Hana

#10
#Hana


وقتی لباش رو روی لبای خودم حس کردم یه حس خیلی عجیب ته دلم حس کردم و تمام وجودم حس گرما کرد.


زبونش رو روی لبام کشیده میشد و خواستار دخول بود ولی من هنوز تو شوک و گرمایی که توسط لباش بهم منتقل میکرد غرق بودم.


که با زور زبونش رو داخل دهنم کرد، زبونش با زبونم توی دهنم میرقصید و زبونم رو مزه مزه میکرد.


همینطور که داشت میبوسیدم، صدای بوسه توی اون اتاق ساکت طنین انداز میشد، یکی از رون هام رو گرفت و اورد بالا و یکی از دست هاش کمرم رو محکم گرفته بود‌‌.


وقتی داشت لبام رو مک می‌زد خود به خود دست هام دور گردنش حلقه و وقتی دستام رو دور گردنش حس کرد شروع به عمیق کردن بوسه کرد.


در همین حین در یهو باز شد و خدمتکار همیشگی‌جیمین وارد اتاق شد و من وقتی صدای باز شدن در رو شنیدم جیمین رو هول دادم.


ولی قشنگ از ظاهر منو و جیمین همه چی معلوم بود که چه اتفاقی افتاده، وقتی خدمتکار ظاهر منو جیمین رو دید از نگاهش حسادت میبارید و منم معذب بودم از نگاهش.


#JIMIN


وقتی داشتم هانا رو میبوسیدم و توی حسش غرق شده بودم، اون دختره ی هرزه رید توی حسم، و وقتی نگاه حسادت آمیزش رو به هانا انداخت حس کردم که هانا معذبه.



پس‌ تصمیم گرفتم که وارد عمل بشم رفتم جلوی هانا ایستادم و هانا رو به پشتم تکیه دادم و نگاه سرد و بی حسم رو به خدمتکار دوختم.


جیمین:"مگه بهتون نگفتم بدون اجازه وارد اتاقم نشید."
خدمتکار:" اما قربان..."
جیمین:" اما نداره!!! من صد دفعه گفتم که بدون اجازه من وارد اتاقم نشید."
خدمتکار:" قربان آخه باید چیز مهمی رو میگفتم."
جیمین:" حتی اگه مهم بود تو بازم باید در میزدی، توی این عمارت فقط از دستورات من و هانا پیروی میشه"
جیمین:" و اگه ببینم کسی این قوانین رو زیر پا بزاره جنازه‌اش رو توی همین حیاط دفن میکنم! حالا گمشو بیرون."


خدمتکار آخرین نگاه حسادت آمیزش رو به هانا انداخت و اتاق را ترک کرد، جیمین دوباره در اتاق رو بست و به سمت هانا برگشت.


جیمین:"واقعا متاسفم، نباید اونطوری رفتار میکرد"
هانا:"مشکلی نیست."
جیمین:" خوبه، اگه کسی اذیتت کرد، بهم بگو."
هانا:"باشه، ممنون"
جیمین:" خیلی خب، بریم پایین برای ناهار"


جیمین دوباره دست هانا رو گرفت و به در اتاق رو باز کرد و هانا رو به سمت راه پله راهنمایی کرد.


جیمین و هانا داشتن میرفتن پایین و بعضی از خدمتکاران به زیبایی هانا دوخته شده بودن که با نگاه هشدارآمیز جیمین نگاهشون رو دزدیدن.


وقتی جیمین داشت هانا رو به سمت اتاق غذاخوری می‌برد، ناگهان توی پذیرایی ایستاد چون چند نفر توی اتاق پذیرایی بودن.


و اونا کسی جز..........



پارت هدیه🤍🌸
دیدگاه ها (۱۴)

بچه‌ها امروز قراره ساعت ۷ پارت بزارم🤍🫠✨️

بچههههه هاااااا با دوستم مسجدیم، ما مسلمون شدیم ولی دو تامون...

#۹جیمین:" امروز روزیه که من قراره شخص مهمی رو به افراد این ع...

سلاااااااام بچه ها💙✨️بچه ها ببخشید من نت نداشتم و اصلا نمیتو...

#۲۷هانا:"نمیدونم"نامی:" هانا منظورمو میفهمی، جیمین خودکشی می...

#۱۷هانا همونطور به صندل تکیه داده بود و بیرون نگاه میکرد ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط