در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند

در آن شهری که مردانش عصا از کور می دزدند
همان شهری که اشک از چشم، کفن از گور می دزدند

در آن شهری که نفرت را به جای عشق می‌خواهند
همان جایی که نور از چشم و عقل از مغز می دزدند

در آن شهری که پروانه به جای شمع می سوزد
همان شهری که آتش را ز اشک شمع می دزدند
درآن شهری که کافر مؤمن و مؤمن شود کافر
همان جایی که مهر از جانماز باز می دزدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستو کردم

در آن شهری که فریاد از دهان باز می دزدند
دیدگاه ها (۰)

شرح حال برای اونایی که تجربش کردن 🤚 بدون خاص و مخاطب واس ماس...

من کجا باران کجا ....؟باران کجا و راه بی پایان کجا این دل دل...

برگرد خونه حتا اگر باخبر باشی تنها دل خودت واس تو شور می زنه...

من از رودی که شد مرداب می ترسم من از تکرار این خورشیدو غروب...

حال دل من... 🥺💔آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را می‌شنوی؟دورت بگر...

باران از عصر شروع شده بود و هنوز هم پشت شیشه‌های قدیمیِ اتاق...

پارت سوم پرنسسی از جنس ابر آن روز صبح، بادِ ملایمی از سمت جن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط