پارت -¹
پارت -¹
باران بیوقفه روی شیشههای بلند عمارت میکوبید.
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما چراغهای عمارت هنوز روشن بودند. چندین مرد با لباسهای مشکی در راهروها رفتوآمد میکردند و هیچکس جرئت نداشت صدای اضافهای ایجاد کند.
امشب، جلسهای مهم در خانهی رئیس برگزار میشد.
جئون جونگکوک.
مردی که اسمش برای خیلیها کافی بود تا از یک قدم نزدیکتر شدن به دنیای مافیا منصرف شوند.
سرد، کمحرف و غیرقابلپیشبینی.
هیچکس نمیدانست پشت آن نگاه تاریک چه چیزی میگذرد.
در همان زمان، یک ماشین مشکی مقابل دروازهی عمارت توقف کرد.
دختری از ماشین پیاده شد.
موهای بلند طلاییاش زیر نور چراغها میدرخشید و چشمان آبی اقیانوسیاش با تاریکی شب تضاد عجیبی داشت.
کیم کارین.
نگهبان جلو آمد.
— اسم؟
کارین بدون اینکه حالت چهرهاش تغییر کند، جواب داد:
— کیم کارین.
نگهبان لحظهای مکث کرد.
انگار شنیدن این اسم برایش عجیب بود.
سپس دروازه باز شد.
کارین وارد عمارت شد.
هرچه جلوتر میرفت، سکوت سنگینتر میشد.
تا اینکه درِ بزرگ سالن باز شد.
تمام نگاهها به سمت او برگشت.
اما کارین اهمیتی نداد.
آرام وارد شد.
در انتهای سالن، مردی پشت میز نشسته بود.
کت مشکی، نگاه سرد و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
کارین هم نگاهش را پس نگرفت.
یکی از افراد حاضر با اضطراب گفت:
— رئیس... ایشون همون—
جونگکوک با صدایی آرام اما قاطع حرفش را قطع کرد:
— میدونم کیه.
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
کارین چند قدم جلو رفت.
— خودتون خواستید من بیام.
جونگکوک تکیهاش را به صندلی داد.
— آره.
— برای چی؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشمان آبی او ثابت ماند.
— چون یه چیزی دربارهی تو هست که میخوام بدونم.
کارین ابرویی بالا انداخت.
— چی؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط پروندهای را که روی میز بود بست و به یکی از افرادش اشاره کرد.
— همه بیرون.
مردها بدون سؤال از سالن خارج شدند.
در بزرگ بسته شد.
حالا فقط آن دو نفر در سالن بودند.
صدای باران هنوز از پشت پنجره شنیده میشد.
کارین آرام گفت:
— حالا میپرسی؟
جونگکوک از جایش بلند شد.
چند قدم به سمت او آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
— چرا اسم تو توی پروندهی خانوادهای دیده میشه که سه ساله هیچکس ازشون خبری نداره؟
برای اولین بار، نگاه کارین تغییر کرد.
فقط برای یک لحظه.
اما جونگکوک همان لحظه را دید.
کارین آرام جواب داد:
— چون اون خانواده... خانوادهی من بودن.
سکوت.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و تو تنها کسی هستی که زنده مونده؟
کارین لبخند بسیار کمرنگی زد.
— ظاهراً.
جونگکوک چشم از او برنداشت.
اما هنوز یک سؤال دیگر وجود داشت.
سؤالی که جوابش میتوانست تمام معادلات را تغییر دهد.
او آرام گفت:
— پس بگو، کارین...
— اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد؟
چشمان کارین برای لحظهای به پنجره خیره شد.
باران شدیدتر شده بود.
و هیچکدام از آن دو نمیدانستند این گفتوگو، شروع ماجرایی است که قرار است زندگی هر دویشان را تغییر دهد.
ادامه دارد...
چطور بود؟🫠
باران بیوقفه روی شیشههای بلند عمارت میکوبید.
ساعت از نیمهشب گذشته بود، اما چراغهای عمارت هنوز روشن بودند. چندین مرد با لباسهای مشکی در راهروها رفتوآمد میکردند و هیچکس جرئت نداشت صدای اضافهای ایجاد کند.
امشب، جلسهای مهم در خانهی رئیس برگزار میشد.
جئون جونگکوک.
مردی که اسمش برای خیلیها کافی بود تا از یک قدم نزدیکتر شدن به دنیای مافیا منصرف شوند.
سرد، کمحرف و غیرقابلپیشبینی.
هیچکس نمیدانست پشت آن نگاه تاریک چه چیزی میگذرد.
در همان زمان، یک ماشین مشکی مقابل دروازهی عمارت توقف کرد.
دختری از ماشین پیاده شد.
موهای بلند طلاییاش زیر نور چراغها میدرخشید و چشمان آبی اقیانوسیاش با تاریکی شب تضاد عجیبی داشت.
کیم کارین.
نگهبان جلو آمد.
— اسم؟
کارین بدون اینکه حالت چهرهاش تغییر کند، جواب داد:
— کیم کارین.
نگهبان لحظهای مکث کرد.
انگار شنیدن این اسم برایش عجیب بود.
سپس دروازه باز شد.
کارین وارد عمارت شد.
هرچه جلوتر میرفت، سکوت سنگینتر میشد.
تا اینکه درِ بزرگ سالن باز شد.
تمام نگاهها به سمت او برگشت.
اما کارین اهمیتی نداد.
آرام وارد شد.
در انتهای سالن، مردی پشت میز نشسته بود.
کت مشکی، نگاه سرد و چهرهای که هیچ احساسی در آن دیده نمیشد.
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چند ثانیه فقط به او نگاه کرد.
کارین هم نگاهش را پس نگرفت.
یکی از افراد حاضر با اضطراب گفت:
— رئیس... ایشون همون—
جونگکوک با صدایی آرام اما قاطع حرفش را قطع کرد:
— میدونم کیه.
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
کارین چند قدم جلو رفت.
— خودتون خواستید من بیام.
جونگکوک تکیهاش را به صندلی داد.
— آره.
— برای چی؟
نگاه جونگکوک برای لحظهای روی چشمان آبی او ثابت ماند.
— چون یه چیزی دربارهی تو هست که میخوام بدونم.
کارین ابرویی بالا انداخت.
— چی؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط پروندهای را که روی میز بود بست و به یکی از افرادش اشاره کرد.
— همه بیرون.
مردها بدون سؤال از سالن خارج شدند.
در بزرگ بسته شد.
حالا فقط آن دو نفر در سالن بودند.
صدای باران هنوز از پشت پنجره شنیده میشد.
کارین آرام گفت:
— حالا میپرسی؟
جونگکوک از جایش بلند شد.
چند قدم به سمت او آمد، اما فاصلهاش را حفظ کرد.
— چرا اسم تو توی پروندهی خانوادهای دیده میشه که سه ساله هیچکس ازشون خبری نداره؟
برای اولین بار، نگاه کارین تغییر کرد.
فقط برای یک لحظه.
اما جونگکوک همان لحظه را دید.
کارین آرام جواب داد:
— چون اون خانواده... خانوادهی من بودن.
سکوت.
جونگکوک نگاهش کرد.
— و تو تنها کسی هستی که زنده مونده؟
کارین لبخند بسیار کمرنگی زد.
— ظاهراً.
جونگکوک چشم از او برنداشت.
اما هنوز یک سؤال دیگر وجود داشت.
سؤالی که جوابش میتوانست تمام معادلات را تغییر دهد.
او آرام گفت:
— پس بگو، کارین...
— اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاد؟
چشمان کارین برای لحظهای به پنجره خیره شد.
باران شدیدتر شده بود.
و هیچکدام از آن دو نمیدانستند این گفتوگو، شروع ماجرایی است که قرار است زندگی هر دویشان را تغییر دهد.
ادامه دارد...
چطور بود؟🫠
- ۱۹۷
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط