در وسعت این جهان، روح رنجورم جز میان سطرهای نوشتههایم پن
در وسعت این جهان، روح رنجورم جز میان سطرهای نوشتههایم پناهی نیافت. حال که قلمم شوق رقصیدن بر کاغذ را از یاد برده است؛ حال که نوشتههایم در سکوتی سرد دفن میشوند و مرا میسپارند به تلاطم امواج افکارم… بگو به کجا پناه ببرم؟
مگر جز همین کاغذ و قلم، مرا جایی برای ماندن هست؟
سودای کوچ در سر دارم، اما مقصدی نیز برای رفتن نمیشناسم. دیگر حقیقتاً نمیدانم به کجا و چه تعلق دارم.
گم شده ام عزیزکم..ستاره ها و نشانی ها چاره ی حالم نیستند چرا که من نه در جغرافیای جهان بلکه در هزارتوی خویشتن گم شدهام و در این سرگردانی بیانتها بسیار خستهام… آنقدر خسته که میخواهم به اندازهی باقی عمرم به خواب روم. کسی چه میداند… شاید آن سوی پل رویاها، روح آوارهام خانهای برای ماندن یابد...
#افکار_آبی
مگر جز همین کاغذ و قلم، مرا جایی برای ماندن هست؟
سودای کوچ در سر دارم، اما مقصدی نیز برای رفتن نمیشناسم. دیگر حقیقتاً نمیدانم به کجا و چه تعلق دارم.
گم شده ام عزیزکم..ستاره ها و نشانی ها چاره ی حالم نیستند چرا که من نه در جغرافیای جهان بلکه در هزارتوی خویشتن گم شدهام و در این سرگردانی بیانتها بسیار خستهام… آنقدر خسته که میخواهم به اندازهی باقی عمرم به خواب روم. کسی چه میداند… شاید آن سوی پل رویاها، روح آوارهام خانهای برای ماندن یابد...
#افکار_آبی
- ۲.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط