قسمت ۳
سویون با حرص روی نیمکت پشت سر جیهون نشست.
زیر لب غرغر کرد:
«چه پسر از خودراضیه...»
هارین که کنار او نشسته بود، آرام خندید.
«اولین روزه و با محبوبترین پسر کلاس دعوا کردی؟ رکورد زدی!»
سویون با تعجب پرسید:
«محبوبترین؟ اون؟»
هارین سرش را تکان داد.
«آره. کانگ جیهون. هم درسش خوبه، هم ورزشکاره، هم همه معلمها ازش تعریف میکنن.»
سویون پوزخندی زد.
«به من که فقط یه پسر لوس و مغرور به نظر میاد.»
در همین لحظه، جیهون که انگار حرفش را شنیده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
«شنواییم خیلی خوبه.»
سویون با دست جلوی دهانش را گرفت.
«وای... شنید؟!»
هارین خندهاش گرفت.
«گفتم که...»
---
چند دقیقه بعد، زنگ تفریح به صدا درآمد.
همه با هیجان از کلاس بیرون رفتند.
سویون هم به سمت بوفه مدرسه رفت.
بعد از چند دقیقه، آخرین ساندویچ محبوبش را برداشت.
همان موقع، دست دیگری هم به سمت همان ساندویچ رفت.
سویون سرش را بالا آورد.
«تو؟!»
جیهون لبخند زد.
«باز همدیگه رو دیدیم.»
سویون ساندویچ را محکمتر گرفت.
«اول من برداشتم.»
جیهون شانه بالا انداخت.
«باشه، مال تو.»
سویون با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟ دعوا نمیکنی؟»
«نه... امروز حوصله ندارم.»
بعد از چند لحظه مکث، از یخچال یک نوشیدنی برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
«ولی فکر کنم بعد از اون همه دویدن، به این بیشتر احتیاج داری.»
سویون چند لحظه ساکت ماند.
وقتی خواست چیزی بگوید، جیهون از بوفه خارج شده بود.
هارین با لبخند معنیداری به او نگاه کرد.
«دیدی؟ اونقدرها هم بدجنس نیست.»
سویون در حالی که به در خروجی بوفه خیره شده بود، آرام گفت:
«...شاید.»
اما هنوز خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، لبخند جیهون از ذهنش بیرون نمیرفت.
برای ادامه فالو کن ❤️❤️❤️
زیر لب غرغر کرد:
«چه پسر از خودراضیه...»
هارین که کنار او نشسته بود، آرام خندید.
«اولین روزه و با محبوبترین پسر کلاس دعوا کردی؟ رکورد زدی!»
سویون با تعجب پرسید:
«محبوبترین؟ اون؟»
هارین سرش را تکان داد.
«آره. کانگ جیهون. هم درسش خوبه، هم ورزشکاره، هم همه معلمها ازش تعریف میکنن.»
سویون پوزخندی زد.
«به من که فقط یه پسر لوس و مغرور به نظر میاد.»
در همین لحظه، جیهون که انگار حرفش را شنیده بود، بدون اینکه برگردد گفت:
«شنواییم خیلی خوبه.»
سویون با دست جلوی دهانش را گرفت.
«وای... شنید؟!»
هارین خندهاش گرفت.
«گفتم که...»
---
چند دقیقه بعد، زنگ تفریح به صدا درآمد.
همه با هیجان از کلاس بیرون رفتند.
سویون هم به سمت بوفه مدرسه رفت.
بعد از چند دقیقه، آخرین ساندویچ محبوبش را برداشت.
همان موقع، دست دیگری هم به سمت همان ساندویچ رفت.
سویون سرش را بالا آورد.
«تو؟!»
جیهون لبخند زد.
«باز همدیگه رو دیدیم.»
سویون ساندویچ را محکمتر گرفت.
«اول من برداشتم.»
جیهون شانه بالا انداخت.
«باشه، مال تو.»
سویون با تعجب نگاهش کرد.
«همین؟ دعوا نمیکنی؟»
«نه... امروز حوصله ندارم.»
بعد از چند لحظه مکث، از یخچال یک نوشیدنی برداشت و روی پیشخوان گذاشت.
«ولی فکر کنم بعد از اون همه دویدن، به این بیشتر احتیاج داری.»
سویون چند لحظه ساکت ماند.
وقتی خواست چیزی بگوید، جیهون از بوفه خارج شده بود.
هارین با لبخند معنیداری به او نگاه کرد.
«دیدی؟ اونقدرها هم بدجنس نیست.»
سویون در حالی که به در خروجی بوفه خیره شده بود، آرام گفت:
«...شاید.»
اما هنوز خودش هم نمیدانست چرا برای اولین بار، لبخند جیهون از ذهنش بیرون نمیرفت.
برای ادامه فالو کن ❤️❤️❤️
- ۷۹۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط