نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:54

صبح روز بعد...

نور آفتاب از پنجره‌های هتل داخل اتاق افتاده بود.

ا/ت با بی‌حوصلگی چشم‌هاش رو باز کرد و چند ثانیه به سقف خیره شد.

بعد یاد دیشب افتاد.

«اوه... درِ قفل‌شده.»

جونگکوک که هنوز خواب‌آلود بود، گفت:

«بالاخره یادت اومد؟»

ا/ت برگشت سمتش.

«تو بیداری؟»

«از وقتی شروع کردی با خودت حرف زدن.»

ا/ت چشم‌غره رفت.

«همه‌اش تقصیر دخترخاله‌هاست.»

جونگکوک نشست.

«صددرصد.»

همون لحظه صدای در اومد.

یکی از کارکنان هتل در رو باز کرد و گفت:

«کارت ورودتون پیدا شده. ظاهراً پشت یکی از گلدون‌های راهرو افتاده بوده.»

ا/ت با شک گفت:

«پشت گلدون؟»

جونگکوک بهش نگاه کرد.

«گفتم که کار خودشونه.»

---

چند دقیقه بعد، هر دو از اتاق بیرون اومدن.

یورین و ناری توی راهرو ایستاده بودن.

ا/ت مستقیم رفت سمتشون.

«شما دوتا!»

یورین خیلی معصوم گفت:

«ما؟»

«آره، شما.»

ناری خندید.

«چی شده؟»

«کارت اتاق چرا پشت گلدون بود؟»

یورین سوت زد.

«چه سؤال سختی.»

جونگکوک با خنده گفت:

«پس خودتون بودین.»

یورین شونه بالا انداخت.

«ما فقط یه شوخی کوچیک کردیم.»

ا/ت با اخم گفت:

«خیلی کوچیک بود.»

ناری خندید.

«حداقل حوصله‌تون سر نرفت.»

ا/ت خواست جواب بده که مادر جونگکوک از انتهای راهرو صدا زد:

«بچه‌ها! بیاید. باید وسایل عروسی رو بررسی کنیم.»

ا/ت آه کشید.

«باز شروع شد.»

---

چند دقیقه بعد...

اتاق پر از جعبه‌های مختلف شده بود.

کفش‌ها، وسایل تزئینی، جواهرات و چند بسته لباس روی زمین بود.

مادر ا/ت گفت:

«همه‌چیز رو چک کنید که چیزی جا نمونده باشه.»

ا/ت یکی از جعبه‌ها رو برداشت.

«این چیه؟»

جونگکوک از طرف دیگر اتاق گفت:

«بازش کن.»

ا/ت در جعبه رو باز کرد.

چند ثانیه کاملاً ساکت موند.

بعد با ناباوری گفت:

«این دیگه چیه؟!»

داخل جعبه یک لباس خواب قدیمی و گشاد بود که رویش طرح‌های بزرگ خرس داشت.

ا/ت لباس رو بالا گرفت.

«این رو کی خریده؟!»

همون لحظه در اتاق باز شد.

یورین، ناری، هانا و چند نفر دیگه وارد شدن.

پشت سرشون هم جونگکوک بود.

همه چشمشون افتاد به لباس.

چند ثانیه سکوت شد.

یورین لبش رو گاز گرفت.

ناری چشم‌هاش رو گرد کرد.

هانا با تعجب گفت:

«این واقعاً برای توئه؟»

ا/ت سریع گفت:

«هیچ‌کس چیزی ندیده.»

جونگکوک فوراً صورتش رو برگردوند.

«من اصلاً ندیدم.»

ا/ت برگشت سمتش.

«تو حتی قبل از اینکه چیزی بگم، داری تظاهر می‌کنی ندیدی!»

جونگکوک خیلی جدی گفت:

«من اصولاً به چیزهای بی‌اهمیت نگاه نمی‌کنم.»

یورین زد زیر خنده.

«ولی مستقیم به جعبه نگاه می‌کردی!»

جونگکوک سرفه‌ای کرد.

«من داشتم به دیوار نگاه می‌کردم.»

ا/ت با حرص لباس رو داخل جعبه چپوند.

«هیچ‌کس حق نداره درباره این جعبه حرف بزنه.»

ناری با خنده گفت:

«باشه، فقط یه سؤال.»

ا/ت:
«چی؟»

ناری:
«چرا روش عکس خرس داره؟»

ا/ت جعبه رو محکم بست.

«خداحافظ.»

یورین از خنده روی تخت نشست.

هانا هم شروع کرد به خندیدن.

جونگکوک سعی می‌کرد نخنده، ولی گوشه لبش کاملاً لو رفته بود.

ا/ت با اخم نگاهش کرد.

«تو هم نخند.»

جونگکوک فوراً صورتش رو جدی کرد.

«نمی‌خندم.»

«داری می‌خندی.»

«نه.»

«جونگکوک!»

جونگکوک بالاخره خندید.

«باشه، یکم.»

صدای خنده همه اتاق رو پر کرد.

ا/ت با حرص جعبه رو کنار گذاشت.

«من از همه‌تون متنفرم.»

یورین گفت:

«ما هم دوستت داریم.»

«گفتم متنفرم!»

---

بعد از مدتی، همه دوباره مشغول مرتب کردن وسایل شدن.

ا/ت یک جعبه رو برداشت که ناگهان از دستش افتاد.

جونگکوک همون لحظه خم شد تا برداره.

ا/ت هم خم شد.

دست‌هاشون همزمان به جعبه رسید.

هر دو چند لحظه به هم نگاه کردن.

بعد جونگکوک گفت:

«تو بردار.»

ا/ت لبخند زد.

«نه، تو بردار.»

«این بار با هم.»

هر دو جعبه رو بلند کردن.

یورین از دور با لبخند نگاهشون می‌کرد.

ناری آروم گفت:

«دیدی؟ دارن بهتر میشن.»

یورین لبخند زد.

«آروم‌آروم.»

---

شب...

همه‌چیز برای عروسی آماده شده بود.

ا/ت کنار پنجره ایستاده بود و به لباس عروسیش نگاه می‌کرد.

چند لحظه بعد، آروم گفت:

«فردا واقعاً عروسیه...»

از طرف دیگر اتاق، جونگکوک لباس دامادیش رو مرتب کرد.

«آره.»

ا/ت برگشت سمتش.

«عجیبه.»

جونگکوک لبخند کوتاهی زد.

«خیلی.»

چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.

ا/ت گفت:

«فکر می‌کردم تا الان صد بار همدیگه رو می‌کشیم.»

جونگکوک خندید.

«هنوز وقت داریم.»

ا/ت هم خندید.

«خیلی پررویی.»

جونگکوک به لباسش نگاه کرد.

«فردا دیگه شوخی نداریم.»

ا/ت چند لحظه ساکت موند.

«آره... فردا.»

هر دو دوباره به وسایل عروسی نگاه کردن.

و هیچ‌کدوم نمی‌دونستن بعد از عروسی، اتفاق‌هایی منتظرشونه که حتی تصورشون رو هم نمی‌کردن.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

نام: قرارداد نفرتPart:5۵صبح روز بعد...هتل از همون ساعت‌های ا...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵³چند ساعت بعد...بالاخره همه به هتل رس...

نام: قرارداد نفرتPart:⁵¹صبح روز بعد...ا/ت هنوز از ماجرای دیش...

نام: قرارداد نفرتPart:29ناری:«چی؟»یورین صفحه رو بهشون نشون د...

نام: قرارداد نفرتPart:³⁷بعد از شام، همه وسایل رو جمع کردن و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط