Forbidden Whispers (نجواهای ممنوعه)
Forbidden Whispers (نجواهای ممنوعه)
Part:7
کوک:بچه ای
ا.ت:بچه نیستمم*باتاکید
کوک:بهث فایده نداره تو به هر حال بچه ای
ا.ت:یاااا کوککک
کوک:داد نزن بیا بریم تا مامانت نیومده پیدامون کنه
ا.ت:اوفف باشه
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که تو راه
کوک:ا.ت
ا.ت:بله
کوک:من ..میخوان به بابام بگم
ا.ت:چیو
کوک:اینکه دوست دارم و باهم رابطه داریم
ا.ت:کوک دیوونه شدی اونا نمیزارن
کوک :میدونم ولی به هر حال باید بهشون بگیم من نمیتونم همیشه با ترس پیشت باشم میخوام خیلی راحت و مثل بقیه زوجا راحت باشیم نمیخوام هربار که با همیم از این بترسیم که الانه که یکی بیاد ببینه و به چوخ بریم
ا.ت:خب حق باتوعه ولی براز بعدا فردا یا پس فردا الان من اماده نیستم تا اون موقع خودمو اماده کنم
کوک:باشه
ا.ت:ولی مطمئنی
کوک:اره
ا.ت:ولی من میترسم
کوک:نترس هرچی بشه تو بازم برای خودمی نمیزارم کسی ازم بگیرتت
ا.ت:عشق خودمی
یه بوس به گونش زدم
کوک:توام پرنسس کوچولوی منی*خنده
ا.ت:*خنده
بعد چند مین رسیدیم و رفتیم داخل
م ا.ت:اها بالاخره کجا بودی تو دختر مردم از نگرانی چرا جواب ندادی
ا.ت:خونه لیا بودم گوشیم خاموش شده بود یادم رفت بزنم شارژ
م ا.ت:کوک تو کجا بودی
کوک:آا ا.ت با گوشیه دوستش زنگ زد برم دنبالش
م ا.ت:اها پس دیشب کجا رفتی یهو
کوک:رفتم پیش یکی از دوستام
م ا.ت:باشه
کوک:بابام
م ا.ت:بابات سر کاره تو شرکت کار داشت رفت اونجا
کوک:آهان پس منم میرم شرکت فعلا
م ا.ت:فعلا
ا.ت:فعلا
رفت منم رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین
ا.ت:مامان
م ا.ت:بله
ا.ت:هیچی ولش کن
م ا.ت:باشه چیزی میخوری
ا.ت:اره گشنمه
م ا.ت:باشه بیا یه چی بخور
ا.ت:اومدم
یه چی خوردم و رفتم جلو tvو روشنش کروم شبکه هارو عوض میکردم استرس داشتم اگه بفهمن چیکار میکنن هوففف
......
درو زدن رفتم باز کردم که کوکو باباش بودن
ا.ت:سلام خسته نباشید
ب.کوک:سلام دخترم مرسی
کوک:سلام مرسی
رفتیم داخل و نشستیم
"نجواهایی که نباید شنیده شوند، عمیقتر میمانند."
ادامه دارد.......
Part:7
کوک:بچه ای
ا.ت:بچه نیستمم*باتاکید
کوک:بهث فایده نداره تو به هر حال بچه ای
ا.ت:یاااا کوککک
کوک:داد نزن بیا بریم تا مامانت نیومده پیدامون کنه
ا.ت:اوفف باشه
رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که تو راه
کوک:ا.ت
ا.ت:بله
کوک:من ..میخوان به بابام بگم
ا.ت:چیو
کوک:اینکه دوست دارم و باهم رابطه داریم
ا.ت:کوک دیوونه شدی اونا نمیزارن
کوک :میدونم ولی به هر حال باید بهشون بگیم من نمیتونم همیشه با ترس پیشت باشم میخوام خیلی راحت و مثل بقیه زوجا راحت باشیم نمیخوام هربار که با همیم از این بترسیم که الانه که یکی بیاد ببینه و به چوخ بریم
ا.ت:خب حق باتوعه ولی براز بعدا فردا یا پس فردا الان من اماده نیستم تا اون موقع خودمو اماده کنم
کوک:باشه
ا.ت:ولی مطمئنی
کوک:اره
ا.ت:ولی من میترسم
کوک:نترس هرچی بشه تو بازم برای خودمی نمیزارم کسی ازم بگیرتت
ا.ت:عشق خودمی
یه بوس به گونش زدم
کوک:توام پرنسس کوچولوی منی*خنده
ا.ت:*خنده
بعد چند مین رسیدیم و رفتیم داخل
م ا.ت:اها بالاخره کجا بودی تو دختر مردم از نگرانی چرا جواب ندادی
ا.ت:خونه لیا بودم گوشیم خاموش شده بود یادم رفت بزنم شارژ
م ا.ت:کوک تو کجا بودی
کوک:آا ا.ت با گوشیه دوستش زنگ زد برم دنبالش
م ا.ت:اها پس دیشب کجا رفتی یهو
کوک:رفتم پیش یکی از دوستام
م ا.ت:باشه
کوک:بابام
م ا.ت:بابات سر کاره تو شرکت کار داشت رفت اونجا
کوک:آهان پس منم میرم شرکت فعلا
م ا.ت:فعلا
ا.ت:فعلا
رفت منم رفتم اتاقم لباسمو عوض کردم و رفتم پایین
ا.ت:مامان
م ا.ت:بله
ا.ت:هیچی ولش کن
م ا.ت:باشه چیزی میخوری
ا.ت:اره گشنمه
م ا.ت:باشه بیا یه چی بخور
ا.ت:اومدم
یه چی خوردم و رفتم جلو tvو روشنش کروم شبکه هارو عوض میکردم استرس داشتم اگه بفهمن چیکار میکنن هوففف
......
درو زدن رفتم باز کردم که کوکو باباش بودن
ا.ت:سلام خسته نباشید
ب.کوک:سلام دخترم مرسی
کوک:سلام مرسی
رفتیم داخل و نشستیم
"نجواهایی که نباید شنیده شوند، عمیقتر میمانند."
ادامه دارد.......
- ۱۶۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط