نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 17
€جونگکوک اگر میخوای کار خودتو ادامه بدی که تلفن رو قطع کنم.. چون ی راهی برات پیدا کردم
_راه؟ چه راهی؟
€قول بده دیگه مشروب نمیخوری منم میگم..
_باشه نمیخورم
€ی راهی پیدا کردم که می سو رو برای خودت کنی و از شر سان ها خلاص شی
_خب چی؟
صدای می هو از توی اتاق اومد که داشت مین سو رو صدا میکرد.
£مین سو*یکم بلند
€ببین فعلا می هو بیدار شده، فردا میام پیشت بهت دقیق تر میگم. اگر قطع کنم و دوباره بخوای مشروب بخوری بهت چیزی نمیگم*جدی
_باشه بابا*قطع کرد
مین سو رفت توی اتاق و دراز کشید روی تخت.
می هو رو بغل کرد و خوابیدن.
...
~صبح روز بعد~
مین سو بعد از خداحافظی از می هو رفت به خونه ی جونگکوک.
در عمارت رو باز و داخل شد، عمارت به اون باشکوهی توی سوت و کور بدی فرو رفته بود. خدمتکارا بی سر و صدا کارشون رو میکردن و دیگه خبری از شیطونیای جونگ سو نبود ، خنده های یون سئو هم دیگه نبود.
به سمت پله ها رفت و از پله ها رفت بالا.
تقی به در زد و در باز کرد بوی الکل انقدر زیاد بود که سرفه کردن افتاد.
€لعنتی.. مگه نگفتم دیگه نخور*بلند
_اهه تازه خوابم برده بود.. اییی سرم*دستشو روی سرش گذاشت
جونگکوک نگاهی به مین سو انداخت که به شدت عصبانی بود و بالا سر جونگ کوک دست به سینه وایستاده بود
_بعد از اینکه گفتی دیگه نخورم، نخوردم*جدی
€اره تو راست میگی..
_واا*اخم
€باشه*نشست روی تخت
_خب قرار بود اون راهی که گفتی رو بهم بگی
€خب ببین می سو دیشب به می هو زنگ زد
_خب
€مثل اینکه سان ها قراره شنبه مهمونی بگیره و یکشنبه از کره برای همیشه برن.. و برن فرانسه و اونجا زندگی کنن
جونگ کوک ی لحظه حس کرد که قلبش دیگه نمیتپه و فقط به مین سو زل زد..هیچی نمیگفت.. هیچی
€به بهانه ی اینکه برسه اونجا عقد میکنه داره مهمونی میگیره برای خدافظی کردن و.. اما قرار نیست وقتی رسید اونجا ازدواج کنه
_چ.چی؟
€تو ی راه داری جونگ کوک.. می سو هنوزم بهت فکر میکنه فقط چون میخواد فراموشت کنه پیش سان هاست
_و.واقعا*لبخند زد
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 17
€جونگکوک اگر میخوای کار خودتو ادامه بدی که تلفن رو قطع کنم.. چون ی راهی برات پیدا کردم
_راه؟ چه راهی؟
€قول بده دیگه مشروب نمیخوری منم میگم..
_باشه نمیخورم
€ی راهی پیدا کردم که می سو رو برای خودت کنی و از شر سان ها خلاص شی
_خب چی؟
صدای می هو از توی اتاق اومد که داشت مین سو رو صدا میکرد.
£مین سو*یکم بلند
€ببین فعلا می هو بیدار شده، فردا میام پیشت بهت دقیق تر میگم. اگر قطع کنم و دوباره بخوای مشروب بخوری بهت چیزی نمیگم*جدی
_باشه بابا*قطع کرد
مین سو رفت توی اتاق و دراز کشید روی تخت.
می هو رو بغل کرد و خوابیدن.
...
~صبح روز بعد~
مین سو بعد از خداحافظی از می هو رفت به خونه ی جونگکوک.
در عمارت رو باز و داخل شد، عمارت به اون باشکوهی توی سوت و کور بدی فرو رفته بود. خدمتکارا بی سر و صدا کارشون رو میکردن و دیگه خبری از شیطونیای جونگ سو نبود ، خنده های یون سئو هم دیگه نبود.
به سمت پله ها رفت و از پله ها رفت بالا.
تقی به در زد و در باز کرد بوی الکل انقدر زیاد بود که سرفه کردن افتاد.
€لعنتی.. مگه نگفتم دیگه نخور*بلند
_اهه تازه خوابم برده بود.. اییی سرم*دستشو روی سرش گذاشت
جونگکوک نگاهی به مین سو انداخت که به شدت عصبانی بود و بالا سر جونگ کوک دست به سینه وایستاده بود
_بعد از اینکه گفتی دیگه نخورم، نخوردم*جدی
€اره تو راست میگی..
_واا*اخم
€باشه*نشست روی تخت
_خب قرار بود اون راهی که گفتی رو بهم بگی
€خب ببین می سو دیشب به می هو زنگ زد
_خب
€مثل اینکه سان ها قراره شنبه مهمونی بگیره و یکشنبه از کره برای همیشه برن.. و برن فرانسه و اونجا زندگی کنن
جونگ کوک ی لحظه حس کرد که قلبش دیگه نمیتپه و فقط به مین سو زل زد..هیچی نمیگفت.. هیچی
€به بهانه ی اینکه برسه اونجا عقد میکنه داره مهمونی میگیره برای خدافظی کردن و.. اما قرار نیست وقتی رسید اونجا ازدواج کنه
_چ.چی؟
€تو ی راه داری جونگ کوک.. می سو هنوزم بهت فکر میکنه فقط چون میخواد فراموشت کنه پیش سان هاست
_و.واقعا*لبخند زد
ادامه دارد..
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۷۸۶
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط