#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۱: آدمهایی که لبخندشان خطرناکتر است(بخش اول)
سوآ هنوز دقیق نفهمیده بود چطور کار به اینجا کشیده.
فقط ده دقیقه از ورود سوهیون گذشته بود و حالا—
روی کاناپه بزرگ اتاق سوهیون نشسته بود، یک فنجان چای در دستش داشت، و سوهیون مثل طوفان دور اتاق میچرخید و همزمان حرف میزد.
— «و بعد بهش گفتم اگه دوباره جلسه کاری ساعت شش صبح بذارن، شخصاً استعفا میدم.»
سوآ خندید سوهیون همان لحظه انگشتش را سمت او گرفت.
— «دیدی؟ تو میخندی. پس آدم سالمی هستی.»
— «این تعریف بود؟»
— «کاملاً.»
بعد کنارش روی مبل ولو شد.
— «وای خدا… دلم برای یه آدم نرمال توی این قصر تنگ شده بود.»
سوآ پوزخند زد.
— «فکر نمیکنم من نرمال باشم.»
سوهیون خیلی جدی نگاهش کرد.
— «تو با برادر من زندگی میکنی و هنوز فرار نکردی. پس یا خیلی شجاعی یا کمی دیوونه.»
سوآ خندید و سوهیون همان لحظه با رضایت لبخند زد.
انگار همین را میخواست.
راحت شدن سوآ.
چند ثانیه بعد ناگهان گفت:
— «راستی…»
سوآ نگاهش کرد.
سوهیون با شیطنت جلو خم شد.
— «جونگکوک واقعاً خودش دنبالت میاد؟»
سوآ نزدیک بود چایش را خفه شود.
— «چی؟!»
سوهیون زد زیر خنده.
— «پس حقیقت داره!»
— «نه! یعنی… بعضی وقتا… فقط—»
— «اوه خدای من.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
— «برادر من عاشق شده.»
— «عاشق نشده!»
سوهیون ریز خندید.
— «باشه، پس چرا وقتی پایین اسم نامجون رو شنید، قیافهش شبیه قاتلهای سریالی شد؟»
سوآ سکوت کرد و همین سکوت کافی بود.
سوهیون آرامتر لبخند زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
در اتاق باز شد.
یک خدمتکار کمی خم شد.
— «بانو سوهیون، اعلیحضرت و ملکه برای شام منتظرند.»
فضای اتاق انگار کمی تغییر کرد.
سوهیون زیر لب گفت:
— «آه… شروع شد.»
سوآ اخم کرد.
— «چی شروع شد؟»
سوهیون بلند شد.
اما این بار لبخندش کمی محوتر بود.
— «مادرم.»
فقط یک کلمه.
ولی لحنش کافی بود تا سوآ متوجه شود آن رابطه، ساده نیست.
چند دقیقه بعد*
سوآ همراه سوهیون وارد سالن غذاخوری بزرگ قصر شد.
نور لوسترها روی میز بلند سلطنتی افتاده بود.
جونگکوک آنجا بود سرد و آرام مثل همیشه.
اما همین که سوهیون وارد شد، نگاهش نرمتر شد.
سوهیون فوری کنارش نشست.
— «هنوزم اخمو.»
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— «هنوزم پرحرف.»
— «دلت برام تنگ شده بود؟»
— «نه.»
— «دروغگو.»
سوآ بیاختیار لبخند زد.
و درست همان لحظه...
صدای قدمهای دیگری در سالن پیچید.
(پایان بخش اول)
[ادامه دارد...]
پارت ۲۱: آدمهایی که لبخندشان خطرناکتر است(بخش اول)
سوآ هنوز دقیق نفهمیده بود چطور کار به اینجا کشیده.
فقط ده دقیقه از ورود سوهیون گذشته بود و حالا—
روی کاناپه بزرگ اتاق سوهیون نشسته بود، یک فنجان چای در دستش داشت، و سوهیون مثل طوفان دور اتاق میچرخید و همزمان حرف میزد.
— «و بعد بهش گفتم اگه دوباره جلسه کاری ساعت شش صبح بذارن، شخصاً استعفا میدم.»
سوآ خندید سوهیون همان لحظه انگشتش را سمت او گرفت.
— «دیدی؟ تو میخندی. پس آدم سالمی هستی.»
— «این تعریف بود؟»
— «کاملاً.»
بعد کنارش روی مبل ولو شد.
— «وای خدا… دلم برای یه آدم نرمال توی این قصر تنگ شده بود.»
سوآ پوزخند زد.
— «فکر نمیکنم من نرمال باشم.»
سوهیون خیلی جدی نگاهش کرد.
— «تو با برادر من زندگی میکنی و هنوز فرار نکردی. پس یا خیلی شجاعی یا کمی دیوونه.»
سوآ خندید و سوهیون همان لحظه با رضایت لبخند زد.
انگار همین را میخواست.
راحت شدن سوآ.
چند ثانیه بعد ناگهان گفت:
— «راستی…»
سوآ نگاهش کرد.
سوهیون با شیطنت جلو خم شد.
— «جونگکوک واقعاً خودش دنبالت میاد؟»
سوآ نزدیک بود چایش را خفه شود.
— «چی؟!»
سوهیون زد زیر خنده.
— «پس حقیقت داره!»
— «نه! یعنی… بعضی وقتا… فقط—»
— «اوه خدای من.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
— «برادر من عاشق شده.»
— «عاشق نشده!»
سوهیون ریز خندید.
— «باشه، پس چرا وقتی پایین اسم نامجون رو شنید، قیافهش شبیه قاتلهای سریالی شد؟»
سوآ سکوت کرد و همین سکوت کافی بود.
سوهیون آرامتر لبخند زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید...
در اتاق باز شد.
یک خدمتکار کمی خم شد.
— «بانو سوهیون، اعلیحضرت و ملکه برای شام منتظرند.»
فضای اتاق انگار کمی تغییر کرد.
سوهیون زیر لب گفت:
— «آه… شروع شد.»
سوآ اخم کرد.
— «چی شروع شد؟»
سوهیون بلند شد.
اما این بار لبخندش کمی محوتر بود.
— «مادرم.»
فقط یک کلمه.
ولی لحنش کافی بود تا سوآ متوجه شود آن رابطه، ساده نیست.
چند دقیقه بعد*
سوآ همراه سوهیون وارد سالن غذاخوری بزرگ قصر شد.
نور لوسترها روی میز بلند سلطنتی افتاده بود.
جونگکوک آنجا بود سرد و آرام مثل همیشه.
اما همین که سوهیون وارد شد، نگاهش نرمتر شد.
سوهیون فوری کنارش نشست.
— «هنوزم اخمو.»
جونگکوک بدون نگاه کردن گفت:
— «هنوزم پرحرف.»
— «دلت برام تنگ شده بود؟»
— «نه.»
— «دروغگو.»
سوآ بیاختیار لبخند زد.
و درست همان لحظه...
صدای قدمهای دیگری در سالن پیچید.
(پایان بخش اول)
[ادامه دارد...]
- ۸۹۷
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط