چند پارتی
[وقتی دستشو بالا میکنه تا بهت بزنه اما....]
________________________
ویو چند دقیقه
با بی حالی نگاهی به جونگکوک کردم هنوز سرش داخل لب تابش بود
"+هوفففف... جونگکوک بسه دیگه
جونگکوک لب تابشو بست و پرونده هاشو جمع کرد و از روی صندلی بلد شد خودمو پرت کردم داخل بغلش
" _پرنسسم خسته شدی
همین جور که سرمو چسبونده بودم به سینه هاش گفتم
"+هوم
جونگکوک بغلم کرد و گذاشتم روی تخت و خودشم اومد کنارم خودمو داخل بغلش جا داد جونگکوک پتو رو از زیر پام آورد و داد روم و بوسه ای روی سرم گذاشت سرمو گذاشتم روی سینه ش
"+جونگکوک میشه فردا شب زود بیای
"_باشه(بم)
لبخندی زدم و ادامه دادم
" +شام هم نخور.... من غذای مورد علاقتو درست میکنم
"_هوم (بم)
" +خوبه
بعد حرفم جونگکوک بحکم تر بغلم کرد و دستشو روی موهام میکشید
"_شب بخیر دخترکم..
" +شب بخیر بابایی
جونگکوک. سرمو بالا اورد و به لبام نگاه کرد و بوسه ای روی لبم گذاشت و جدا شد
دوباره سرمو روی سینه جونگکوک گذاشتم و سیاهی......
__________________________________
گرمای آفتاب از لای پردهها روی صورتم افتاده بود. چشمهام رو کمی باز کردم و چند لحظه طول کشید تا خواب از سرم بپره.
اولین چیزی که دیدم جونگکوک بود.
هنوز خواب بود موهاش بههم ریخته و صورتش نصفه توی بالش فرو رفته بود.
دستش هم محکم دور کمرم حلقه شده بود، انگار حتی توی خواب هم قصد نداشت ولم کنه.
آروم دستش رو گرفتم و لبخند زدم
"+جونگکوک...
تکون نخورد.
کمی نزدیکتر شدم و با شیطنت گفتم
" +بیدار شو، تنبل
اخماش توی هم رفت و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، منو بیشتر سمت خودش کشید
"_پنج دقیقه..
خندهام گرفت.
" +پنج دقیقهی تو هیچوقت پنج دقیقه نیست
این بار یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبش نشست چشمهاش رو باز کرد و با همون قیافهی خوابآلود نگام کرد
"_صبح بخیر دخترکم
لبخندی زدم و گفتم
" +صبح تو هم بخیر
جونگکوک دستشو از دور کمرم برداشت و کش و قوسی به بدنش داد
"_ساعت چنده
خم شدم گوشیمو از میز کنار تخت برداشتم و نگاهمو به ساعت انداختم
"<8:30دقیقه>"
به جونگکوک نگاه کردم
" +ساعت 8 نیمه
"_چی... 8 نیمه..
"+هوم
"_من ساعت 8:40 دقیقه جلسه اولم شروع میشه
با حرفش ناراحت شدم
" +یعنی امروزم صبحونه باهم نمیخوریم
"_بیبی ببخشید ولی دیرم شده
بعد حرفش چیزی نگفتم جونگکوک از روی تخت بلد شد و رفت سرویس بهداشتی منم لباس خوایم با لباس خونگی عوض کردم و از اتاق بیرون اومد
___________________________________
ملکه ها ببخشید امروز پارت نزاشتم اصلا وقت نداشتم مدرسه داره شروع میشه رفته بودم برای خرید 💞✨
________________________
ویو چند دقیقه
با بی حالی نگاهی به جونگکوک کردم هنوز سرش داخل لب تابش بود
"+هوفففف... جونگکوک بسه دیگه
جونگکوک لب تابشو بست و پرونده هاشو جمع کرد و از روی صندلی بلد شد خودمو پرت کردم داخل بغلش
" _پرنسسم خسته شدی
همین جور که سرمو چسبونده بودم به سینه هاش گفتم
"+هوم
جونگکوک بغلم کرد و گذاشتم روی تخت و خودشم اومد کنارم خودمو داخل بغلش جا داد جونگکوک پتو رو از زیر پام آورد و داد روم و بوسه ای روی سرم گذاشت سرمو گذاشتم روی سینه ش
"+جونگکوک میشه فردا شب زود بیای
"_باشه(بم)
لبخندی زدم و ادامه دادم
" +شام هم نخور.... من غذای مورد علاقتو درست میکنم
"_هوم (بم)
" +خوبه
بعد حرفم جونگکوک بحکم تر بغلم کرد و دستشو روی موهام میکشید
"_شب بخیر دخترکم..
" +شب بخیر بابایی
جونگکوک. سرمو بالا اورد و به لبام نگاه کرد و بوسه ای روی لبم گذاشت و جدا شد
دوباره سرمو روی سینه جونگکوک گذاشتم و سیاهی......
__________________________________
گرمای آفتاب از لای پردهها روی صورتم افتاده بود. چشمهام رو کمی باز کردم و چند لحظه طول کشید تا خواب از سرم بپره.
اولین چیزی که دیدم جونگکوک بود.
هنوز خواب بود موهاش بههم ریخته و صورتش نصفه توی بالش فرو رفته بود.
دستش هم محکم دور کمرم حلقه شده بود، انگار حتی توی خواب هم قصد نداشت ولم کنه.
آروم دستش رو گرفتم و لبخند زدم
"+جونگکوک...
تکون نخورد.
کمی نزدیکتر شدم و با شیطنت گفتم
" +بیدار شو، تنبل
اخماش توی هم رفت و بدون اینکه چشمهاش رو باز کنه، منو بیشتر سمت خودش کشید
"_پنج دقیقه..
خندهام گرفت.
" +پنج دقیقهی تو هیچوقت پنج دقیقه نیست
این بار یه لبخند خیلی کمرنگ روی لبش نشست چشمهاش رو باز کرد و با همون قیافهی خوابآلود نگام کرد
"_صبح بخیر دخترکم
لبخندی زدم و گفتم
" +صبح تو هم بخیر
جونگکوک دستشو از دور کمرم برداشت و کش و قوسی به بدنش داد
"_ساعت چنده
خم شدم گوشیمو از میز کنار تخت برداشتم و نگاهمو به ساعت انداختم
"<8:30دقیقه>"
به جونگکوک نگاه کردم
" +ساعت 8 نیمه
"_چی... 8 نیمه..
"+هوم
"_من ساعت 8:40 دقیقه جلسه اولم شروع میشه
با حرفش ناراحت شدم
" +یعنی امروزم صبحونه باهم نمیخوریم
"_بیبی ببخشید ولی دیرم شده
بعد حرفش چیزی نگفتم جونگکوک از روی تخت بلد شد و رفت سرویس بهداشتی منم لباس خوایم با لباس خونگی عوض کردم و از اتاق بیرون اومد
___________________________________
ملکه ها ببخشید امروز پارت نزاشتم اصلا وقت نداشتم مدرسه داره شروع میشه رفته بودم برای خرید 💞✨
- ۵.۷k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط