رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آک

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت سوم: سایه‌های پنهان در آکادمی
کلاس‌های درس شروع شده بودند. فضای دانشگاه «سنترال آکادمی» با وجود تمام شکوهش، حسی از تنهایی و رمزوراز داشت. درخت‌های بلند اطراف ساختمان، مثل نگهبان‌هایی سیاه، از پنجره‌های بزرگ کلاس‌ها به داخل خیره شده بودند.

ات در ردیف آخر کلاس نشست. او ترجیح می‌داد از بالا همه چیز را زیر نظر داشته باشد. او حتی وقتی استاد مشغول تدریس بود، ذهنش درگیر چیزهای دیگری بود. او به حضور جینا در کلاس فکر می‌کرد؛ به اون چشم‌هایی که در راهرو با او برخورد کرده بود.

در کلاسِ مقابل، جینا سعی می‌کرد تمرکز کند، اما تصویر آن پسرِ با کت چرمی مشکی و نگاهِ نافذ، مدام جلوی چشم‌هایش می‌آمد. او با خودش زمزمه کرد: «فقط یه غریبه بود… فقط یه دانشجوئه.» اما ته دلش می‌دانست که آن نگاه، معمولی نبود.

در حالی که کلاس‌ها در جریان بود، در گوشه‌ای از دانشگاه، لیانا و تهیونگ در کتابخانه نشسته‌ بودند.

— «تهیونگ، حس نکردی امروز یه جوریه؟» لیانا با صدای آرامی پرسید. «انگار یه انرژیِ سنگین توی این هوا هست.»

تهیونگ که داشت کتابی را ورق می‌زد، سرش را بلند کرد و نگاهی به پنجره‌ی بزرگ انداخت که به سمت جنگل باز می‌شد.

— «شاید اثرِ بارونِ محتمله، یا شاید هم… فقط حسِ شروعِ یه فصل جدیده.»

او نمی‌دانست که این “فصل جدید”، قرار است با خون، عشق و قدرت نوشته شود.

در این میان، کوک در حالی که در حیاط دانشگاه قدم می‌زد، با گوشی‌اش مشغول چک کردن پیام‌های امنیتی خانواده بود. او باید گزارش‌های شب گذشته از عملیات مافیایی را می‌خواند، اما ذهنش مدام به سمت آن پسرِ امگای زیبایی که در راهرو دیده بود، می‌رفت. او با خودش فکر کرد: «چقدر ظریف و باوقار بود… درست مثل یک قطعه‌ی گمشده از یک معمای پیچیده.»

سایه های مافیا، حتی به داخل کلاس‌های دانشگاه هم رسیده بودند. در حالی که دانشجوها به دنبال آینده‌ی تحصیلی خود بودند، فرزندان جئون، سایه‌ی قدرت و خطر را با خود به این محیط آموزشی آورده بودند.

آن‌ها هنوز نمی‌دانستند که سرنوشت، مثل یک تارهای عنکبوت، در حال بافتنِ پیوند میان آن‌هاست.

ادامه دارد.....
شرایط برای پارت بعدی:
15 لایک❤
10 بازنشر♾️
دیدگاه ها (۲)

اسلاید دو: کوکاسلاید 3:تهاسلاید 4: اتاسلاید 5: جینااسلاید 6:...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت دوم: تلاقیِ نگاه‌های سرنوشت‌...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت اول: ورود پادشاهان به قلمروِ...

پارت هفدهم | اشک‌های بی‌صدالیانا تمام راه تا خانه را در سکوت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط