📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت نوزدهم: طوفانِ خشم و سکوتِ مرگبار ⛓️🥀
هنوز صدایِ گریهٔ اونجین توی راهروها میپیچید، اما جونگکوک اصلاً به روی خودش نمیآورد. اون عمارتِ لعنتی، که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم میتونه خونهام باشه، حالا برام شبیه یه قفسِ بزرگ و تاریک بود که دیوارههاش داشت بهم نزدیکتر میشد تا خفهام کنه.
جونگکوک، همونطور که با خونسردیِ ترسناکی دستکشهای چرمیش رو در میآورد و روی میزِ مرمر گذاشت، بهم نگاه کرد. اون نگاه… اون نگاهش اصلاً انسانی نبود. انگار داشتم به یه شکارچی نگاه میکردم که بازیاش رو گیر انداخته و حالا میخواد باهاش تفریح کنه.
دیگه نتونستم طاقت بیارم. تمامِ ترسی که تو وجودم جمع شده بود، تبدیل به یه خشمِ مهارنشدنی شد. لرزشِ دستام رو پنهان کردم و با صدایی که اولش ضعیف بود، ولی بعد جون گرفت، گفتم:
«چرا دست از سرم برنمیداری؟ هان؟ فکر کردی کی هستی؟»
جونگکوک ایستاد. دستکشهاش رو روی میز کوبید و برگشت سمتم. ابروهاش رو بالا انداخت، انگار از اینکه یه “اسباببازی” جرئت کرده باهاش اینطوری حرف بزنه، تعجب کرده بود.
«چیزی گفتی تهیونگ؟»
فریاد زدم: «آره! شنیدی! من ازت متنفرم! هیچوقت، حتی یه ثانیه هم ازت خوشم نیومده. هر بار که نگاهم میکنی، هر بار که بهم نزدیک میشی، فقط حالم ازت بدتر میشه. تو یه هیولایی… یه هیولای خودخواه که فکر میکنه همهٔ دنیا باید بردهٔ اون باشن.»
صدای خندهاش توی سالن پیچید، اما یه خندهی واقعی نبود. سرد بود، مثلِ یخ. قدمبهقدم بهم نزدیک شد، طوری که فضایِ تنفسم هر لحظه کمتر میشد.
«خوشت نمیاد؟» با یه لحنِ تمسخرآمیز گفت: «برام مهم نیست. من ازت نپرسیدم که از من خوشت میاد یا نه. تو متعلق به منی، تهیونگ. چه بخوای، چه نخوای. این چیزی نیست که تو دربارهاش تصمیم بگیری.» «من بردهت نیستم!» این رو با تمامِ توانی که داشتم گفتم. «من آدمم! حق دارم زندگی کنم، حق دارم جایِ دیگهای باشم! تو حق نداری منو اینجا زندانی کنی و با اونجین تهدیدم کنی. تو یه مریضی، جونگکوک… تو واقعاً مریضی!»
چشمهای جونگکوک سیاه شد. انگار اون تیکهٔ کوچیکی از مهربونی که توی ذهنم سعی میکردم بهش چنگ بزنم، کاملاً دود شد و رفت هوا. با یه حرکتِ سریع، مچِ دستم رو گرفت. فشارِ دستش اونقدر زیاد بود که حس کردم استخوانهای مچم دارن خرد میشن.
«دوباره بگو.» صداش از قبل هم بمتر و ترسناکتر شده بود. «بگو مریضم.»
از درد ناله کردم: «ولم کن… داری دستم رو میشکنی!»
«میخوام بشکنمش!» غرید: «میخوام بشکنمش تا بفهمی وقتی به من بیاحترامی میکنی، چه عاقبتی داره.»
پارت نوزدهم: طوفانِ خشم و سکوتِ مرگبار ⛓️🥀
هنوز صدایِ گریهٔ اونجین توی راهروها میپیچید، اما جونگکوک اصلاً به روی خودش نمیآورد. اون عمارتِ لعنتی، که تا همین چند دقیقه پیش فکر میکردم میتونه خونهام باشه، حالا برام شبیه یه قفسِ بزرگ و تاریک بود که دیوارههاش داشت بهم نزدیکتر میشد تا خفهام کنه.
جونگکوک، همونطور که با خونسردیِ ترسناکی دستکشهای چرمیش رو در میآورد و روی میزِ مرمر گذاشت، بهم نگاه کرد. اون نگاه… اون نگاهش اصلاً انسانی نبود. انگار داشتم به یه شکارچی نگاه میکردم که بازیاش رو گیر انداخته و حالا میخواد باهاش تفریح کنه.
دیگه نتونستم طاقت بیارم. تمامِ ترسی که تو وجودم جمع شده بود، تبدیل به یه خشمِ مهارنشدنی شد. لرزشِ دستام رو پنهان کردم و با صدایی که اولش ضعیف بود، ولی بعد جون گرفت، گفتم:
«چرا دست از سرم برنمیداری؟ هان؟ فکر کردی کی هستی؟»
جونگکوک ایستاد. دستکشهاش رو روی میز کوبید و برگشت سمتم. ابروهاش رو بالا انداخت، انگار از اینکه یه “اسباببازی” جرئت کرده باهاش اینطوری حرف بزنه، تعجب کرده بود.
«چیزی گفتی تهیونگ؟»
فریاد زدم: «آره! شنیدی! من ازت متنفرم! هیچوقت، حتی یه ثانیه هم ازت خوشم نیومده. هر بار که نگاهم میکنی، هر بار که بهم نزدیک میشی، فقط حالم ازت بدتر میشه. تو یه هیولایی… یه هیولای خودخواه که فکر میکنه همهٔ دنیا باید بردهٔ اون باشن.»
صدای خندهاش توی سالن پیچید، اما یه خندهی واقعی نبود. سرد بود، مثلِ یخ. قدمبهقدم بهم نزدیک شد، طوری که فضایِ تنفسم هر لحظه کمتر میشد.
«خوشت نمیاد؟» با یه لحنِ تمسخرآمیز گفت: «برام مهم نیست. من ازت نپرسیدم که از من خوشت میاد یا نه. تو متعلق به منی، تهیونگ. چه بخوای، چه نخوای. این چیزی نیست که تو دربارهاش تصمیم بگیری.» «من بردهت نیستم!» این رو با تمامِ توانی که داشتم گفتم. «من آدمم! حق دارم زندگی کنم، حق دارم جایِ دیگهای باشم! تو حق نداری منو اینجا زندانی کنی و با اونجین تهدیدم کنی. تو یه مریضی، جونگکوک… تو واقعاً مریضی!»
چشمهای جونگکوک سیاه شد. انگار اون تیکهٔ کوچیکی از مهربونی که توی ذهنم سعی میکردم بهش چنگ بزنم، کاملاً دود شد و رفت هوا. با یه حرکتِ سریع، مچِ دستم رو گرفت. فشارِ دستش اونقدر زیاد بود که حس کردم استخوانهای مچم دارن خرد میشن.
«دوباره بگو.» صداش از قبل هم بمتر و ترسناکتر شده بود. «بگو مریضم.»
از درد ناله کردم: «ولم کن… داری دستم رو میشکنی!»
«میخوام بشکنمش!» غرید: «میخوام بشکنمش تا بفهمی وقتی به من بیاحترامی میکنی، چه عاقبتی داره.»
- ۱۶۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط