پارت ۸۳

پارت ۸۳: اعترافِ یک بغضِ قدیمی
تهیونگ ایستاد. حتی برنگشت. تویِ تاریکیِ راهرو، فقط صدایِ نفس‌هایِ تندِ خودش و قدم‌هایِ سنگینِ جونگ‌کوک شنیده می‌شد. جونگ‌کوک هنوز تویِ عالمِ خودش بود، انگار نمی‌خواست باور کنه اون دخترِ «شیرین» و «سرحالِ» پایین، این کار رو کرده. با صدایی که سعی می‌کرد تحکم‌آمیز باشه، پشتِ سرِ تهیونگ گفت: «تهیونگ! وایسا! داری چرت و پرت میگی. یوری همچین آدمی نیست که همچین کاری کنه. حتماً خودت لغزیدی… نکنه داری دروغ میگی تا بخوای با این بازی‌ها توجهِ منو جلب کنی؟ هان؟»

تهیونگ یهو چرخید. اون نگاهش دیگه اون نگاهِ ترسونِ چند دقیقه پیش نبود؛ انگار تویِ همین چند ثانیه، تمامِ حس‌هایِ دیگه‌ش خاموش شده بود و فقط یه سرمایِ مطلق باقی مونده بود. تویِ چشم‌هایِ تهیونگ، چیزی بود که حتی جونگ‌کوک رو هم عقب نشوند؛ یه جور ناامیدیِ عمیق که از هر خشمی ترسناک‌تر بود.

تهیونگ چند قدم اومد سمتِ جونگ‌کوک. فضایِ بینشون پر شده بود از بویِ الکل و عطرِ تندِ یوری که هنوز رویِ لباسِ جونگ‌کوک مونده بود. تهیونگ با صدایی آروم، اما لرزون از شدتِ فشارِ روانی گفت: «دروغ میگم؟ آره… حتماً دارم دروغ میگم. تو که یوری‌جونت رو بهتر از من می‌شناسی، مگه نه؟»جونگ‌کوک خواست چیزی بگه، ولی تهیونگ نذاشت. صدایی که از حنجره‌ش بیرون میومد، بیشتر شبیه به خراشیده شدنِ فلز رویِ سنگ بود: «گفتی اگه دروغ بگم چی‌کار می‌کنی؟ یادت رفته؟ گفتی اگه حتی یه کلمه دروغ بشنوی، تنبیهم می‌کنی. خب، بسم‌الله! بزن! بزن جونگ‌کوک! چرا وایسادی؟ دستت که تو کارِ کتک زدن و تحقیر کردنِ من خیلی روون و سریعه. بزن… اصلاً بکشم! تمومش کن!»

جونگ‌کوک خشکش زد. دست‌هاش کنارِ بدنش مشت شد، اما تکون نخورد. اون انتظار داشت تهیونگ داد بزنه، انتظار داشت التماس کنه، اما نه… تهیونگ داشت «دعوت» می‌کرد به نابودی.

تهیونگ که دید جونگ‌کوک جوابی نمیده، با پوزخندی که گوشه‌یِ لبش نشست و بیشتر شبیه به یه گریه‌یِ بی‌صدا بود، ادامه داد: «می‌دونی چی برام عجیبه؟ اینکه اصلاً چرا منو نجات دادی… اون روز، اون‌قدر حالم بد بود که می‌خواستم همه‌چیز تموم بشه، می‌خواستم بمیرم. ولی تو اومدی، تو مزاحم شدی. منو به این دنیایِ لعنتی برگردوندی، فقط برای اینکه حالا بشینم و تماشا کنم که چطور یکی‌یکی تیکه‌هایِ قلبم رو می‌شکنی؟»جونگ‌کوک با چشم‌هایِ گرد شده نگاش کرد. کلماتِ تهیونگ مثلِ تیر می‌خورد به تنش. «تهیونگ… من…»

تهیونگ حرفش رو قطع کرد. «می‌دونی چرا بخشیدمت؟ چون احمق بودم. چون دلم نمی‌خواست اونی که دوسش داشتم، اونی که فکر می‌کردم کلِ دنیامه، گیرِ عذابِ وجدان بیفته. فکر می‌کردم اگه ببخشم، شاید… شاید اونم آدم بشه. ولی نه…»

تهیونگ بدونِ اینکه منتظرِ جواب بمونه، با بی‌تفاوتیِ عجیبی که به کلِ وجودش غالب شده بود، از کنارِ جونگ‌کوک رد شد. جونگ‌کوک همون‌جا، تویِ راهرویِ تاریک موند. تهیونگ رفت سمتِ اتاقِ مهمان، در رو باز کرد و قبل از اینکه بره تو، فقط یه جمله گفت: «برو پیشِ یوری. اون الان بیشتر از من بهت نیاز داره. من دیگه هیچ‌چیزی ندارم که بخوای ازم بگیری.»

در با صدایِ آرومی بسته شد. جونگ‌کوک موند و سکوتِ سنگینِ راهرو. اون حتی نتونست یه کلمه حرف بزنه. انگار تمامِ قدرتش، تمامِ اون حسِ «رئیس بودن»ش، پشتِ اون درِ بسته جا مونده بود.
[پایان پارت ۸۳]
دیدگاه ها (۰)

پارت آخر

پارت ۸۲

پارت ۸۱

پارت ۸۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط