سویون نفسنفسزنان جلوی در کلاس ایستاد.
سویون نفسنفسزنان جلوی در کلاس ایستاد.
از پشت در صدای معلم میآمد.
«امسال امیدوارم همهتون سال خوبی داشته باشید...»
سویون زیر لب گفت:
«ای وای... شروع کرده!»
سه بار آرام به در زد.
تق... تق... تق...
معلم نگاهی به در انداخت.
«بیا داخل.»
سویون با لبخندی خجالتی وارد کلاس شد و تعظیم کوتاهی کرد.
«ببخشید، معلم. امروز... یه کم دیر بیدار شدم.»
صدای خنده چند نفر از آخر کلاس بلند شد.
معلم با لبخند گفت:
«روز اول مدرسه و دیر خواب موندی؟ شروع جالبیه!»
سویون با خجالت سرش را خاراند.
«قول میدم آخرین بار باشه.»
معلم به صندلی خالی کنار پنجره اشاره کرد.
«برو اونجا بشین.»
سویون بدون اینکه به اطراف نگاه کند، سریع خودش را روی صندلی انداخت.
همین که کیفش را روی میز گذاشت...
صدای آرامی از کنار دستش شنید.
«ببخشید...»
سویون سرش را برگرداند.
همان پسری بود که چند دقیقه قبل در حیاط با او برخورد کرده بود.
پسر با خونسردی گفت:
«اون صندلی مال منه.»
سویون اخمی کرد.
«جدی؟»
«آره.»
«ولی من زودتر نشستم.»
پسر لبخند کمرنگی زد.
«چون دیر رسیدی، فکر کردی هر صندلیای مال خودته؟»
سویون دست به سینه شد.
«خب... حالا که نشستم، دیگه مال منه!»
چند نفر از دانشآموزها خندهشان گرفت.
دوست پسر، پارک دویون، زیر لب گفت:
«وای... جیهون، بالاخره یکی پیدا شد که ازت نمیترسه!»
جیهون آهی کشید و رو به معلم گفت:
«آقا، فکر کنم یه سوءتفاهم شده.»
معلم نگاهی به دفتر کلاس انداخت و بعد خندید.
«حق با جیهونه. سویون، جای تو نیمکت پشت سرشه.»
سویون با تعجب از جایش بلند شد.
«اوه... پس واقعاً صندلیش بود...»
دویون با صدای بلند گفت:
«اولین دعوای سال تحصیلی هم ثبت شد!»
تمام کلاس خندید.
سویون در حالی که کیفش را برمیداشت، با اخم به جیهون نگاه کرد و گفت:
«فکر نکن این ماجرا تموم شده!»
جیهون هم با لبخندی شیطنتآمیز جواب داد:
«منم همین فکر رو میکنم.»
هیچکدام نمیدانستند همین دعوای ساده، شروع داستانی خواهد شد که تا آخرین زنگ مدرسه ادامه پیدا میکند...
برای ادامه داستان فالو کننننن ❤️
از پشت در صدای معلم میآمد.
«امسال امیدوارم همهتون سال خوبی داشته باشید...»
سویون زیر لب گفت:
«ای وای... شروع کرده!»
سه بار آرام به در زد.
تق... تق... تق...
معلم نگاهی به در انداخت.
«بیا داخل.»
سویون با لبخندی خجالتی وارد کلاس شد و تعظیم کوتاهی کرد.
«ببخشید، معلم. امروز... یه کم دیر بیدار شدم.»
صدای خنده چند نفر از آخر کلاس بلند شد.
معلم با لبخند گفت:
«روز اول مدرسه و دیر خواب موندی؟ شروع جالبیه!»
سویون با خجالت سرش را خاراند.
«قول میدم آخرین بار باشه.»
معلم به صندلی خالی کنار پنجره اشاره کرد.
«برو اونجا بشین.»
سویون بدون اینکه به اطراف نگاه کند، سریع خودش را روی صندلی انداخت.
همین که کیفش را روی میز گذاشت...
صدای آرامی از کنار دستش شنید.
«ببخشید...»
سویون سرش را برگرداند.
همان پسری بود که چند دقیقه قبل در حیاط با او برخورد کرده بود.
پسر با خونسردی گفت:
«اون صندلی مال منه.»
سویون اخمی کرد.
«جدی؟»
«آره.»
«ولی من زودتر نشستم.»
پسر لبخند کمرنگی زد.
«چون دیر رسیدی، فکر کردی هر صندلیای مال خودته؟»
سویون دست به سینه شد.
«خب... حالا که نشستم، دیگه مال منه!»
چند نفر از دانشآموزها خندهشان گرفت.
دوست پسر، پارک دویون، زیر لب گفت:
«وای... جیهون، بالاخره یکی پیدا شد که ازت نمیترسه!»
جیهون آهی کشید و رو به معلم گفت:
«آقا، فکر کنم یه سوءتفاهم شده.»
معلم نگاهی به دفتر کلاس انداخت و بعد خندید.
«حق با جیهونه. سویون، جای تو نیمکت پشت سرشه.»
سویون با تعجب از جایش بلند شد.
«اوه... پس واقعاً صندلیش بود...»
دویون با صدای بلند گفت:
«اولین دعوای سال تحصیلی هم ثبت شد!»
تمام کلاس خندید.
سویون در حالی که کیفش را برمیداشت، با اخم به جیهون نگاه کرد و گفت:
«فکر نکن این ماجرا تموم شده!»
جیهون هم با لبخندی شیطنتآمیز جواب داد:
«منم همین فکر رو میکنم.»
هیچکدام نمیدانستند همین دعوای ساده، شروع داستانی خواهد شد که تا آخرین زنگ مدرسه ادامه پیدا میکند...
برای ادامه داستان فالو کننننن ❤️
- ۱.۱k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط