~عشق و جدایی~
~عشق و جدایی~
~فصل دوم~
Part:"2"
ویو ارم
ات به چیزی بیشتر...از یه بغل و یه حس اشنا نیاز داشت...چیزی به نام یه سر پناه یا همون یک امید همیشگی نیاز داشت...
صدای هق هقش کم شد به مرور زمان....
اروم سرشو از روی سینم فاصله دادم و به صورتش خیره شدم....برای لحظه ای یاد بچگیش افتادم...زمانی که وقتی میوفتاد شروع می کرد به گیریه کردن...از اون زمان خیلی گذشته...حالا ات اون قدر بزرگ شده بود که چندین سال بدون هیچ کس روی پاهای خودش وایساده بود...
درد هایی رو تجربه کرده بود شکست عشقی در برابرش هیچی نبود...و حالا داشت توی بغل من مثل اون دوران اشک می ریزه...
×ات...؟
برای لحظه ای بینمون سکوت شد...
نه صدای گریه و هق هقش می یومد و نه صدای چیز دیگه ای فقط صدای عقربه های ساعت که مرطب به صدا در می یومدند...
×سخته...دردناکه...درکش...همه چیش پیچیدست....
به ارومی بقضی که توی گلو داشتم رو به سمت پایین هل دادم و صورت ات رو قلاب دستام کردم تا بهم نگاه کنه...
چشماش....درست مثل اقیانوس، توی چشماش چیزی های زیادی داشت که غیر قابل کشف بود... و پیچیده...و خاص...
×ولی تو...قوی تر از این چیزایی، تو درست مثل کیرستاری...همون قدر زیبا...و نشکن...
.
.
.
.
فقط برای چند ثانیه ات با دقت توی چشمام زل زد...و همون چند ثانیه برای من درست مثل سال ها تشنگی بود...
اروم چشما هام رو بازو بسته کردم..و از جام بلند شدم به سمت در رفتم...
بدون اینکه برای لحظه ای نگاهش کنم اخرین جملم رو گفتم...
×ات اگر به چیزی نیاز داشتی فقط کافیه صدام کنی من همیشه کنارتم...
و بعد خارج شدم...برای لحظه ای به در تکیه دادم...ضربان قلب درست مثل اولین دیدارمون بود...همون قدر تند و همون قدر استرسزا...
.
.
.
.
ویو نویسنده
دیگری در اتاق و در ذهن اشفته خود خفته بود و دیگری در پشت در و، در قلب اشفته خود خفته بود....ولی دیگری در مکان دور و نا آشنا بود...و در خشم خود بود و در فکر انتقام ،خفته بود...البته که جز او افراد دیگری هم بودند که تشنه انتقام و بی خبر از موضوع درد اور داستانشان که تازه شروع شده بود...
درسته که تازه دیگری را اشکار کردن ولی این اغاز داستان دخترک بود...داستانی که مقصر اصلی خودشون بودن...
داستانی که هر کاری کنی عوض نمیشه...و هرگز چیز خوبی پشتش نبوده...
ویو ات
حس عجیبی درونم بود... یه حس نا اشنا که حاضر بودم به خاطرش تا صبح گریه کنم...
ایا این احساس پوچی بود..؟
یا احساس دلتنگی..؟
یا چیزی فرا تر از اون...؟
یا شایدم چیزی نباشه و فقط یه احساس فراموش شده باشه...؟
.
.
.
.
.
.
.
خب پارت جدید با این که شرطا نرسیده بود 🥺💗
از این به بد یا شاید شرط نزارم یا شاید هم شرط هارو کم بزارم 👁👃🏻👁
~فصل دوم~
Part:"2"
ویو ارم
ات به چیزی بیشتر...از یه بغل و یه حس اشنا نیاز داشت...چیزی به نام یه سر پناه یا همون یک امید همیشگی نیاز داشت...
صدای هق هقش کم شد به مرور زمان....
اروم سرشو از روی سینم فاصله دادم و به صورتش خیره شدم....برای لحظه ای یاد بچگیش افتادم...زمانی که وقتی میوفتاد شروع می کرد به گیریه کردن...از اون زمان خیلی گذشته...حالا ات اون قدر بزرگ شده بود که چندین سال بدون هیچ کس روی پاهای خودش وایساده بود...
درد هایی رو تجربه کرده بود شکست عشقی در برابرش هیچی نبود...و حالا داشت توی بغل من مثل اون دوران اشک می ریزه...
×ات...؟
برای لحظه ای بینمون سکوت شد...
نه صدای گریه و هق هقش می یومد و نه صدای چیز دیگه ای فقط صدای عقربه های ساعت که مرطب به صدا در می یومدند...
×سخته...دردناکه...درکش...همه چیش پیچیدست....
به ارومی بقضی که توی گلو داشتم رو به سمت پایین هل دادم و صورت ات رو قلاب دستام کردم تا بهم نگاه کنه...
چشماش....درست مثل اقیانوس، توی چشماش چیزی های زیادی داشت که غیر قابل کشف بود... و پیچیده...و خاص...
×ولی تو...قوی تر از این چیزایی، تو درست مثل کیرستاری...همون قدر زیبا...و نشکن...
.
.
.
.
فقط برای چند ثانیه ات با دقت توی چشمام زل زد...و همون چند ثانیه برای من درست مثل سال ها تشنگی بود...
اروم چشما هام رو بازو بسته کردم..و از جام بلند شدم به سمت در رفتم...
بدون اینکه برای لحظه ای نگاهش کنم اخرین جملم رو گفتم...
×ات اگر به چیزی نیاز داشتی فقط کافیه صدام کنی من همیشه کنارتم...
و بعد خارج شدم...برای لحظه ای به در تکیه دادم...ضربان قلب درست مثل اولین دیدارمون بود...همون قدر تند و همون قدر استرسزا...
.
.
.
.
ویو نویسنده
دیگری در اتاق و در ذهن اشفته خود خفته بود و دیگری در پشت در و، در قلب اشفته خود خفته بود....ولی دیگری در مکان دور و نا آشنا بود...و در خشم خود بود و در فکر انتقام ،خفته بود...البته که جز او افراد دیگری هم بودند که تشنه انتقام و بی خبر از موضوع درد اور داستانشان که تازه شروع شده بود...
درسته که تازه دیگری را اشکار کردن ولی این اغاز داستان دخترک بود...داستانی که مقصر اصلی خودشون بودن...
داستانی که هر کاری کنی عوض نمیشه...و هرگز چیز خوبی پشتش نبوده...
ویو ات
حس عجیبی درونم بود... یه حس نا اشنا که حاضر بودم به خاطرش تا صبح گریه کنم...
ایا این احساس پوچی بود..؟
یا احساس دلتنگی..؟
یا چیزی فرا تر از اون...؟
یا شایدم چیزی نباشه و فقط یه احساس فراموش شده باشه...؟
.
.
.
.
.
.
.
خب پارت جدید با این که شرطا نرسیده بود 🥺💗
از این به بد یا شاید شرط نزارم یا شاید هم شرط هارو کم بزارم 👁👃🏻👁
- ۷۶۴
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط