Soonliy

Novel name : assistant loyal to hell
pt4
دستیار وفادار به جهنم

برق خفیفی از کلافگی در چشمان رئیس باند دیده میشد، اما بلافاصله آن را پشت نقابی از خونسردی پنهان کرد. لبخندش کمی مصنوعی شد، اما تلاش کرد تا آن را حفظ کند. چند لحظه سکوت کرد، انگار داشت جوابی دندان‌شکن آماده می‌کرد، اما در نهایت ترجیح داد که تنش را به سمت جلسه ببرد.

نفس عمیقی کشید و با صدایی که سعی می‌کرد همچنان ارامش قبلی را داشته باشد، شروع به حرف زدن کرد

¥:"خب، وقت تلف نکنیم. همونطور که می‌دونید، این جلسه برای نهایی کردن قراردادهای جدید و بررسی محموله‌های اخیر هست....."(و جلسه ادامه داشت تا عقربه های ساعت روی عدد ۱۰ قرار گرفتند)

+:میگید- نه درواقع دارین تهدیدم میکنید که پول محموله رو ازتون نگیرم و نصف قلمروم رو باهاتون شریک بشم؟اونم واسه چی؟ چون ازم پرونده و مدرک قتل و اختلاص دارین؟
¥:تهدید؟...خب اگه شما میخواین میتونیم تهدید درنظرش بگیریم.
ویا خنده ای تاریک و سرد سر داد. رئیس پارک و افرادش نگاه هایی نگران و متعجب به هم انداختند و از خونسردی ویا تعجب کردن.
+:واقعا فک‌ کردین من انقد احمقم؟ فک کردین میزارم به همین راحتی قلمرو رو تصرف کنید؟
ناگهان صدای تق تق در توجه همه را به خود جلب کرد و سبب لرزش بدن رئیس پارک و افرادش شد.
+:بیا تو.
پس از مکث کوتاهی ریو با اسناد دسته شده در دستش به همراه تعظیم کوتاهی وارد شد و در کنار ویا جا گرفت. شروع به پخش کردن کاغذ ها و یسری مدارک روی میز چوبی شد.
-:پولشویی_فرار از زندان_اختلاص_قتل پسر خودتون-ادم ربایی و همه ی بقیه ی جرم هایی که مرتکب شدین مدارکش زندس.
¥:ت‌..تو! چطور اینارو گیر اوردی؟
-:خب...تو گاوصندوق اتاقتون بوده درسته؟
***:وقتی انها در طی جلسه درحال تهدید های بیهوده ویا بودند، او به صورت کاملا مخفیانه ماجرا را به ریو گفت و به او گفت تا به اتاق رئیس پارک برود و مدارک لازم را بقاپد.
¥:دسترسی به اونجا غیر ممکنه! نگهبانا! حمله کنید.
درست در همان لحظه، صدای باز شدن در اتاق شنیده شد. همه نگاه‌ها به سمت در چرخید. انتظار ورود سربازان رئیس باند را داشتند، اما تصویری که دیدند، همه را شوکه کرد.
چندین نفر از سربازان رئیس باند، بیهوش و ناکار شده، کف زمین راهرو افتاده بودند. انگار که هیچ مقاومتی نکرده بودند.
رئیس باند، که انتظار چنین ضربه‌ای را نداشت، خشکش زد. چشمانش با ناباوری به ریو و سپس به سربازان بی‌حرکت روی زمین خیره ماند. لبخند از صورتش محو شد و جای خود را به ترکیبی از خشم و حیرت داد. نقشه او، درست در لحظه اجرا، با دخالت ریو، کاملا بهم خورده بود.

ویا، که تا این لحظه چهره‌اش خنثی بود، حالا لبخندی ملیح و پیروزمندانه زد. این همان غافلگیری بود که انتظارش را میکشید.
+:واقعا لازم بود همشون رو ناکار کنی؟ *زمزمه کرد*
-:برای محافظت از ملکه‌م، اره لازم بود. چاره دیگه ای نداشتم. *کنار گوش ویا زمزمه کرد*

**سرنوشت پایان ندارد..**

پارت چهارم تقدیم به شما🍻✨️
نظرتون چیه؟خوشتون اومد؟
حمایت فراموش نشه!!!
(بابت کاور پارت قبل هم که با بقیه فرق داشت عذر میخوام😅)
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم!
دیدگاه ها (۰)

Soonliy

Soonliy

Soonliy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط