باران از عصر شروع شده بود و هنوز هم پشت شیشه‌های قدیمیِ ا

باران از عصر شروع شده بود و هنوز هم پشت شیشه‌های قدیمیِ اتاق فرمانده، آرام و بی‌وقفه می‌کوبید.
اتاق بوی کاغذ نم‌خورده، چای سردشده و مومِ ذوب‌شده می‌داد. تنها نورِ اتاق، شمعی بود که روی میز سوخته و کوتاه شده بود؛ شمعی که انگار از اول هم برای روشن کردن نبود، فقط آمده بود تاریکی را کمی قابل‌تحمل‌تر کند.
نعنا روبه‌روی میز ایستاده بود.
دست‌هایش را پشت کمر قفل کرده بود تا لرزششان دیده نشود.
فرمانده پشت میز ننشسته بود؛ کنار پنجره ایستاده بود و به باران نگاه می‌کرد، بی‌آنکه واقعاً چیزی را ببیند.
گفت:
«فکر نمی‌کردم بیای.»
نعنا لبخند نزد.
فقط آرام گفت:
«گفتم شاید آخرین بار باشه که فرصت پیدا کنم.»
فرمانده برگشت.
صورتش در نیم‌تاریکی نصفه‌نیمه دیده می‌شد، اما همان نیمه هم برای به‌هم‌ریختنِ دلِ نعنا کافی بود.
چشم‌هایش مثل همیشه خسته بود. از آن خستگی‌هایی که از خواب نمی‌آیند؛ از رفتنِ زیاد، از ماندنِ کم.
نعنا نگاهش را از او دزدید و به شمع خیره شد.
شمع تقریباً تمام شده بود.
قطره‌ای موم از بدنه‌اش پایین آمده و روی بشقاب فلزی خشک شده بود، دقیقاً مثل چیزی که زمانی داغ بوده و حالا فقط خاطره‌ای از گرماست.
گفت:
«تو همیشه وقتی تاریک می‌شه، شمع روشن می‌کنی.»
فرمانده آهسته جواب داد:
«برای اینکه تاریکی، با تو، زیادی واقعی می‌شه.»
نعنا نفسش را حبس کرد.
این جمله ساده بود، اما مثل تیغی که آرام روی پوست کشیده شود، دردش دیر می‌رسید و عمیق‌تر می‌ماند.
چند ثانیه سکوت افتاد.
فقط صدای باران و شلپِ گاه‌به‌گاهِ مومِ شمع شنیده می‌شد.
نعنا انگار سال‌ها منتظر همین سکوت بود؛ سکوتی که در آن بتواند چیزی را بگوید که مدت‌ها در گلویش گیر کرده بود.
گفت:
«من دیگه نمی‌تونم تظاهر کنم که فقط برای کار میام اینجا.»
فرمانده هیچ نگفت.
نعنا ادامه داد، صدایش پایین‌تر و لرزان‌تر شد:
«هر بار که درِ این اتاق رو باز می‌کنم، فکر می‌کنم شاید تو هنوز همون‌جایی باشی که دلم خواست باشی…
شاید هنوز همون‌طور نگاهم کنی…
شاید هنوز اسمم رو از ته صدا صدا بزنی، طوری که آدم دلش بخواد بایستد و فقط گوش کند.»
فرمانده یک قدم جلو آمد.
نور شمع روی چهره‌اش لرزید.
«نعنا…»
اما او برای نخستین بار، حرفش را برید.
«نه. نگو اسممو اون‌جوری نگو.
من مدت‌هاست با همین اسم زنده‌ام.»
بعد از این حرف، اشک در چشمانش جمع شد؛ ولی نریخت.
چون بعضی دردها حتی اجازه‌ی گریه هم نمی‌دهند، فقط آدم را از درون خالی می‌کنند.
فرمانده آرام گفت:
«من نمی‌خواستم…»
نعنا خندید، اما خنده‌اش بیشتر شبیه ترک‌خوردن بود.
«نخواستی؟
تو از روزی که فهمیدی من دوستت دارم، از من دور شدی.
نخواستی از من فرار کنی، فرمانده؟
نخواستی منو عادت بدی به نبودنت؟»
فرمانده چشم بست.
و وقتی دوباره باز کرد، آن خستگی در نگاهش چند برابر شده بود.
«من از نبودن نترسیدم.»
صدايش آرام بود، خیلی آرام.
«من از این ترسیدم که اگه یه بار دستت رو بگیرم، دیگه نتونم ولت کنم.»
نعنا بی‌حرکت ماند.
شمع میان آن دو، کوتاه‌تر و کوتاه‌تر می‌شد؛ انگار عمرش را وسط اعترافی که هنوز کامل نشده بود، خرج می‌کرد.
باران شدیدتر شد.
تاریکی پشت پنجره عمیق‌تر رفت.
اتاق حالا فقط در یک مرز باریک بین نور و خاموشی نفس می‌کشید.
نعنا خیلی آهسته گفت:
«پس چرا نگرفتی؟»
فرمانده جواب نداد.
فقط دستش را بالا آورد، انگار می‌خواست چیزی را بگوید، چیزی را نگه دارد، یا چیزی را برای همیشه از دست بدهد.
اما دیر شده بود.
شمع آخرین لرزشِ نورش را روی صورت آن دو انداخت و بعد خاموش شد.
همان لحظه، تاریکی همه‌جا را بلعید؛ بی‌رحم، کامل، بی‌صدا.
نعنا در تاریکی گفت:
«فکر کنم الان وقتشه اعتراف کنی، فرمانده.»
و فرمانده، در آن تاریکیِ مطلق، با صدایی که انگار از تهِ یک زخم بیرون می‌آمد، گفت:
«من از همون اول، عاشقت بودم.»
نعنا چشم بست.
اشک‌هایش بالاخره راهشان را پیدا کردند.
اما لبخند زد؛ لبخندی خسته، شکسته، و دیررس.
چون بعضی اعتراف‌ها، وقتی گفته می‌شوند، دیگر برای باهم‌بودن نیستند.
فقط برای این‌اند که آدم بداند دلش درست حدس زده بود؛
حتی اگر آن دل، خیلی قبل‌تر از آن لحظه، از تپش افتاده باشد.🍃
دیدگاه ها (۱)

"دوستت دارم" ؟ نمی دانم شاید عجیب ترین کلمه ای است که شنیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط