رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۲۱ }🌷
- ولش کن ( داد)
« ( پوزخند) جنابعالی کی باشه .. یک بچه دبستانی
× با صدای داد همشون برگشتم ...
از ترس به روبه روم نگاه نمیکردم و فقدر با دستم شکمم رو گرفته بودم...
× سرم پایین بود که پایی روی دستم قرار گرفت...
¢ اگه ولش نکنیم چی... ( پاشو فشار میده روی دست ات )
- نکنه دلت هوس کتک کرده نه ( داد)
~ بچه ها این پسر بچه دوساله رو ولش کنید ... داره برای خودش زر زر میک...
× با صدای تیری که بلند شد ...
جییغ بلندی کشیدم و دستمو روی گوشم گذاشتم ...
اشکام شروع به ریختن کرد ...
- نگاه رفیقتون کنید ( پوزخند) ... برید گمشید تا عاقبت شماهم همین نشده ..
× سرمو بالا آوردم که با بدن تیر خورده همون پسره مواجه شدم ..
از ترس سکوت کرده بودم که تن تیر خورده پسره توسط دوستاش بلند شد ...
« پسرا سریع باشید باید بریم بیمارستان ( گریه)
× با صدای گریه پسره حالم بد شد...
درسته قصدشون دست درازی به من بود ولی اینکه جلوی چشمت یکی تیر بخوره بدترین حس دنیاس...
× با قرار گرفتن دستی روی شونم سرمو با سرعت بالا آوردم...
نکنه اینم میخواد به من دست درازی کنه...
- بلند شو..
× صد.. صداش .. صداش آشنا بود ..
× سرمو بالا آوردم ولی با چیزی که نمیخواستم روبه رو بشم مواجه شدم ...
× با دستم خودمو به عقب میکشیدم...
× توان فرار کردن رو نداشتم .. پاهام روی زمین گویا که قفل شده بود...
- مگه نمیگم بلندشو ...
× ت... تو...
× گمشو از جونم چی میخوای... بازم میخوای منو بزنی ... ها .. ( گریه )
- بلند شو ...
× نه بلند نمیشم... گمشو از پیشم...
- گفتم بلند شو ( عربده )
× منم گفتم گمشو ...
دوست ندارم حتا ریخت نحست رو ببینم ...
حالم از هرچی پسره بهم میخوره ... مخصوصاااا تو...( داد)
× با حس سوزشی که روی گونم نشست دستمو روی گونم گذاشتم ...
× اشکام نمیریخت فقدر با تعجب نگاهش میکردم ...
- ببریدش...
× چندتا غول داشتن به سمتم میومدن ...
تنها فکری که به ذهنم رسید فرار بود ...
× کیفمو از روی زمین برداشتم و با سرعت شروع کردم به دویدن...
صدای داد اون پسره و صدای قدم هایی که نشونه از دویدن به دنبال من بود شنیده میشد ...
× اشکام تمام صورتمو پوشیده بود...
راهیی که داشتم میرفتم قابل دید نبود برام...
× با پشت دستم با سرعت اشکامو پاک کردم و تند تر از قبل شروع کردم به دویدن...
× به کوچه بن بستی رسیدم ...
× به نفس نفس افتاده بودم و قفسه سینم با شدت بالا پایین میشد...
× اشکام دست خودم نبود ...
× با دیدن چیزی که الان میتونست جونمو نجات بده مواجه شدم ......
بادیگارد: ارباب گمش کردیم ...
- بی خاصیت ها ... شماها چه بدرد میخورید ( عربده)
بادیگارد: توروخدا ارباب کاری باهامون نداشته باش ...
- ههه ( پوزخند) هرچی تو بگی ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍🥹
شرط ها:
۲۳۰ لایک
۷۰ بازنشر
۱۱ فالو
کامنتم ( هرچی دوست داشتی بزار)
- ولش کن ( داد)
« ( پوزخند) جنابعالی کی باشه .. یک بچه دبستانی
× با صدای داد همشون برگشتم ...
از ترس به روبه روم نگاه نمیکردم و فقدر با دستم شکمم رو گرفته بودم...
× سرم پایین بود که پایی روی دستم قرار گرفت...
¢ اگه ولش نکنیم چی... ( پاشو فشار میده روی دست ات )
- نکنه دلت هوس کتک کرده نه ( داد)
~ بچه ها این پسر بچه دوساله رو ولش کنید ... داره برای خودش زر زر میک...
× با صدای تیری که بلند شد ...
جییغ بلندی کشیدم و دستمو روی گوشم گذاشتم ...
اشکام شروع به ریختن کرد ...
- نگاه رفیقتون کنید ( پوزخند) ... برید گمشید تا عاقبت شماهم همین نشده ..
× سرمو بالا آوردم که با بدن تیر خورده همون پسره مواجه شدم ..
از ترس سکوت کرده بودم که تن تیر خورده پسره توسط دوستاش بلند شد ...
« پسرا سریع باشید باید بریم بیمارستان ( گریه)
× با صدای گریه پسره حالم بد شد...
درسته قصدشون دست درازی به من بود ولی اینکه جلوی چشمت یکی تیر بخوره بدترین حس دنیاس...
× با قرار گرفتن دستی روی شونم سرمو با سرعت بالا آوردم...
نکنه اینم میخواد به من دست درازی کنه...
- بلند شو..
× صد.. صداش .. صداش آشنا بود ..
× سرمو بالا آوردم ولی با چیزی که نمیخواستم روبه رو بشم مواجه شدم ...
× با دستم خودمو به عقب میکشیدم...
× توان فرار کردن رو نداشتم .. پاهام روی زمین گویا که قفل شده بود...
- مگه نمیگم بلندشو ...
× ت... تو...
× گمشو از جونم چی میخوای... بازم میخوای منو بزنی ... ها .. ( گریه )
- بلند شو ...
× نه بلند نمیشم... گمشو از پیشم...
- گفتم بلند شو ( عربده )
× منم گفتم گمشو ...
دوست ندارم حتا ریخت نحست رو ببینم ...
حالم از هرچی پسره بهم میخوره ... مخصوصاااا تو...( داد)
× با حس سوزشی که روی گونم نشست دستمو روی گونم گذاشتم ...
× اشکام نمیریخت فقدر با تعجب نگاهش میکردم ...
- ببریدش...
× چندتا غول داشتن به سمتم میومدن ...
تنها فکری که به ذهنم رسید فرار بود ...
× کیفمو از روی زمین برداشتم و با سرعت شروع کردم به دویدن...
صدای داد اون پسره و صدای قدم هایی که نشونه از دویدن به دنبال من بود شنیده میشد ...
× اشکام تمام صورتمو پوشیده بود...
راهیی که داشتم میرفتم قابل دید نبود برام...
× با پشت دستم با سرعت اشکامو پاک کردم و تند تر از قبل شروع کردم به دویدن...
× به کوچه بن بستی رسیدم ...
× به نفس نفس افتاده بودم و قفسه سینم با شدت بالا پایین میشد...
× اشکام دست خودم نبود ...
× با دیدن چیزی که الان میتونست جونمو نجات بده مواجه شدم ......
بادیگارد: ارباب گمش کردیم ...
- بی خاصیت ها ... شماها چه بدرد میخورید ( عربده)
بادیگارد: توروخدا ارباب کاری باهامون نداشته باش ...
- ههه ( پوزخند) هرچی تو بگی ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍🥹
شرط ها:
۲۳۰ لایک
۷۰ بازنشر
۱۱ فالو
کامنتم ( هرچی دوست داشتی بزار)
- ۵.۹k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط