Soonliy
Novel name : assistant loyal to hell
pt2
دستیار وفادار به جهنم
ناگهان، لرزش خفیف گوشیاش سکوت را شکست. پیام از سوی "رئیس باند"بود. پیام کوتاه و مستقیم بود:
"ساعت هشت شب، جلسه. در مورد قرارداد صحبت میکنیم."
ویا پیام را چند بار خواند. پوزخندی محو روی لبانش نشست. این پیشنهاد ملاقات، با توجه به تغییرات مکرر در زمان و مکان تحویل محموله، دیگر فقط یک جلسه کاری نبود؛ بلکه نشانهای آشکار از یک بازی پنهان بود. هرچه بود، این "دعوت" ناگهانی، تنها شک و تردیدهای ویا را بیشتر میکرد.
+:این پیر عوضی مطمعنا یچیزی میخواد-شاید پول؟
ویا با حرکتی قاطع، گوشی را کنار گذاشت. پیام رئیس باند هنوز در ذهنش طنینانداز بود، اما پوزخندش حالا جای خود را به تمرکزی سرد داده بود. تصمیمش قطعی بود: او تنها به این جلسه میرفت.
+:"ریو" صدایش آرام اما محکم بود، "به کسی نگو کجا میرم. امشب جلسه دارم. تنها."
ریو، که تا آن لحظه با دقت به حرفای ویا گوش میکرد و اطاعت میکرد ، سرش را بلند کرد. چشمانش با ناباوری به فرمانده خیره شد.
-:"تنها؟ فرمانده، این کار عاقلانه نیست! با توجه به پیامی که دریافت کردید و گذشته..." کلماتش در گلویش گیر کرد. نگرانی در چهرهاش موج میزد. او میدانست که رئیس باند و شبکهاش قابل اعتماد نیستند و این پیشنهاد ملاقات، هرچند در ظاهر ساده، میتوانست تلهای خطرناک باشد.
-:"اجازه بدید من باهاتون بیام. حداقل به عنوان محافظ..."
ویا وسط حرف ریو پرید و نگاهش را از پنجره گرفت. با اعتماد به نفس و خونسردی که در چشم های عقیق سیاهش موج میزد به ریو نگاه کرد.
+:"نه ریو... بهتره تنها برم. تو این بیرون میمونی و کارایی که ازت خواستم رو انجام میدی. اگه شکایی که دارم درست باشه...این یه بازیه که خودم میخوام مهره هاشو بچینم."
-:اما فرمانده...
+:نشنیدم؟
-:چشم.
ریو، در حالی که بار سنگین نگرانی بر دوشش احساس میشد، تعظیمی کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. کلمات دیگر بیهوده بودند. فرمانده تصمیمش را گرفته بود و او نمیتوانست در برابر اراده ویا مقاومت کند. هرچه از دفتر فرمانده دورتر میشد، استرس وجودش را بیشتر فرا میگرفت. او به خوبی از خطرات دنیای مافیا و بیرحمی کسانی که فرمانده قرار بود با آنها ملاقات کند، آگاه بود.
-:"چرا قبول کرد تنها بره؟" زیر لب زمزمه کرد و انگشتانش را در هم گره زد.
حس ناتوانی و اضطراب تمام وجودش را میفشرد. او میدانست که ویا قدرتمند است، اما قدرت همیشه کافی نیست؛ گاهی اوقات، یک اشتباه کوچک یا یک خیانت ناگهانی میتواند سرنوشتساز باشد.
**سرنوشت پایان ندارد....**
اینم از پارت دوم🎀🫶🏻
ممنون از حمایت های قشنگتون
لایک های پارت قبل به نسبت کم بود ولی خب گفتم پارت دوم رو هم بزارم
خوشحال میشم پیشنهاد هاتون رو بدونم!
pt2
دستیار وفادار به جهنم
ناگهان، لرزش خفیف گوشیاش سکوت را شکست. پیام از سوی "رئیس باند"بود. پیام کوتاه و مستقیم بود:
"ساعت هشت شب، جلسه. در مورد قرارداد صحبت میکنیم."
ویا پیام را چند بار خواند. پوزخندی محو روی لبانش نشست. این پیشنهاد ملاقات، با توجه به تغییرات مکرر در زمان و مکان تحویل محموله، دیگر فقط یک جلسه کاری نبود؛ بلکه نشانهای آشکار از یک بازی پنهان بود. هرچه بود، این "دعوت" ناگهانی، تنها شک و تردیدهای ویا را بیشتر میکرد.
+:این پیر عوضی مطمعنا یچیزی میخواد-شاید پول؟
ویا با حرکتی قاطع، گوشی را کنار گذاشت. پیام رئیس باند هنوز در ذهنش طنینانداز بود، اما پوزخندش حالا جای خود را به تمرکزی سرد داده بود. تصمیمش قطعی بود: او تنها به این جلسه میرفت.
+:"ریو" صدایش آرام اما محکم بود، "به کسی نگو کجا میرم. امشب جلسه دارم. تنها."
ریو، که تا آن لحظه با دقت به حرفای ویا گوش میکرد و اطاعت میکرد ، سرش را بلند کرد. چشمانش با ناباوری به فرمانده خیره شد.
-:"تنها؟ فرمانده، این کار عاقلانه نیست! با توجه به پیامی که دریافت کردید و گذشته..." کلماتش در گلویش گیر کرد. نگرانی در چهرهاش موج میزد. او میدانست که رئیس باند و شبکهاش قابل اعتماد نیستند و این پیشنهاد ملاقات، هرچند در ظاهر ساده، میتوانست تلهای خطرناک باشد.
-:"اجازه بدید من باهاتون بیام. حداقل به عنوان محافظ..."
ویا وسط حرف ریو پرید و نگاهش را از پنجره گرفت. با اعتماد به نفس و خونسردی که در چشم های عقیق سیاهش موج میزد به ریو نگاه کرد.
+:"نه ریو... بهتره تنها برم. تو این بیرون میمونی و کارایی که ازت خواستم رو انجام میدی. اگه شکایی که دارم درست باشه...این یه بازیه که خودم میخوام مهره هاشو بچینم."
-:اما فرمانده...
+:نشنیدم؟
-:چشم.
ریو، در حالی که بار سنگین نگرانی بر دوشش احساس میشد، تعظیمی کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. کلمات دیگر بیهوده بودند. فرمانده تصمیمش را گرفته بود و او نمیتوانست در برابر اراده ویا مقاومت کند. هرچه از دفتر فرمانده دورتر میشد، استرس وجودش را بیشتر فرا میگرفت. او به خوبی از خطرات دنیای مافیا و بیرحمی کسانی که فرمانده قرار بود با آنها ملاقات کند، آگاه بود.
-:"چرا قبول کرد تنها بره؟" زیر لب زمزمه کرد و انگشتانش را در هم گره زد.
حس ناتوانی و اضطراب تمام وجودش را میفشرد. او میدانست که ویا قدرتمند است، اما قدرت همیشه کافی نیست؛ گاهی اوقات، یک اشتباه کوچک یا یک خیانت ناگهانی میتواند سرنوشتساز باشد.
**سرنوشت پایان ندارد....**
اینم از پارت دوم🎀🫶🏻
ممنون از حمایت های قشنگتون
لایک های پارت قبل به نسبت کم بود ولی خب گفتم پارت دوم رو هم بزارم
خوشحال میشم پیشنهاد هاتون رو بدونم!
- ۵۰۱
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط