📖 رمان: گرفتار تو ✨

📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت هجدهم: بازی باخته و بازگشت به قفس 🗝️⛓️
[دیدگاه تهیونگ]

تمام وجودم یخ کرده بود. پرده رو رها کردم و چند قدم عقب رفتم. انگار زمین زیر پام خالی شده بود. خدمتکار با وحشت به درِ اتاق خیره شده بود و لب‌هاش می‌لرزید. اون‌جین توی خواب غلت زد و زیر لب چیزی گفت؛ انگار اون هم سنگینیِ این جو رو توی خواب حس کرده بود.

صدای پاهای سنگین و منظمی از راهرو شنیده شد. تق… تق… تق.

هر صدای پا، مثل چکشی روی مغزم کوبیده می‌شد. صدای ماشین‌های پلیس نبود، صدایِ مرگ بود. اون‌ها جلوی درِ اتاق ایستادند. سکوتِ راهرو، از هر فریادی ترسناک‌تر بود.

انتظار داشتم در رو با لگد بشکنن، اما هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوت بود. بعد، صدایِ بم، خش‌دار و به‌شدت آرومِ جونگ‌کوک از پشتِ در شنیده شد. اصلاً داد نمی‌زد، همین آروم بودنش بود که مو به تنم سیخ می‌کرد:

«تهیونگ… می‌دونم اونجایی.»

نفسم رو حبس کردم. خدمتکار دستش رو گذاشت روی دهنش تا جیغ نزنه. جونگ‌کوک ادامه داد:

«سه تا انتخاب داری. یا همین الان در رو باز می‌کنی و میای بیرون… یا می‌ذاری افرادم در رو بشکنن و خودشون با خشونت بیارنت بیرون… یا اینکه…»

مکث کرد. یه مکثِ طولانی که انگار داشت با روح و روانم بازی می‌کرد. بعد با صدایی که یخ توی رگ‌هام کرد، گفت:

«…یا اینکه اون‌جین و اون خدمتکارِ احمق رو همین‌جا، جلوی چشمات، تنبیه می‌کنم تا یاد بگیری دیگه از من فرار نکنی.»

اشکام بی‌اختیار سرازیر شد. اون می‌دونست نقطه ضعفِ من چیه. اون می‌دونست من برای محافظت از اون‌جین، حاضرم هر کاری بکنم. اون عملاً داشت من رو به بند می‌کشید، بدون اینکه حتی لمسم کنه.

خدمتکار با چشمای پر از اشک نگاهم کرد و سرش رو به نشونه‌ی “نه” تکون داد، انگار می‌خواست بگه “تسلیم نشو”. اما من چطور می‌تونستم ریسک کنم؟ چطور می‌تونستم اجازه بدم اون‌جین آسیب ببینه؟

با صدای لرزونی که به زور از گلوم در می‌اومد، زمزمه کردم: «متاسفم…»

به سمت در رفتم. دستم روی دستگیره‌ی سردِ در بود. اون‌جین بیدار شده بود و با چشمای گرد شده به من نگاه می‌کرد. انگار فهمیده بود چه اتفاقی افتاده. با بغض گفتم:«اون‌جین… نترس، باشه؟ هر چی شد، فقط پیشِ من بمون.»

دستگیره رو چرخوندم و در رو باز کردم.

جونگ‌کوک اونجا بود. تکیه داده بود به دیوارِ راهرو، با همون کتِ مشکیِ گران‌قیمتش و چهره‌ای که هیچ حسی توش نبود. چشم‌های سردش به محضِ باز شدنِ در، روی صورتم قفل شد. نگاهش سرشار از طوفانی بود که پشتِ اون ظاهرِ آروم پنهان کرده بود.

اصلاً حرفی نزد. فقط با سر به بیرون اشاره کرد.

من، اون‌جینِ وحشت‌زده و خدمتکارِ لرزان، مثل بازنده‌های یه بازیِ ناعادلانه، از اتاق خارج شدیم. جونگ‌کوک حتی نگاهش رو هم از من برنمی‌داشت. وقتی از کنارش رد شدم، بوی تندِ عطرِ تلخش فضا رو پر کرد. دلم می‌خواست فرار کنم، اما پاهام یاری نمی‌کردند.

سوارِ ماشین شدیم. تمام مسیر تا عمارت، سکوتِ کشنده‌ای توی ماشین برقرار بود. نه من جرات داشتم حرف بزنم، نه خدمتکار، و نه حتی اون‌جین که خودش رو به من چسبونده بود. جونگ‌کوک توی صندلیِ جلو نشسته بود و فقط از آینه، گاهی‌اوقات به من نگاه می‌کرد. اون نگاه‌ها… اون نگاه‌ها انگار داشتند پوست و گوشتم رو می‌شکافتند.

وقتی بالاخره به عمارت رسیدیم، حس کردم دارم واردِ جهنم می‌شم. چراغ‌های عمارت روشن بود، انگار داشتند به من دهن‌کجی می‌کردند. بادیگاردها با دیدنِ ما، بلافاصله در رو باز کردند.

جونگ‌کوک بدونِ اینکه حتی برگرده، با صدایی که توی سالنِ بزرگِ عمارت پیچید، گفت:

«خدمتکار رو ببرین اتاقِ بازجویی. اون‌جین رو هم ببرین اتاقش.»

وحشت توی دلم چنگ انداخت. فریاد زدم: «نه! اون‌جین نباید بره! کاریش نداشته باش!»

جونگ‌کوک برگشت. با قدم‌های آهسته و شمرده به سمتم اومد. طوری که انگار داشت شکارش رو محاصره می‌کرد، اون‌قدر نزدیک شد که گرمایِ نفس‌هاش رو روی صورتم حس کردم. دستش رو بالا آورد و انگشتِ اشاره‌اش رو گذاشت روی چونه‌ام و سرم رو بالا آورد.

با صدایی که از تهِ گلوش می‌اومد، آروم گفت:

«تهیونگ… یادت رفته قول داده بودی دیگه رو اعصابم نری؟ حالا که فرار کردی، وقتشه که یادت بیارم… جایگاهِ تو کجاست.»

و بعد با دستش به بادیگاردها اشاره کرد که اون‌جین رو ببرن. صدای گریه‌ی اون‌جین توی سالن پیچید: «داداشی! داداشی!»

من برای لحظه‌ای خواستم دنبالش بدوم، اما دستِ محکم و آهنینِ جونگ‌کوک روی بازوم نشست و من رو سرِ جام میخکوب کرد.

«اون‌جین می‌ره اتاقش، اما تو… تو هنوز حسابِ پس ندادی.»

چشم‌های وحشت‌زده‌ام رو به چشم‌های سیاهِ جونگ‌کوک دوختم. می‌دونستم از اینجا به بعد، هیچ رحم و مروتی در کار نیست.

[ادامه در قسمت ۱۹]
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۱۷ قسمت سوم

ادامه پارت ۱۷ قسمت دوم

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²³ویو: اتماشین بالاخره جلوی عمارت ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²⁷ویو: اتصدای شلیک هنوز توی گوشم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط