جیمینههاننا
#21
جیمین:"ه....ها...ن....نا"
#Hana
هنوز توی شوک بودم و ناخودآگاه داشت از چشمام اشک میریخت و نمیدونستم چیکار کنم، داشتم تند تند نفس نفس میزدم.
هنوز روی زمین بودم و به دستام که از شدت فشار قرمز شده بودن نگاه میکردم که از شدت فشار بند انگشتام سفید شده بود.
با زور از زمین بلند شدم و با هرچی نیرو توی بدنم داشتم شروع کردم به دویدن به سمت بیرون درست خون جلوی چشمام رو گرفته بود.
صدای داد های جیمین رو از پشت سرم میشنیدم، ولی به یه ورم هم نبود هنوز هم از چشمام اشک میریخت و باعث میشد نتونم خوب ببینم و کمی تار میدیدم.
جیمین هم داشت دنبالم میومد ولی انگار نه انگار که برام وجود داشته باشه، وقتی که میخواستم برسم به در خروجی دستم کشیده شد.
جیمین:"تروخدا وایساااا!! لطفا وایسا!!!"
هانا:"ولم کن!!!!"
جیمین:"یه دقیقه به حرفم گوش کن ببین چی میگم!"
هانا:"نمیخوام چیزی بشنوم!!"
#JIMIN
وقتی به هانا سیلی زدم واقعا رفتم توی شوک بودم نمیدونستم چیکار کنم، فقط مثل دیوونه ها پشت سرش داد میزدم و دنبالش میکردم.
وقتی دستش رو گرفتم و چشمای گریون و قرمزش رو دیدم، وقتی اون چشم ها رو دیدم یه بغض خاصی ته گلوم گیر کرد.
احساس کردم نمیتونم حرکت کنم و فقط هانا رو التماس میکردم که منو ببخشه، ولی حقم داشت، من روش دست بلند کرده بودم.
شاید قبلا اعتراف نکرده باشم، ولی الان اعتراف میکنم، من روی کسی که داشتم باهاش عشق رو تجربه کردم دستش بلند کردم.
جیمین:"هانا...ت...تروخدا"
صدای جیمین از بغضی که داشت خفه اش میکرد میلرزید، و لکنت گرفته ولی هانا انگار چیزی نمیشنید، اون هم مثل جیمین توی شوک بود و صدای شکستن قلبش رو کل عمارت شنیده بودن.
وقتی جیمین داشت سعی میکرد که هانا بیرون نره ناگهان احساس کرد که بدن هانا توی دستاش شل شده، درسته هانا غش کرده بود، جیمین با ترس با هانا که توی بغلش افتاده بود نشست.
جیمین:"ه...ها..ن...نا!!!!"
جیمین:"ه....ها...ن....نا"
#Hana
هنوز توی شوک بودم و ناخودآگاه داشت از چشمام اشک میریخت و نمیدونستم چیکار کنم، داشتم تند تند نفس نفس میزدم.
هنوز روی زمین بودم و به دستام که از شدت فشار قرمز شده بودن نگاه میکردم که از شدت فشار بند انگشتام سفید شده بود.
با زور از زمین بلند شدم و با هرچی نیرو توی بدنم داشتم شروع کردم به دویدن به سمت بیرون درست خون جلوی چشمام رو گرفته بود.
صدای داد های جیمین رو از پشت سرم میشنیدم، ولی به یه ورم هم نبود هنوز هم از چشمام اشک میریخت و باعث میشد نتونم خوب ببینم و کمی تار میدیدم.
جیمین هم داشت دنبالم میومد ولی انگار نه انگار که برام وجود داشته باشه، وقتی که میخواستم برسم به در خروجی دستم کشیده شد.
جیمین:"تروخدا وایساااا!! لطفا وایسا!!!"
هانا:"ولم کن!!!!"
جیمین:"یه دقیقه به حرفم گوش کن ببین چی میگم!"
هانا:"نمیخوام چیزی بشنوم!!"
#JIMIN
وقتی به هانا سیلی زدم واقعا رفتم توی شوک بودم نمیدونستم چیکار کنم، فقط مثل دیوونه ها پشت سرش داد میزدم و دنبالش میکردم.
وقتی دستش رو گرفتم و چشمای گریون و قرمزش رو دیدم، وقتی اون چشم ها رو دیدم یه بغض خاصی ته گلوم گیر کرد.
احساس کردم نمیتونم حرکت کنم و فقط هانا رو التماس میکردم که منو ببخشه، ولی حقم داشت، من روش دست بلند کرده بودم.
شاید قبلا اعتراف نکرده باشم، ولی الان اعتراف میکنم، من روی کسی که داشتم باهاش عشق رو تجربه کردم دستش بلند کردم.
جیمین:"هانا...ت...تروخدا"
صدای جیمین از بغضی که داشت خفه اش میکرد میلرزید، و لکنت گرفته ولی هانا انگار چیزی نمیشنید، اون هم مثل جیمین توی شوک بود و صدای شکستن قلبش رو کل عمارت شنیده بودن.
وقتی جیمین داشت سعی میکرد که هانا بیرون نره ناگهان احساس کرد که بدن هانا توی دستاش شل شده، درسته هانا غش کرده بود، جیمین با ترس با هانا که توی بغلش افتاده بود نشست.
جیمین:"ه...ها..ن...نا!!!!"
- ۱۲.۶k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط