رویای غمگین من

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤
Part4
هات تر نشونش میداد هر دختری شیفته‌ی بدن جونگکوک بود هرکسی می‌تونست جونش رو برای جونگکوک بده
از اونجایی کوک از دخترا خوشش نمیاد از رسمی حرف زدن باهاشون و اونا با خودش متنفره بگذریم جونگکوک موهای خیسش و با یه حوله خشک میکرد یه شلوار پاش بود رفت پایین یه لیوان آب خورد یونا که همش سعی میکرد نگاه جونگکوک نکنه کوک رفت جلوش
کوک:هی خوشگله چبشده چرا داری نگاهت و میدزدی
یونا:لطفا از خط قرمزی رد نشو و برو اونور
یه قطره آب از موهای جونگکوک روی صورت یونا چکید که باعث شد سرش بیاره بالا وقتی نگاهش میکرد زبونش بند آمد حرف تو ذهنش یادش رفت
یونا:امممم چیزه میشه برام آب بیاری گلوم درد گرفت
کوک که فهمید داری فرار می‌کنه پوزخندی زد برگشت سمت اجوما
کوک:براش آب بیار یه وقت خفه نشه...پوزخند
یوتا با یه نگاه عجیبی به رفتن کوک نگاه کرد سریع دوباره نگاهش و گرفت
کوک یه پیرهن سفید پوشید که که بیشتر بدن عضله ایش کوک نمایان می‌شد یه کت شلوار مشکی هم پوشید که خیلی سکسی تر نشونش میداد برای اینکه استایلش کامل کنه یه ساعت هوشمند سفید هم دستش کرد دوتا دکمه پیراهنش باز گذاشت که اون ترقوه هاش با زنجیر های دور گردنش هات تر نشونش میداد موهاشو که درست کرده بود تاف زد عطر تلخ با رایحه قهوه رو زد همزمان وقتی دکمه آستینش رو می‌بنده میاد پایین
یونا ناخودآگاه مات میشه روی جونگکوک سعی می‌کنه کنترل کنه اما نمی‌توانست نگاهش نکنه کوک که متوجه نگاه های یونا از توی آینه کنار راه روی پذیرایی شده بود زمزمه کرد
کوک:به چی نگاه می‌کنی خوشگله
یونا:امم خب هیچی داشتم به پرونده ها فکر میکردم
کوک:نکنه پرونده تو عضله‌های من پیدا میشه اینجوری زول زدی...پوزخند
یونا که دیگه حرفی نداشت لب گزید
یونا:اگر کارت تموم شده بریم زیاد وقت نداریم
کوک:شصت روز وقت داریم اصلا نگران نباش
یونا:نباید با این حرفا وقتمون تلف کنیم اگر می‌خوایی آزاد شی باید کل این شصت روز تلاش کنی برای اثبات کردن اینکه آدم نکشتی
کوک:خانم وکیل من کارمو بلدم
یونا:معلوم میشه
کوک که با این حرف یونا پوز خندی زد آمد سمتش دستش و دراز کرد
کوک:بلند شو خانم وکیل آخماتووا کن خوشم نمیاد از این قیافه
یونا:ب..ب..باشه
یونا که متعجب به رفتار جونگکوک بود براش سوال بود این آدم چقدر رک ولی خیلی مرموز رفتار می‌کنه چیزی نگفت لب نگزید با سکوتش حکم فرمایید میکرد اما جلوی جعون جونگکوک رییس بزرگترین شرکت صنایع لباس که همه ازش حساب می‌بردن یه بچه ده ساله دیده میشد...

تا پارت بعد بای بای❤️

#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
#رویای_غمگین_من

https://splus.ir/Moonplussun

💙💜🖤🤍
دیدگاه ها (۴)

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part5میکرد اما جلوی جعون جونگک...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part6 قاضی:آقای جعون جونگکوک ب...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part3یونا بلند شد کوک هم به اح...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part2صبح بود که یونا از خواب ب...

رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part16جونگکوک به راهش ادامه داد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط