نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:70
صبح روز بعد...
نور آفتاب از پنجره افتاده بود داخل اتاق.
ا/ت آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد.
بعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«بالاخره بهتر شدم...»
همون لحظه جونگکوک که روی مبل خوابش برده بود، بیدار شد.
«بیداری؟»
ا/ت نگاهش کرد.
«آره.»
جونگکوک از جاش بلند شد و نزدیکش رفت.
«حالت چطوره؟»
«خوبم.»
جونگکوک دستش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت.
چند ثانیه بعد گفت:
«تب نداری.»
ا/ت لبخند زد.
«دیدی؟ گفتم خوبم.»
«دیشب هم همینو میگفتی.»
«ولی الان واقعاً خوبم.»
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
ا/ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
«تو دیشب اینجا موندی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«یکی باید حواسش بهت میبود.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط آروم لبخند زد.
---
کمی بعد، هر دو پایین رفتن و صبحونه خوردن.
ا/ت مشغول خوردن بود که گوشی جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک صفحه رو نگاه کرد.
اسم پدرش بود.
«بله؟»
صدای پدرش از اون طرف خط اومد:
«جونگکوک، باید دربارهی یه موضوع مهم با تو و ا/ت صحبت کنیم.»
جونگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
«امروز نمیشه؟»
پدرش مکث کرد.
«موضوع دربارهی ازدواجتونه.»
جونگکوک همون لحظه صاف نشست.
«چی؟»
ا/ت قاشقش رو روی میز گذاشت.
«چخبره؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد تماس رو قطع کرد.
ا/ت با تعجب پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک از جاش بلند شد.
«بلند شو. باید بریم.»
ا/ت اخم کرد.
«کجا؟»
«پیش خانوادهها.»
«خب چرا؟»
جونگکوک مکث کرد.
«موضوع... موضوع ازدواجه.»
ا/ت چند لحظه خیره نگاهش کرد.
«مگه درباره ازدواجمون چی مونده که ما نمیدونیم؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط گوشی و کلیدهاش رو برداشت.
«باید بریم بفهمیم.»
---
چند ساعت بعد...
ا/ت و جونگکوک وارد سالن خونه شدن.
پدر و مادرهای هر دو خانواده از قبل منتظر بودن.
ا/ت نشست و مستقیم پرسید:
«خب؟ چی شده؟ چرا گفتین درباره ازدواج ماست؟»
پدر ا/ت نفس عمیقی کشید.
«چون فکر میکنم دیگه وقتشه بخشی از حقیقت رو بدونید.»
جونگکوک با اخم گفت:
«بخشی؟»
پدرش جواب داد:
«آره. چون چیزی که تا امروز بهتون گفتیم، تمام ماجرا نبود.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس بالاخره میخواید بگید چرا مجبورمون کردید با هم ازدواج کنیم؟»
مادرش آروم گفت:
«این ازدواج فقط تصمیم ما نبود.»
جونگکوک پرسید:
«پس تصمیم چه کسی بود؟»
چند ثانیه سکوت شد.
پدر جونگکوک پوشهای رو روی میز گذاشت.
«قبل از ازدواج شما، قراردادی بین خانوادهها نوشته شد.»
ا/ت با ناباوری به پوشه نگاه کرد.
«قرارداد؟»
«بله.»
جونگکوک پوشه رو باز کرد.
چند صفحه اول رو خوند.
بعد اخمش بیشتر شد.
«چرا هیچوقت اینو به ما نگفتین؟»
پدرش گفت:
«چون اگر از اول میفهمیدید، احتمالاً حاضر نمیشدید این ازدواج رو قبول کنید.»
ا/ت با ناراحتی گفت:
«خب شاید حق داشتیم قبول نکنیم.»
پدرش سرش رو پایین انداخت.
«میدونم.»
جونگکوک چند صفحه دیگه رو ورق زد.
«این قرارداد فقط دربارهی ازدواج نیست.»
پدر ا/ت گفت:
«درسته.»
ا/ت سریع پرسید:
«پس دربارهی چیه؟»
پدرها به هم نگاه کردن.
بعد پدر جونگکوک گفت:
«برای فهمیدن اون بخش، باید اول اتفاقی رو که سالها پیش افتاده پیدا کنید.»
جونگکوک:
«چه اتفاقی؟»
پدرش:
«فعلاً نمیتونیم همه جزئیات رو بگیم.»
ا/ت با عصبانیت خندید.
«باز هم "فعلاً"؟!»
پدرش گفت:
«این بار فرق داره. اگر واقعاً میخواید از هم جدا بشید، ما جلوتون رو نمیگیریم.»
ا/ت ساکت شد.
جونگکوک هم به پدرش نگاه کرد.
«یعنی میتونیم جدا بشیم؟»
«بله.»
پدر ا/ت ادامه داد:
«اما اول باید بفهمید این قرارداد چرا نوشته شده و مشکل اصلی چی بوده. بعد از اینکه حقیقت رو فهمیدید، خودتون انتخاب میکنید که کنار هم بمونید یا جدا بشید.»
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
ا/ت به قرارداد نگاه کرد.
«پس این بار انتخاب با خودمونه.»
پدرش گفت:
«بله.»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
بعد پوشه رو بست.
«پس حقیقت رو پیدا میکنیم.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«با هم؟»
جونگکوک:
«ظاهراً هنوز مجبوریم یه مدت با هم کنار بیایم.»
ا/ت:
«نگران نباش. قرار نیست تحملت کنم.»
جونگکوک:
«منم خیلی مشتاق تحمل کردن تو نیستم.»
مادرها با ناامیدی به هم نگاه کردن.
اما این بار دعوای آن دو بیشتر شبیه عادت بود تا دشمنی.
---
بعد از بیرون اومدن از سالن، جونگکوک گوشیش رو برداشت.
ا/ت پرسید:
«به کی زنگ میزنی؟»
جونگکوک گفت:
«تهیونگ،باید بهشون بگم با هانا بیاد نا باهم بگردیم دنبال مشکل.»
ادامه دارد...
Part:70
صبح روز بعد...
نور آفتاب از پنجره افتاده بود داخل اتاق.
ا/ت آروم چشمهاش رو باز کرد.
چند لحظه گیج به اطراف نگاه کرد.
بعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت.
«بالاخره بهتر شدم...»
همون لحظه جونگکوک که روی مبل خوابش برده بود، بیدار شد.
«بیداری؟»
ا/ت نگاهش کرد.
«آره.»
جونگکوک از جاش بلند شد و نزدیکش رفت.
«حالت چطوره؟»
«خوبم.»
جونگکوک دستش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت.
چند ثانیه بعد گفت:
«تب نداری.»
ا/ت لبخند زد.
«دیدی؟ گفتم خوبم.»
«دیشب هم همینو میگفتی.»
«ولی الان واقعاً خوبم.»
جونگکوک نفس راحتی کشید.
«خوبه.»
ا/ت چند لحظه بهش نگاه کرد.
«تو دیشب اینجا موندی؟»
جونگکوک شونه بالا انداخت.
«یکی باید حواسش بهت میبود.»
ا/ت چیزی نگفت.
فقط آروم لبخند زد.
---
کمی بعد، هر دو پایین رفتن و صبحونه خوردن.
ا/ت مشغول خوردن بود که گوشی جونگکوک زنگ خورد.
جونگکوک صفحه رو نگاه کرد.
اسم پدرش بود.
«بله؟»
صدای پدرش از اون طرف خط اومد:
«جونگکوک، باید دربارهی یه موضوع مهم با تو و ا/ت صحبت کنیم.»
جونگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
«امروز نمیشه؟»
پدرش مکث کرد.
«موضوع دربارهی ازدواجتونه.»
جونگکوک همون لحظه صاف نشست.
«چی؟»
ا/ت قاشقش رو روی میز گذاشت.
«چخبره؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد تماس رو قطع کرد.
ا/ت با تعجب پرسید:
«چی شده؟»
جونگکوک از جاش بلند شد.
«بلند شو. باید بریم.»
ا/ت اخم کرد.
«کجا؟»
«پیش خانوادهها.»
«خب چرا؟»
جونگکوک مکث کرد.
«موضوع... موضوع ازدواجه.»
ا/ت چند لحظه خیره نگاهش کرد.
«مگه درباره ازدواجمون چی مونده که ما نمیدونیم؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط گوشی و کلیدهاش رو برداشت.
«باید بریم بفهمیم.»
---
چند ساعت بعد...
ا/ت و جونگکوک وارد سالن خونه شدن.
پدر و مادرهای هر دو خانواده از قبل منتظر بودن.
ا/ت نشست و مستقیم پرسید:
«خب؟ چی شده؟ چرا گفتین درباره ازدواج ماست؟»
پدر ا/ت نفس عمیقی کشید.
«چون فکر میکنم دیگه وقتشه بخشی از حقیقت رو بدونید.»
جونگکوک با اخم گفت:
«بخشی؟»
پدرش جواب داد:
«آره. چون چیزی که تا امروز بهتون گفتیم، تمام ماجرا نبود.»
ا/ت با عصبانیت گفت:
«پس بالاخره میخواید بگید چرا مجبورمون کردید با هم ازدواج کنیم؟»
مادرش آروم گفت:
«این ازدواج فقط تصمیم ما نبود.»
جونگکوک پرسید:
«پس تصمیم چه کسی بود؟»
چند ثانیه سکوت شد.
پدر جونگکوک پوشهای رو روی میز گذاشت.
«قبل از ازدواج شما، قراردادی بین خانوادهها نوشته شد.»
ا/ت با ناباوری به پوشه نگاه کرد.
«قرارداد؟»
«بله.»
جونگکوک پوشه رو باز کرد.
چند صفحه اول رو خوند.
بعد اخمش بیشتر شد.
«چرا هیچوقت اینو به ما نگفتین؟»
پدرش گفت:
«چون اگر از اول میفهمیدید، احتمالاً حاضر نمیشدید این ازدواج رو قبول کنید.»
ا/ت با ناراحتی گفت:
«خب شاید حق داشتیم قبول نکنیم.»
پدرش سرش رو پایین انداخت.
«میدونم.»
جونگکوک چند صفحه دیگه رو ورق زد.
«این قرارداد فقط دربارهی ازدواج نیست.»
پدر ا/ت گفت:
«درسته.»
ا/ت سریع پرسید:
«پس دربارهی چیه؟»
پدرها به هم نگاه کردن.
بعد پدر جونگکوک گفت:
«برای فهمیدن اون بخش، باید اول اتفاقی رو که سالها پیش افتاده پیدا کنید.»
جونگکوک:
«چه اتفاقی؟»
پدرش:
«فعلاً نمیتونیم همه جزئیات رو بگیم.»
ا/ت با عصبانیت خندید.
«باز هم "فعلاً"؟!»
پدرش گفت:
«این بار فرق داره. اگر واقعاً میخواید از هم جدا بشید، ما جلوتون رو نمیگیریم.»
ا/ت ساکت شد.
جونگکوک هم به پدرش نگاه کرد.
«یعنی میتونیم جدا بشیم؟»
«بله.»
پدر ا/ت ادامه داد:
«اما اول باید بفهمید این قرارداد چرا نوشته شده و مشکل اصلی چی بوده. بعد از اینکه حقیقت رو فهمیدید، خودتون انتخاب میکنید که کنار هم بمونید یا جدا بشید.»
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
ا/ت به قرارداد نگاه کرد.
«پس این بار انتخاب با خودمونه.»
پدرش گفت:
«بله.»
جونگکوک چند لحظه فکر کرد.
بعد پوشه رو بست.
«پس حقیقت رو پیدا میکنیم.»
ا/ت بهش نگاه کرد.
«با هم؟»
جونگکوک:
«ظاهراً هنوز مجبوریم یه مدت با هم کنار بیایم.»
ا/ت:
«نگران نباش. قرار نیست تحملت کنم.»
جونگکوک:
«منم خیلی مشتاق تحمل کردن تو نیستم.»
مادرها با ناامیدی به هم نگاه کردن.
اما این بار دعوای آن دو بیشتر شبیه عادت بود تا دشمنی.
---
بعد از بیرون اومدن از سالن، جونگکوک گوشیش رو برداشت.
ا/ت پرسید:
«به کی زنگ میزنی؟»
جونگکوک گفت:
«تهیونگ،باید بهشون بگم با هانا بیاد نا باهم بگردیم دنبال مشکل.»
ادامه دارد...
- ۳۱۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط