حالم خوش نیست
حالم خوش نیست
حوصله آدم های دور و ورم را ندارم، هر روزی که میگُذرد بیشتر به مرز فرار کردن نزدیک میشوم، فرار از این آدمهایی که ظاهری فریبنده و باطنی کریه دارند، فرار از زیر بار مسئولیتهای سنگینی که مرا خسته کردهاند، فرار از دست این سرنوشت شوم و تلخی که یقهام را چسبیده و رها نمیکند، فرار از دست خودم که بیشتر از هرکس و نا کسی مرا رنجانده است.
این روزها انگار همه چیز دست به دست هم داده است تا مرا برنجاند، از این رویِ بیاعصاب و کسل کنندهی خود هیچ خوشم نمیآید، از اینکه نمیتوانم مثل آدم با بقیه گرم بگیرم و لب هایَم را به زور هم که شده بالا بکشم، از اینکه دیگر نمیتوانم تظاهر کنم بیزارم.
دلم میخواهد مانند قدیم وقتی کسی با من سر شوخی برمیدارد چشمانم را به روی همه چیز ببندم و با او بخندم، یا وقتی آشنایی را در خیابان میبینم و حالم را جویا میشود با لبخندی گرم روزش را بسازم، دلم میخواهد وقتی چیزی خلاف میلم پیش میرود مثل گذشته نفسی عمیق بکشم و آن را بپذیرم؛
اما نه، انگار نمیشود، انگار شیطان وجودم را با من شریک شده، دیگر حوصله خندیدن و درک خوشحالی را ندارم، همینکه چهره آشنایی میبینم راهم را کج میکنم و تا مایل ها دور میشوم، وقتی کوچکترین چیزی خلاف برنامههایَم پیش میرود اخم بر پیشانیام مینشینَد و زمین و زمان را لعنت میفرستم.
حقیقتش از این همه عصبانی بودن خسته شدهام، نمیدانم از چه کسی و چه چیزی اینچونین خشمگینم، اما هرچه هست خسته شدهام، از این تُن صدای بالا و دعواهای روزمره که به جای وعدههای غذایی قورت میدهم خسته شدهام، از اینکه هیچ چیز خوب پیش نمیرود خسته شدهام، از اینکه در این بلاتکلیفی به سر میبرم خسته شدهام، از توقع هایِ نا به جای انسانهای اطرافم خسته شدهام.
زندگی هم انگار بازیاش گرفته و مدام نمک روی زخمم میپاشد، میبیند که چطور این شیطان لعنتی روح و روان و آرامشم را با صبر و حوصله مینوشد و باز هم دست بردار نیست، هر فرصتی که پیدا کند راه حلی پیش پای این شیطان بد ذات میگذارد تا آتش خشمم را شعلهور تر کند؛
میدانم که اطرافیانم از شدت این آتش مورد آزار قرار گرفتهاند، اما نمیدانم چه کنم.. این شعلهها زودتر از هرکس خودم را میسوزانند و خاکسترم را به خوردم میدهند تا دوباره از نو با حس مزخرف دیگری متولد شوم...
برای همین است که میخواهم فرار کنم، نه برای چند روز و چند هفته، نه برای یک استراحت کوتاه، برای همیشه، دلم میخواهد قید همه چیز را بزنم و این جهان ترک کنم، اصلا میخواهم بروم به درک، فقط بروم...
حوصله آدم های دور و ورم را ندارم، هر روزی که میگُذرد بیشتر به مرز فرار کردن نزدیک میشوم، فرار از این آدمهایی که ظاهری فریبنده و باطنی کریه دارند، فرار از زیر بار مسئولیتهای سنگینی که مرا خسته کردهاند، فرار از دست این سرنوشت شوم و تلخی که یقهام را چسبیده و رها نمیکند، فرار از دست خودم که بیشتر از هرکس و نا کسی مرا رنجانده است.
این روزها انگار همه چیز دست به دست هم داده است تا مرا برنجاند، از این رویِ بیاعصاب و کسل کنندهی خود هیچ خوشم نمیآید، از اینکه نمیتوانم مثل آدم با بقیه گرم بگیرم و لب هایَم را به زور هم که شده بالا بکشم، از اینکه دیگر نمیتوانم تظاهر کنم بیزارم.
دلم میخواهد مانند قدیم وقتی کسی با من سر شوخی برمیدارد چشمانم را به روی همه چیز ببندم و با او بخندم، یا وقتی آشنایی را در خیابان میبینم و حالم را جویا میشود با لبخندی گرم روزش را بسازم، دلم میخواهد وقتی چیزی خلاف میلم پیش میرود مثل گذشته نفسی عمیق بکشم و آن را بپذیرم؛
اما نه، انگار نمیشود، انگار شیطان وجودم را با من شریک شده، دیگر حوصله خندیدن و درک خوشحالی را ندارم، همینکه چهره آشنایی میبینم راهم را کج میکنم و تا مایل ها دور میشوم، وقتی کوچکترین چیزی خلاف برنامههایَم پیش میرود اخم بر پیشانیام مینشینَد و زمین و زمان را لعنت میفرستم.
حقیقتش از این همه عصبانی بودن خسته شدهام، نمیدانم از چه کسی و چه چیزی اینچونین خشمگینم، اما هرچه هست خسته شدهام، از این تُن صدای بالا و دعواهای روزمره که به جای وعدههای غذایی قورت میدهم خسته شدهام، از اینکه هیچ چیز خوب پیش نمیرود خسته شدهام، از اینکه در این بلاتکلیفی به سر میبرم خسته شدهام، از توقع هایِ نا به جای انسانهای اطرافم خسته شدهام.
زندگی هم انگار بازیاش گرفته و مدام نمک روی زخمم میپاشد، میبیند که چطور این شیطان لعنتی روح و روان و آرامشم را با صبر و حوصله مینوشد و باز هم دست بردار نیست، هر فرصتی که پیدا کند راه حلی پیش پای این شیطان بد ذات میگذارد تا آتش خشمم را شعلهور تر کند؛
میدانم که اطرافیانم از شدت این آتش مورد آزار قرار گرفتهاند، اما نمیدانم چه کنم.. این شعلهها زودتر از هرکس خودم را میسوزانند و خاکسترم را به خوردم میدهند تا دوباره از نو با حس مزخرف دیگری متولد شوم...
برای همین است که میخواهم فرار کنم، نه برای چند روز و چند هفته، نه برای یک استراحت کوتاه، برای همیشه، دلم میخواهد قید همه چیز را بزنم و این جهان ترک کنم، اصلا میخواهم بروم به درک، فقط بروم...
- ۷۹۲
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط