رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
پارت چهارم: سایههای سرد در آکادمی
هفتهی اول «سنترال آکادمی» به سرعت باد گذشت. ات، کوک و سوهو، هر کدام در دنیای خودشان، با دقت و خونسردیِ اعضای خاندانِ «جئون» تمام اتفاقات را زیر نظر داشتند. دانشگاه، صحنهی جدیدی بود برای نمایشِ قدرت و جمعآوری اطلاعات، نه جولانگاهِ احساساتِ زودرس.
ات، با قدمهایی استوار و نگاهی نافذ، در میانِ دانشجویان حرکت میکرد. او جینا را دیده بود؛ دختری با وقار و آرامشی که در میانِ هیاهوی دانشگاه، مثل یک نقطهی امن به نظر میرسید. اما ات، به سادگی در دامِ این آرامش نمیافتاد. او با همان سردیِ همیشگی، فقط به جینا توجه میکرد، نه بیشتر. هر لبخندی که از سمتِ جینا میدید، مثل یک کدِ رمزآلود، در ذهنِ تحلیلگرِ ات ثبت میشد. عشق؟ احساسات؟ اینها واژههایی بودند که در دنیای او جایی نداشتند، حداقل فعلاً. هدفِ اصلی، فهمیدنِ دینامیکِ قدرت در این آکادمیِ به ظاهر معمولی بود.
کوک، با لبخندی محو و مرموز، بیشترِ وقتش را در کتابخانه یا گوشههای سالنهای خلوت میگذراند. او چشمهایش را به همهی جهات دوخته بود. تهیونگ، با آن موهای آشفته و نگاهِ کنجکاوش، برای کوک جالب بود. نه به عنوانِ یک هدفِ عشقی، بلکه به عنوانِ یک مهرهی بالقوه در بازیِ بزرگتر. کوک، که نبوغِ خاصی در شناساییِ نقاطِ ضعف و قوتِ افراد داشت، تهیونگ را زیر نظر گرفته بود. شاید در آینده، اطلاعاتی که از او به دست میآمد، به کارِ خاندانِ جئون میآمد. فعلاً، همین نظارهگری کافی بود.
سوهو، با چهرهای جدی و نگاهی متفکر، بیشترِ وقتش را با کوک و ات میگذراند. او لیام را دیده بود؛ پسری با انرژیِ عجیب و نگاههایی که گاهی در صورتِ سوهو خیره میماند. اما سوهو، که تمامِ تمرکزش بر روی حفظِ جایگاهِ خاندان و پیشبردِ نقشههایشان بود، هیچ توجهی به این کنجکاویهای لیام نمیکرد. او لیام را صرفاً یک دانشجوی دیگر میدید؛ شاید کمی پرحرفتر، ولی بیاهمیت. روابطِ شخصی، از نظرِ سوهو، مانعی برای رسیدن به اهدافِ بزرگتر بود.
یک روز، ات متوجه شد که جینا، به طورِ مداوم در حالِ رفت و آمد به یک بخشِ خاص از کتابخانه است؛ بخشی که معمولاً خلوت بود و دسترسی به آن برای دانشجویانِ عادی محدود بود. این موضوع، کنجکاویِ ات را برانگیخت. آیا جینا رازی داشت؟ چیزی که او را به این بخشِ پنهانی میکشاند؟
همزمان، کوک متوجه رفتارِ عجیبِ لیام شد. لیام، هر بار که سوهو را میدید، سعی میکرد خودش را پنهان کند یا مسیرش را عوض کند. این اجتنابِ آشکار، برای کوک سوالبرانگیز بود. چرا لیام از سوهو دوری میکرد؟ آیا چیزی بینِ آنها وجود داشت که حتی سوهو از آن بیخبر بود؟
و سوهو، در حالی که داشت گزارشی را از یکی از همکلاسیهایش دربارهی فعالیتهای مشکوکِ برخی از دانشجویانِ جدید دریافت میکرد، ناگهان نگاهش به لیام افتاد که داشت با عجله از کنارِ یکی از نگهبانانِ دانشگاه، که به نظر میرسید عضوِ غیررسمیِ خانوادهی «کیم» باشد، رد میشد. لیام، در حالی که کتابی را زیرِ بغل داشت، انگار که بخواهد چیزی را پنهان کند، سرش را پایین انداخته بود.
در همان لحظه، ات، که در حالِ بررسیِ راههایِ ورودیِ بخشِ خلوتِ کتابخانه بود، صدایِ قدمهایِ بلندی را شنید. برگشت و دید که جینا، با چهرهای برافروخته و چشمانی که انگار از خشم میسوخت، به سمتِ او میآمد. اما جینا تنها نبود. پشت سرش، همان پسرِ ناشناسِ هفتهی قبل، با چهرهای سنگی و نگاهی سرد، او را دنبال میکرد.
«جینا! باید حرف بزنیم!» پسر با صدایی که از خشم میلرزید، گفت.
اما قبل از اینکه جینا فرصتی برای پاسخ دادن پیدا کند، پسر بازوی او را گرفت. جینا سعی کرد خودش را رها کند، اما پسر محکم او را نگه داشته بود.
ات، با همان خونسردیِ همیشگی، اما با چشمانی که تیزتر از همیشه برق میزد، صحنه را تماشا میکرد. او میدانست که این اتفاق، فقط شروعِ یک بازیِ خطرناک است. بازیای که در آن، هر حرکتی میتوانست سرنوشتساز باشد و هر کسی، میتوانست یک مهرهی پنهان در نقشهی بزرگترِ خاندانهای مافیا باشد.
اما این بار، خبری از عشق نبود. فقط قدرت بود، خطر بود و سایههایی که کمکم داشتند چهرهی واقعیشان را در «سنترال آکادمی» نشان میدادند…
ادامه دارد.....
پارت چهارم: سایههای سرد در آکادمی
هفتهی اول «سنترال آکادمی» به سرعت باد گذشت. ات، کوک و سوهو، هر کدام در دنیای خودشان، با دقت و خونسردیِ اعضای خاندانِ «جئون» تمام اتفاقات را زیر نظر داشتند. دانشگاه، صحنهی جدیدی بود برای نمایشِ قدرت و جمعآوری اطلاعات، نه جولانگاهِ احساساتِ زودرس.
ات، با قدمهایی استوار و نگاهی نافذ، در میانِ دانشجویان حرکت میکرد. او جینا را دیده بود؛ دختری با وقار و آرامشی که در میانِ هیاهوی دانشگاه، مثل یک نقطهی امن به نظر میرسید. اما ات، به سادگی در دامِ این آرامش نمیافتاد. او با همان سردیِ همیشگی، فقط به جینا توجه میکرد، نه بیشتر. هر لبخندی که از سمتِ جینا میدید، مثل یک کدِ رمزآلود، در ذهنِ تحلیلگرِ ات ثبت میشد. عشق؟ احساسات؟ اینها واژههایی بودند که در دنیای او جایی نداشتند، حداقل فعلاً. هدفِ اصلی، فهمیدنِ دینامیکِ قدرت در این آکادمیِ به ظاهر معمولی بود.
کوک، با لبخندی محو و مرموز، بیشترِ وقتش را در کتابخانه یا گوشههای سالنهای خلوت میگذراند. او چشمهایش را به همهی جهات دوخته بود. تهیونگ، با آن موهای آشفته و نگاهِ کنجکاوش، برای کوک جالب بود. نه به عنوانِ یک هدفِ عشقی، بلکه به عنوانِ یک مهرهی بالقوه در بازیِ بزرگتر. کوک، که نبوغِ خاصی در شناساییِ نقاطِ ضعف و قوتِ افراد داشت، تهیونگ را زیر نظر گرفته بود. شاید در آینده، اطلاعاتی که از او به دست میآمد، به کارِ خاندانِ جئون میآمد. فعلاً، همین نظارهگری کافی بود.
سوهو، با چهرهای جدی و نگاهی متفکر، بیشترِ وقتش را با کوک و ات میگذراند. او لیام را دیده بود؛ پسری با انرژیِ عجیب و نگاههایی که گاهی در صورتِ سوهو خیره میماند. اما سوهو، که تمامِ تمرکزش بر روی حفظِ جایگاهِ خاندان و پیشبردِ نقشههایشان بود، هیچ توجهی به این کنجکاویهای لیام نمیکرد. او لیام را صرفاً یک دانشجوی دیگر میدید؛ شاید کمی پرحرفتر، ولی بیاهمیت. روابطِ شخصی، از نظرِ سوهو، مانعی برای رسیدن به اهدافِ بزرگتر بود.
یک روز، ات متوجه شد که جینا، به طورِ مداوم در حالِ رفت و آمد به یک بخشِ خاص از کتابخانه است؛ بخشی که معمولاً خلوت بود و دسترسی به آن برای دانشجویانِ عادی محدود بود. این موضوع، کنجکاویِ ات را برانگیخت. آیا جینا رازی داشت؟ چیزی که او را به این بخشِ پنهانی میکشاند؟
همزمان، کوک متوجه رفتارِ عجیبِ لیام شد. لیام، هر بار که سوهو را میدید، سعی میکرد خودش را پنهان کند یا مسیرش را عوض کند. این اجتنابِ آشکار، برای کوک سوالبرانگیز بود. چرا لیام از سوهو دوری میکرد؟ آیا چیزی بینِ آنها وجود داشت که حتی سوهو از آن بیخبر بود؟
و سوهو، در حالی که داشت گزارشی را از یکی از همکلاسیهایش دربارهی فعالیتهای مشکوکِ برخی از دانشجویانِ جدید دریافت میکرد، ناگهان نگاهش به لیام افتاد که داشت با عجله از کنارِ یکی از نگهبانانِ دانشگاه، که به نظر میرسید عضوِ غیررسمیِ خانوادهی «کیم» باشد، رد میشد. لیام، در حالی که کتابی را زیرِ بغل داشت، انگار که بخواهد چیزی را پنهان کند، سرش را پایین انداخته بود.
در همان لحظه، ات، که در حالِ بررسیِ راههایِ ورودیِ بخشِ خلوتِ کتابخانه بود، صدایِ قدمهایِ بلندی را شنید. برگشت و دید که جینا، با چهرهای برافروخته و چشمانی که انگار از خشم میسوخت، به سمتِ او میآمد. اما جینا تنها نبود. پشت سرش، همان پسرِ ناشناسِ هفتهی قبل، با چهرهای سنگی و نگاهی سرد، او را دنبال میکرد.
«جینا! باید حرف بزنیم!» پسر با صدایی که از خشم میلرزید، گفت.
اما قبل از اینکه جینا فرصتی برای پاسخ دادن پیدا کند، پسر بازوی او را گرفت. جینا سعی کرد خودش را رها کند، اما پسر محکم او را نگه داشته بود.
ات، با همان خونسردیِ همیشگی، اما با چشمانی که تیزتر از همیشه برق میزد، صحنه را تماشا میکرد. او میدانست که این اتفاق، فقط شروعِ یک بازیِ خطرناک است. بازیای که در آن، هر حرکتی میتوانست سرنوشتساز باشد و هر کسی، میتوانست یک مهرهی پنهان در نقشهی بزرگترِ خاندانهای مافیا باشد.
اما این بار، خبری از عشق نبود. فقط قدرت بود، خطر بود و سایههایی که کمکم داشتند چهرهی واقعیشان را در «سنترال آکادمی» نشان میدادند…
ادامه دارد.....
- ۱.۶k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط