~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"3"
ویو کوک
ثانیه ها گذشت...
تبدیل شد به دقیقه...
بعد تبدیل شد به ساعت....
بعد شد روز...
یوری کما بود...
ات دیگه نبود...
چهار روز شده بود...
تنها چیزی که توی ذهنم مرور می شد اخرین تصویر تار از ات بود...
هیچ خبری ازش نبود...
نه از ارم و نه ات...
درکش خیلی برام سخت بود...
کسی که دیوانه بار براش می مردم...و برای پیدا کردنش و حتی یه بار دیدنش همه چیزم رو می دادم مدت ها کنارم بوده...ولی من...از هیچی خبر هم نداشتم...
شاید هم درست بود، بودنش پیش ارم...چون من حتی وجودش رو هم نداشتم..اون زمانی که بقیه می گفتن مرده باید پیداش می کردم و به همه می فهموندم چقدر برام اون فرد با ارزشه...ولی من نتونستم...الان اگر پیداش می کردم می خواستم با کدوم جرعتی به چشماش خیره بشم...؟
میخواستم بگم کیم؟
می خواستم بگم گذشتش با من چیه...؟
یا بگم چقدر زجرش دادمش...؟
یا بگم ذره ای جرعت نداشتم پیدات کنم اون زمان...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
تاریکی اتاق برام درست مثل ذهنم شده بود...
هنوز هیچی پیدا نکرده بودم...
شاید هم واقعا باید ات ور ول کنم..؟
اون بخاطر من زجر کشیده...
ارم...
شاید...
بتونه چیزی رو بده که من هیچ وقت نمی تونستم بهش بدم...
با تقی که به در خورد از افکار بیرون اومدم...
&می تونم بیام تو..؟
-بیا...
جیمین بود...
درست مثل همیشه...
اون همیشه همرو دل داری می داد ولی خودش چی..؟
همه چی رو توی دلش جمع می کرد...اون واجب می دونس برای این که بقیه با حال اون حالشون بد نشه خودشو خرد کنه ولی بقیه اسیبی نبینن...
&کوک...یه خبر خوب...(با لبخند و کمی بقض)
-چی شده..؟
&یه ادرس پیدا کردم که به ارم ربط داره...
-خب...؟
&می تونیم ات رو پس بگیریم..(خوشحال)
-جیمین...(خنثی)
& ؟( لبخندش اروم محو شد..؟)
می دونستم اگر این حرف رو به جیمین بزنم شاید باهام دعوا کنه یا شاید هم عصبی بشه ولی اول و اخرش باید متوجه واقعیت می شد...
-جیمین...من بی خیال ات شدم...
&چی...؟
-دیگه نمی خواد دنبالش بگیردی...اون..
جیمین بدون این که بزاره حرفم رو کامل کنم پرید وصت حرفم...
&کوک! می فهمی چی مگی؟( با داد)
-جیمین بس کن..! چرا نمیخوای باور کنی ات پیش ارم خوشبخت تره هان؟ (با داد)
&نیست...(با کمی داد و بقض)
-از کجا می دونی؟(با بقض)
&ات...عاشقت بود...هنوز نمی فهمی؟(با داد)
-جیمین نبود...! من فقط ناراحتش می کردم! من فقط براش اعزاب بودم...(اخرش رو با بقض گفت)
&کوک...چرا نمی خوای باور کنی...؟ حتی اگر تو پیداش نکنی من پیداش می کنم...من بهش قول دادم...(با بقض)
بعد این حرفش جیمین با تموم بقضی که توی صداش و چشماش داشت بیرون رفت...حالا من موندم و اون عزاب وجدان...من واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم...
ات واقعا چی میخواست...؟
اروم بلند شدم و به سمت وسالش توی اتاق رفتم...ساکش هنوز همون جوری رو زمین بود...و وسایل پخش بود...اروم دستم رو به سمت وسایلش بردم و یه لباسش رو برداشتم...به سمت صورت بردم لباسرو...
دقیقا بوی بدن ات رو میداد...
پاهام سست شد و نشستم...
لباس ات رو توی اغوشم گرفتم و اروم اشک هام شروع کردن به ریختن...
من...من چرا اینجوری بودم...؟
چرا نمی تونستم مثل بقیه باشم...؟
چرا نمی تونستن بزرگترین مشکل زندگیم دادن مالیات باشه...؟درست مثل انسان های عادی..که برای زندگیشون تلاش می کنن، برای خریدن عروسک مورد علاقه بچشون..؟
ولی من چی...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببببب😀
این پارت تموم شددددد💃🏻
حمایت یادتون نره💅🏻
پارت های بعدی هم اپ می کنم پس شاید به زودی این رمان هم تموم شد و بریم برای رمان تهیونگ🤲🏻
~فصل دوم~
Part:"3"
ویو کوک
ثانیه ها گذشت...
تبدیل شد به دقیقه...
بعد تبدیل شد به ساعت....
بعد شد روز...
یوری کما بود...
ات دیگه نبود...
چهار روز شده بود...
تنها چیزی که توی ذهنم مرور می شد اخرین تصویر تار از ات بود...
هیچ خبری ازش نبود...
نه از ارم و نه ات...
درکش خیلی برام سخت بود...
کسی که دیوانه بار براش می مردم...و برای پیدا کردنش و حتی یه بار دیدنش همه چیزم رو می دادم مدت ها کنارم بوده...ولی من...از هیچی خبر هم نداشتم...
شاید هم درست بود، بودنش پیش ارم...چون من حتی وجودش رو هم نداشتم..اون زمانی که بقیه می گفتن مرده باید پیداش می کردم و به همه می فهموندم چقدر برام اون فرد با ارزشه...ولی من نتونستم...الان اگر پیداش می کردم می خواستم با کدوم جرعتی به چشماش خیره بشم...؟
میخواستم بگم کیم؟
می خواستم بگم گذشتش با من چیه...؟
یا بگم چقدر زجرش دادمش...؟
یا بگم ذره ای جرعت نداشتم پیدات کنم اون زمان...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
تاریکی اتاق برام درست مثل ذهنم شده بود...
هنوز هیچی پیدا نکرده بودم...
شاید هم واقعا باید ات ور ول کنم..؟
اون بخاطر من زجر کشیده...
ارم...
شاید...
بتونه چیزی رو بده که من هیچ وقت نمی تونستم بهش بدم...
با تقی که به در خورد از افکار بیرون اومدم...
&می تونم بیام تو..؟
-بیا...
جیمین بود...
درست مثل همیشه...
اون همیشه همرو دل داری می داد ولی خودش چی..؟
همه چی رو توی دلش جمع می کرد...اون واجب می دونس برای این که بقیه با حال اون حالشون بد نشه خودشو خرد کنه ولی بقیه اسیبی نبینن...
&کوک...یه خبر خوب...(با لبخند و کمی بقض)
-چی شده..؟
&یه ادرس پیدا کردم که به ارم ربط داره...
-خب...؟
&می تونیم ات رو پس بگیریم..(خوشحال)
-جیمین...(خنثی)
& ؟( لبخندش اروم محو شد..؟)
می دونستم اگر این حرف رو به جیمین بزنم شاید باهام دعوا کنه یا شاید هم عصبی بشه ولی اول و اخرش باید متوجه واقعیت می شد...
-جیمین...من بی خیال ات شدم...
&چی...؟
-دیگه نمی خواد دنبالش بگیردی...اون..
جیمین بدون این که بزاره حرفم رو کامل کنم پرید وصت حرفم...
&کوک! می فهمی چی مگی؟( با داد)
-جیمین بس کن..! چرا نمیخوای باور کنی ات پیش ارم خوشبخت تره هان؟ (با داد)
&نیست...(با کمی داد و بقض)
-از کجا می دونی؟(با بقض)
&ات...عاشقت بود...هنوز نمی فهمی؟(با داد)
-جیمین نبود...! من فقط ناراحتش می کردم! من فقط براش اعزاب بودم...(اخرش رو با بقض گفت)
&کوک...چرا نمی خوای باور کنی...؟ حتی اگر تو پیداش نکنی من پیداش می کنم...من بهش قول دادم...(با بقض)
بعد این حرفش جیمین با تموم بقضی که توی صداش و چشماش داشت بیرون رفت...حالا من موندم و اون عزاب وجدان...من واقعا نمی دونستم باید چی کار کنم...
ات واقعا چی میخواست...؟
اروم بلند شدم و به سمت وسالش توی اتاق رفتم...ساکش هنوز همون جوری رو زمین بود...و وسایل پخش بود...اروم دستم رو به سمت وسایلش بردم و یه لباسش رو برداشتم...به سمت صورت بردم لباسرو...
دقیقا بوی بدن ات رو میداد...
پاهام سست شد و نشستم...
لباس ات رو توی اغوشم گرفتم و اروم اشک هام شروع کردن به ریختن...
من...من چرا اینجوری بودم...؟
چرا نمی تونستم مثل بقیه باشم...؟
چرا نمی تونستن بزرگترین مشکل زندگیم دادن مالیات باشه...؟درست مثل انسان های عادی..که برای زندگیشون تلاش می کنن، برای خریدن عروسک مورد علاقه بچشون..؟
ولی من چی...؟
.
.
.
.
.
.
.
.
خبببببب😀
این پارت تموم شددددد💃🏻
حمایت یادتون نره💅🏻
پارت های بعدی هم اپ می کنم پس شاید به زودی این رمان هم تموم شد و بریم برای رمان تهیونگ🤲🏻
- ۵۷۵
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط