رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤
پارت دوم: تلاقیِ نگاههای سرنوشتساز
سکوت سنگین سالن اصلی «سنترال آکادمی» با صدای برخورد کفشهای برند و گرانقیمت دانشجوها شکسته میشد. ات، کوک و سوهو مثل سه قطعه از یک الماس سیاه، با قدمهایی که وزنِ قدرت را نشان میداد، در راهروی اصلی حرکت میکردند. هر کسی که از کنارشان رد میشد، ناخودآگاه راه را باز میکرد؛ نه فقط به خاطر زیبایی خیرهکنندهشان، بلکه به خاطر اون هالهی مقتدر و کمی ترسناکی که دورشان بود.
در همین حال، جینا، تهیونگ و لیانا در حال پیدا کردن شمارهی کلاسهایشان بودند. جینا مدام به اطراف نگاه میکرد و تهیونگ با آن آرامشِ خاص خودش، نقشهی دانشگاه را بررسی میکرد.
ات، در حالی که داشت به سمت کلاسهای پیشرفته میرفت، ناگهان مکث کرد. انگار چیزی، یا کسی، توجه او را جلب کرده بود. او سرش را چرخاند و درست در همان لحظه، جینا هم که داشت با لیانا بحث میکرد، سرش را بالا آورد.
برای یک ثانیه، زمان در آن راهروی پر از آدم، ایستاد.
نگاهِ تیز و نافذِ ات با نگاهِ درخشان و کمی مضطربِ جینا گره خورد. ات احساس کرد یک جرقه، کوچک اما سوزان، در میانهی آن فضای سرد دانشگاه زده شده است. او حتی یادش رفت که میخواست قدم بعدیاش را کجا بردارد. جینا هم برای لحظهای نفسش را حبس کرد؛ او هرگز چنین نگاهِ مقتدر و در عین حال کشندهای را در زندگیاش ندیده بود.
— «ات؟ چیزی شده؟» صدای کوک که با شیطنت و کمی تعجب او را صدا زد، رشتهی افکار ات را پاره کرد.
ات به سرعت نگاهش را دزدید و با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت:
— «هیچی نیست. فقط یه مشت آدمِ بیخیال اینجا هستن.»
اما قلبش، برخلاف حرفش، داشت با ریتمی متفاوت میتپید.
در سمت دیگر، کوک داشت با نگاهی کنجکاو به تهیونگ نگاه میکرد که داشت با لیانا میخندید. کوک همیشه جذب آدمهایی میشد که برخلاف خودش، آرام و باوقار بودند. او حس کرد این دانشگاه، خیلی زود از اون چیزی که فکر میکرد، جذابتر خواهد شد.
سوهو هم بدون اینکه توجه خاصی به محیط داشته باشد، به سمت کلاس رفت، اما او هم متوجه شد که لیانا، با آن چهرهی مهربان و معصوم، چقدر با فضای تاریک و سنگین خانوادهی آنها تفاوت دارد.
این اولین برخوردِ نگاهها بود؛ برخوردِ کسانی که قرار بود دنیای یکدیگر را زیر و رو کنند.
ادامه دارد....
پارت دوم: تلاقیِ نگاههای سرنوشتساز
سکوت سنگین سالن اصلی «سنترال آکادمی» با صدای برخورد کفشهای برند و گرانقیمت دانشجوها شکسته میشد. ات، کوک و سوهو مثل سه قطعه از یک الماس سیاه، با قدمهایی که وزنِ قدرت را نشان میداد، در راهروی اصلی حرکت میکردند. هر کسی که از کنارشان رد میشد، ناخودآگاه راه را باز میکرد؛ نه فقط به خاطر زیبایی خیرهکنندهشان، بلکه به خاطر اون هالهی مقتدر و کمی ترسناکی که دورشان بود.
در همین حال، جینا، تهیونگ و لیانا در حال پیدا کردن شمارهی کلاسهایشان بودند. جینا مدام به اطراف نگاه میکرد و تهیونگ با آن آرامشِ خاص خودش، نقشهی دانشگاه را بررسی میکرد.
ات، در حالی که داشت به سمت کلاسهای پیشرفته میرفت، ناگهان مکث کرد. انگار چیزی، یا کسی، توجه او را جلب کرده بود. او سرش را چرخاند و درست در همان لحظه، جینا هم که داشت با لیانا بحث میکرد، سرش را بالا آورد.
برای یک ثانیه، زمان در آن راهروی پر از آدم، ایستاد.
نگاهِ تیز و نافذِ ات با نگاهِ درخشان و کمی مضطربِ جینا گره خورد. ات احساس کرد یک جرقه، کوچک اما سوزان، در میانهی آن فضای سرد دانشگاه زده شده است. او حتی یادش رفت که میخواست قدم بعدیاش را کجا بردارد. جینا هم برای لحظهای نفسش را حبس کرد؛ او هرگز چنین نگاهِ مقتدر و در عین حال کشندهای را در زندگیاش ندیده بود.
— «ات؟ چیزی شده؟» صدای کوک که با شیطنت و کمی تعجب او را صدا زد، رشتهی افکار ات را پاره کرد.
ات به سرعت نگاهش را دزدید و با همان لحن خونسرد همیشگیاش گفت:
— «هیچی نیست. فقط یه مشت آدمِ بیخیال اینجا هستن.»
اما قلبش، برخلاف حرفش، داشت با ریتمی متفاوت میتپید.
در سمت دیگر، کوک داشت با نگاهی کنجکاو به تهیونگ نگاه میکرد که داشت با لیانا میخندید. کوک همیشه جذب آدمهایی میشد که برخلاف خودش، آرام و باوقار بودند. او حس کرد این دانشگاه، خیلی زود از اون چیزی که فکر میکرد، جذابتر خواهد شد.
سوهو هم بدون اینکه توجه خاصی به محیط داشته باشد، به سمت کلاس رفت، اما او هم متوجه شد که لیانا، با آن چهرهی مهربان و معصوم، چقدر با فضای تاریک و سنگین خانوادهی آنها تفاوت دارد.
این اولین برخوردِ نگاهها بود؛ برخوردِ کسانی که قرار بود دنیای یکدیگر را زیر و رو کنند.
ادامه دارد....
- ۱.۱k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط