پارت:۴
زنگ تفریح تمام شد و دانشآموزها یکییکی به کلاس برگشتند.
سویون هنوز به ماجرای بوفه فکر میکرد.
«مگه نه اینکه قرار بود خیلی مغرور باشه؟ پس چرا نوشیدنی برام خرید؟»
هارین با آرنج آرام به پهلویش زد.
«حواست کجاست؟»
سویون سریع صاف نشست.
«هیچی!»
در همین لحظه، معلم وارد کلاس شد و همه از جا بلند شدند.
«سلام، بچهها.»
«سلام، آقا!»
معلم لبخندی زد و گفت:
«قبل از شروع درس، یک خبر خوب دارم.»
صدای هیجانزده بچهها بلند شد.
«خبر خوب؟»
«امسال مدرسه برای دانشآموزهای سال اول یک اردوی دو روزه برگزار میکنه.»
کلاس یکصدا فریاد زد:
«واااای!»
دویون از خوشحالی از جایش بلند شد.
«آقا، یعنی درس هم نداریم؟»
همه خندیدند.
معلم با خنده گفت:
«نه، ولی باید در مسابقههای گروهی شرکت کنید.»
سویون با ذوق رو به هارین گفت:
«عالیه! همیشه دلم میخواست اردو برم!»
اما معلم هنوز حرفش تمام نشده بود.
«گروهها هم به قید قرعه مشخص میشن.»
سویون لبخند زد.
«فقط امیدوارم با اون پسر مغرور همگروه نشم...»
همان لحظه جیهون که ردیف جلویی نشسته بود، آرام گفت:
«نگران نباش... منم همین آرزو رو دارم.»
تمام کلاس زد زیر خنده.
سویون با اخم گفت:
«یعنی چی؟!»
جیهون فقط شانه بالا انداخت و مشغول نوشتن شد.
هارین آرام در گوش سویون گفت:
«شرط میبندم آخرش همگروه میشین.»
سویون با اطمینان جواب داد:
«محاله! شانس من اینقدر بد نیست.»
...
دو روز بعد...
تمام دانشآموزها در سالن مدرسه جمع شده بودند تا اسم گروههای اردو اعلام شود.
مدیر پاکتی را باز کرد و شروع به خواندن اسامی کرد.
«گروه سوم...
هان سویون...
کانگ جیهون...
یون هارین...
پارک دویون...»
سویون و جیهون همزمان گفتند:
«چییییی؟!»
صدای خنده تمام سالن را پر کرد.
برای ادامه فالو کن 💜
سویون هنوز به ماجرای بوفه فکر میکرد.
«مگه نه اینکه قرار بود خیلی مغرور باشه؟ پس چرا نوشیدنی برام خرید؟»
هارین با آرنج آرام به پهلویش زد.
«حواست کجاست؟»
سویون سریع صاف نشست.
«هیچی!»
در همین لحظه، معلم وارد کلاس شد و همه از جا بلند شدند.
«سلام، بچهها.»
«سلام، آقا!»
معلم لبخندی زد و گفت:
«قبل از شروع درس، یک خبر خوب دارم.»
صدای هیجانزده بچهها بلند شد.
«خبر خوب؟»
«امسال مدرسه برای دانشآموزهای سال اول یک اردوی دو روزه برگزار میکنه.»
کلاس یکصدا فریاد زد:
«واااای!»
دویون از خوشحالی از جایش بلند شد.
«آقا، یعنی درس هم نداریم؟»
همه خندیدند.
معلم با خنده گفت:
«نه، ولی باید در مسابقههای گروهی شرکت کنید.»
سویون با ذوق رو به هارین گفت:
«عالیه! همیشه دلم میخواست اردو برم!»
اما معلم هنوز حرفش تمام نشده بود.
«گروهها هم به قید قرعه مشخص میشن.»
سویون لبخند زد.
«فقط امیدوارم با اون پسر مغرور همگروه نشم...»
همان لحظه جیهون که ردیف جلویی نشسته بود، آرام گفت:
«نگران نباش... منم همین آرزو رو دارم.»
تمام کلاس زد زیر خنده.
سویون با اخم گفت:
«یعنی چی؟!»
جیهون فقط شانه بالا انداخت و مشغول نوشتن شد.
هارین آرام در گوش سویون گفت:
«شرط میبندم آخرش همگروه میشین.»
سویون با اطمینان جواب داد:
«محاله! شانس من اینقدر بد نیست.»
...
دو روز بعد...
تمام دانشآموزها در سالن مدرسه جمع شده بودند تا اسم گروههای اردو اعلام شود.
مدیر پاکتی را باز کرد و شروع به خواندن اسامی کرد.
«گروه سوم...
هان سویون...
کانگ جیهون...
یون هارین...
پارک دویون...»
سویون و جیهون همزمان گفتند:
«چییییی؟!»
صدای خنده تمام سالن را پر کرد.
برای ادامه فالو کن 💜
- ۲۹۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط