#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۲۹: بزرگترین خطر
شب عمیقتر شده بود.
صدای موجها آرام به ساحل میخورد و نور ماه روی آب میلرزید.
سوآ روی ایوان چوبی نشسته بود، پاهاش آویزون از لبه، و به دریا نگاه میکرد.
جونگکوک دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو جلویش گذاشت.
_ خانم فراری.
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ کی باعث شد فرار کنم؟
جونگکوک خیلی جدی گفت:
_ من؟ نه… من یه شاهزادهی بسیار مؤدبم.
سوآ زد زیر خنده.
_ آره، مؤدب. مخصوصاً وقتی جلوی کل قصر با پدرت دعوا کردی.
جونگکوک نشست کنارش.
چند ثانیه ساکت به دریا نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
_ یه حسی بهم میگه اگه جیهوپ بفهمه من با خواهرش فرار کردم…
سوآ کنجکاو نگاهش کرد.
_ چی؟
جونگکوک خیلی آرام ادامه داد:
_ این سری دیگه واقعاً منو میکشه.
سوآ چند لحظه خیره موند.
بعد زد زیر خنده.
اونقدر خندید که مجبور شد دستشو بذاره روی شکمش.
_ واقعاً فکر میکنی جی هوپ اینقدر دیوونهست؟
جونگکوک بدون لحظهای مکث گفت:
_ آره.
سوآ خندهش بیشتر شد.
جونگکوک ادامه داد:
_ نه جدی. من اون نگاهشو دیدم. اون نگاه اگه یه تار موی خواهرم کم بشه جنازهت پیدا نمیشه بود.
سوآ با شیطنت گفت:
_ پس بهتره مراقب باشی.
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد.
_ اون نگاه بود که… یه چشم بچهی بیگناه، یه دل ناراحت، یه قلب شکسته.
سوآ دستش رو بالا برد و سرشو تکون داد:
_ خداااا، تو دیوونهای.
جونگکوک لیوانشو گذاشت کنار و نزدیکتر شد.
_ نه… من فقط یه شاهزادهی واقف به مخاطرهام.
دستش رو بالای دستش گذاشت، ولی سوآ سریع دستشو کشید و به سمت پایین ایوان دوید.
جونگکوک زیر لب خندید و دنبالش رفت.
_ فراری! فراموش کردی که الان تو هنوز زیر حمایت منی؟
سوآ با خنده گفت:
_ من زیر حمایت نیستم، تو زیر خطری!
جونگکوک دستشو بلند کرد و گفت:
_ ببین، من آمادهام. میتونم یه پلن B هم داشته باشم.
_ مثل چی؟
_ مثل… فرار دوباره، ولی اینبار با قایق.
سوآ ایستاد و بهش خیره شد.
_ تو واقعاً از جی هوپ میترسی؟
جونگکوک چشمشو چپ کرد.
_ نه. فقط… میدونم وقتی دوست داری یه کسی رو، همیشه یه نگهبان خطرناک داره.
سوآ آهسته لبخند زد.
_ پس یعنی… دوست داری؟
جونگکوک بدون هیچ تردیدی گفت:
_ آره. دوستت دارم، خانم فراری.
سوآ سرشو پایین انداخت، ولی خندهی کوچیکش رو نتونست پنهان کنه.
جونگکوک دستشو بلند کرد و زیر چانهاش گذاشت.
_ ولی میدونی چی؟
_ چی؟
_ اگه جیهوپ فکر کنه من با تو…
سوآ با تعجب گفت:
_ چی؟ چیکار کردی؟
جونگکوک با صدایی ترسناک گفت:
_ اون موقع واقعاً نمیتونیم برگردیم...
سوآ زد زیر خنده و دستشو بهش زد.
_ تو فقط داری سرکاری میکشی!
جونگکوک خندید و دستش رو گرفت.
_ آره، ولی اگه واقعاً…
یه لحظه ساکت شد.
چشمشو به چشمش گذاشت.
_ اگه واقعاً یه روز بخوایم فرار کنیم، من آمادهم.
سوآ نگاهش کرد.
صدای موجها پشت سرشون میریخت.
_ حتی اگه اینجا جهنم باشه؟
جونگکوک لبخندش عوض شد.
لبخندی که توی تاریکی شب، فقط برایش میدرخشید.
_ خانم فراری، خونهی جهنم هم با تو بهش میرسم.
سوآ سرشو روی شانهش گذاشت.
و زیر نور ماه، در کنار هم نشستن.
بیرون از قصر.
بیرون از قوانین.
بیرون از هر چیزی که تا حالا دنیاشون بود.
فقط دو نفر.
و یه خطر بزرگ.
که هنوز نمیدونستن چقدر واقعیه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۲۹: بزرگترین خطر
شب عمیقتر شده بود.
صدای موجها آرام به ساحل میخورد و نور ماه روی آب میلرزید.
سوآ روی ایوان چوبی نشسته بود، پاهاش آویزون از لبه، و به دریا نگاه میکرد.
جونگکوک دو تا لیوان نوشیدنی آورد و یکی رو جلویش گذاشت.
_ خانم فراری.
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ کی باعث شد فرار کنم؟
جونگکوک خیلی جدی گفت:
_ من؟ نه… من یه شاهزادهی بسیار مؤدبم.
سوآ زد زیر خنده.
_ آره، مؤدب. مخصوصاً وقتی جلوی کل قصر با پدرت دعوا کردی.
جونگکوک نشست کنارش.
چند ثانیه ساکت به دریا نگاه کرد.
بعد ناگهان گفت:
_ یه حسی بهم میگه اگه جیهوپ بفهمه من با خواهرش فرار کردم…
سوآ کنجکاو نگاهش کرد.
_ چی؟
جونگکوک خیلی آرام ادامه داد:
_ این سری دیگه واقعاً منو میکشه.
سوآ چند لحظه خیره موند.
بعد زد زیر خنده.
اونقدر خندید که مجبور شد دستشو بذاره روی شکمش.
_ واقعاً فکر میکنی جی هوپ اینقدر دیوونهست؟
جونگکوک بدون لحظهای مکث گفت:
_ آره.
سوآ خندهش بیشتر شد.
جونگکوک ادامه داد:
_ نه جدی. من اون نگاهشو دیدم. اون نگاه اگه یه تار موی خواهرم کم بشه جنازهت پیدا نمیشه بود.
سوآ با شیطنت گفت:
_ پس بهتره مراقب باشی.
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد.
_ اون نگاه بود که… یه چشم بچهی بیگناه، یه دل ناراحت، یه قلب شکسته.
سوآ دستش رو بالا برد و سرشو تکون داد:
_ خداااا، تو دیوونهای.
جونگکوک لیوانشو گذاشت کنار و نزدیکتر شد.
_ نه… من فقط یه شاهزادهی واقف به مخاطرهام.
دستش رو بالای دستش گذاشت، ولی سوآ سریع دستشو کشید و به سمت پایین ایوان دوید.
جونگکوک زیر لب خندید و دنبالش رفت.
_ فراری! فراموش کردی که الان تو هنوز زیر حمایت منی؟
سوآ با خنده گفت:
_ من زیر حمایت نیستم، تو زیر خطری!
جونگکوک دستشو بلند کرد و گفت:
_ ببین، من آمادهام. میتونم یه پلن B هم داشته باشم.
_ مثل چی؟
_ مثل… فرار دوباره، ولی اینبار با قایق.
سوآ ایستاد و بهش خیره شد.
_ تو واقعاً از جی هوپ میترسی؟
جونگکوک چشمشو چپ کرد.
_ نه. فقط… میدونم وقتی دوست داری یه کسی رو، همیشه یه نگهبان خطرناک داره.
سوآ آهسته لبخند زد.
_ پس یعنی… دوست داری؟
جونگکوک بدون هیچ تردیدی گفت:
_ آره. دوستت دارم، خانم فراری.
سوآ سرشو پایین انداخت، ولی خندهی کوچیکش رو نتونست پنهان کنه.
جونگکوک دستشو بلند کرد و زیر چانهاش گذاشت.
_ ولی میدونی چی؟
_ چی؟
_ اگه جیهوپ فکر کنه من با تو…
سوآ با تعجب گفت:
_ چی؟ چیکار کردی؟
جونگکوک با صدایی ترسناک گفت:
_ اون موقع واقعاً نمیتونیم برگردیم...
سوآ زد زیر خنده و دستشو بهش زد.
_ تو فقط داری سرکاری میکشی!
جونگکوک خندید و دستش رو گرفت.
_ آره، ولی اگه واقعاً…
یه لحظه ساکت شد.
چشمشو به چشمش گذاشت.
_ اگه واقعاً یه روز بخوایم فرار کنیم، من آمادهم.
سوآ نگاهش کرد.
صدای موجها پشت سرشون میریخت.
_ حتی اگه اینجا جهنم باشه؟
جونگکوک لبخندش عوض شد.
لبخندی که توی تاریکی شب، فقط برایش میدرخشید.
_ خانم فراری، خونهی جهنم هم با تو بهش میرسم.
سوآ سرشو روی شانهش گذاشت.
و زیر نور ماه، در کنار هم نشستن.
بیرون از قصر.
بیرون از قوانین.
بیرون از هر چیزی که تا حالا دنیاشون بود.
فقط دو نفر.
و یه خطر بزرگ.
که هنوز نمیدونستن چقدر واقعیه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۴k
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط