Soonliy

𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt5
دستیار وفادار به جهنم

چهره ای رئیس باند از خشم میسوخت و نمیتوانست این تحقیر رو تحمل کنه
با حرکتی سریع و عصبی، صدای خش‌دار کشیده شدن فلز در سکوت اتاق پیچید. رئیس باند، اسلحه کمری‌اش را بیرون کشید و با دستانی که می‌لرزید، آن را به سمت ویا نشانه رفت. چشمانش از خشم می‌درخشید و نفس‌هایش به شماره افتاده بود.
¥:"تو... تو فکر کردی می‌تونی منو بازی بدی؟" صدایش بم و پر از نفرت بود.

اما درست در لحظه‌ای که فکر می‌کرد همه چیز تحت کنترل اوست، صدای کلیک آشنای ماشه، سکوت را شکست.
ریو، که تا چند لحظه پیش فقط یک دستیار وفادار و آماده به نظر می‌رسید، حالا اسلحه‌ای را به سمت رئیس باند نشانه رفته بود. خونسردی‌اش حفظ شده بود، اما نگاهش سرشار از قاطعیت و تهدید بود. او اجازه نمی‌داد ویا آسیب ببیند.
-:"اگه یه قدم دیگه بهش نزدیک بشی، مجبورم شلیک کنم." اتش سخت در چشمانش کاملا نمایان بود.

رئیس که میدانست قدرتی در کنترل ندارد تصمیمی گرفت. یکی از صندلی هارا به سمت ریو پرت کرد و افرادش با ریو درگیر شدند. ناگهان رئیس باند به طور ناگهانی و از پشت، سمت ویا حمله ور شد و اورا به سمت بیرون رستوران کشاند. ریو متوجه شد و نام فرمانده را صدا زد اما تعداد افراد درگیر شده با او زیاد بود و او نمی توانست به کمک ویا برود.
بیرون رستوران ویا با رئیس باند درگیر شد و توانست خود را از چنگال های او جدا کند‌. در حالی که سنگین نفس میکشید گفت:
+:لعنتی!...پیر عوضی...چی میخوای؟ پول واقعا میتونه انقد اهمیت داشته باشه؟
¥:تو یه هیولایی! میخوام از بین ببرمت. فقط من میدونم که چه عوضی هستی و تو گذشته چیکار کردی.
+:خفه شو!...
عصبانیت ویا لبریز شد و دوباره با رئیس پارک درگیر شد و طی جاخالی موفق شد تفنگ کمری اورا بگیرد و پس از مکث کوتاهی به پای او شلیک کرد. صدای شلیک گلوله سکوت کوچه ی تاریک را شکست و برهم زد. رئیس پارک ناله کنان بر روی زمین افتاد.
ریو که صدای شلیک را شنید، پس از ناکار کردن همه ی سربازان به سرعت از رستوران خارج شد و سمت ویا دوید‌و فریاد زد
-:سوجینا!...تو حالت خوبه؟چیزیت که نشد؟
درحالی که نفس نفس میزد و نگرانی تمام وجودش را فرا میگرفت، ویا را چرخاند و با دقت تمام بدن اورا برای هرگونه اسیبی چک کرد.
+:تو....الان...چی گفتی؟
ریو به صورت ویا خیره شد و برای لحظه ای مقامش را فراموش کرد. اروم اروم خیالش راحت شد و کمی به عقب قدم برداشت.
-:عذر میخوام...فرمانده.
ویا با تعجب و سرگرمی خنده ای کوتاه سر داد.
+:منظورم این نبود...فقط.‌‌..خیلی وقت بود انقدر صمیمی صدام نکردی.

**سرنوشت پایان ندارد..**

سلام سلام!
میدونم این پارت یکم دیر شد چون لایکای پارت قبل کم بود.
لطفا حمایت کنین و بازنشر کنید.
خیلی ممنونم دوستون دارم🫶🏻
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم.🎀✨️
دیدگاه ها (۲۷)

Soonliy

Soonliy

Soonliy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط