چند پارتی (درخواستی)
[وقتی میخردت و.....]
_______________________________
همین که مرده دستشو به سمتم دراز کرد سریع پشت بابام قایم شدم و با گریه لباسشو محکم چسبیدم
"+ بابااااا نذار منو ببرن تو رو خداااا
بابام برگشت سمتم و وقتی اشکهامو دید چشماش پر از اشک شد
" % دخترم آروم باش عزیزم
"+ نمیخوام آروم باشم بابا من نمیخوام با این مرده برم
بابام منو محکم توی بغلش گرفت و دستشو پشت سرم گذاشت
" % میدونم عزیزم میدونم
صورت خیس از اشکم رو به سینهش چسبوندم و با تمام وجود بغلش کردم
"+ بابا تو رو خدا یه کاری کن منو ازت نگیرن
بابام چیزی نگفت و فقط محکمتر بغلم کرد
همین سکوتش باعث شد بیشتر بترسم
سرمو از روی سینهش بلند کردم و با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم
"+ بابا چرا چیزی نمیگی
بابام لبهاشو به هم فشار داد و صورتمو بین دستاش گرفت
" % ا/ت به حرفم گوش کن
با گریه سرمو تکون دادم
" % هر اتفاقی افتاد یادت باشه که بابا دوستت داره بیشتر از هر چیزی توی این دنیا
با شنیدن حرفش قلبم فشرده شد
"+ بابااااا اینجوری حرف نزن تو رو خداااا
دوباره خودمو توی بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن
برای چند لحظه همهچیز ساکت شد تا اینکه صدای سرد تهیونگ بلند شد
" _ وقت ندارم
با شنیدن صداش سریع سرمو چرخوندم و با نفرت نگاش کردم
دلم میخواست یه کاری کنم که بفهمه چقدر ازش متنفرم ولی حتی جرئت نداشتم از کنار بابام تکون بخورم
بابام سرشو بلند کرد و رو به تهیونگ گفت
"% آقای کیم خواهش میکنم فقط یه روز دیگه بهم فرصت بدین من یه راهی پیدا میکنم
تهیونگ دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت و با خونسردی جواب داد
" _ دیشب هم همین حرف رو زدی
"% ولی دخترم چه گناهی کرده
تهیونگ چند لحظه ساکت موند و بعد نگاهش رو به من دوخت
"_ دخترت تا وقتی بدهیت رو تسویه کنی پیش من میمونه
با شنیدن حرفش اشکهام دوباره سرازیر شدن
"+ من نمیخوام پیش تو بمونم
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
"_ کسی ازت نظر نخواست دختر کوچولو
از لحنش عصبانی شدم و با اینکه تمام بدنم میلرزید از پشت بابام بیرون اومدم
"+ من دختر کوچولوی تو نیستم
برای چند لحظه سکوت شد
یکی از مردهایی که پشت سر تهیونگ ایستاده بود سرشو پایین انداخت تا خندهش رو پنهون کنه ولی تهیونگ حتی به اون توجهی نکرد
نگاهش رو روی صورتم ثابت نگه داشت و با صدای آرومی گفت
" _ پس بهتره یاد بگیری چطور با من حرف بزنی
با وجود ترسی که داشتم سرمو بالا گرفتم
"+ من باهات هرجوری دلم بخواد حرف میزنم
بابام سریع دستمو گرفت
"% ا/ت بسه عزیزم
ولی دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
"+ چرا باید ساکت بشم بابا اون میخواد منو با خودش ببره
تهیونگ ساعتش رو نگاه کرد و رو به افرادش گفت
" _ ببرینش بیرون
با شنیدن این حرف دوباره به بابام چسبیدم
"+ نهههههه بابااااا
دو نفر از مردها به سمتم اومدن و سعی کردن منو از بابام جدا کنن
با تمام قدرت لباس بابام رو چسبیدم و سرمو به سینهش فشار دادم
"+ ولم کنیننن من نمیامممم
یکی از مردها آروم گفت
مرد: خانم لطفاً همکاری کنین
"+ نمیخوامممم ولم کننن
بابام دستمو گرفته بود و نمیذاشت به زور ازش جدام کنن
"% با دخترم اینجوری رفتار نکنین
تهیونگ که از این وضعیت کلافه شده بود چند قدم جلو اومد
" _ بسه
محکم دستمو گرفت کشید و کشوندم طرف در خونه
" +ولم. کنننن
بابام اومد کنارم و دستمو گرفت
" %ول کن دخترمو لطفا
"_اگه نیای از بابات خداحافظی کن
با شنیدن حرف تهیونگ قلبم فرو ریخت
__________________________
بفرمایید 🎀💞
_______________________________
همین که مرده دستشو به سمتم دراز کرد سریع پشت بابام قایم شدم و با گریه لباسشو محکم چسبیدم
"+ بابااااا نذار منو ببرن تو رو خداااا
بابام برگشت سمتم و وقتی اشکهامو دید چشماش پر از اشک شد
" % دخترم آروم باش عزیزم
"+ نمیخوام آروم باشم بابا من نمیخوام با این مرده برم
بابام منو محکم توی بغلش گرفت و دستشو پشت سرم گذاشت
" % میدونم عزیزم میدونم
صورت خیس از اشکم رو به سینهش چسبوندم و با تمام وجود بغلش کردم
"+ بابا تو رو خدا یه کاری کن منو ازت نگیرن
بابام چیزی نگفت و فقط محکمتر بغلم کرد
همین سکوتش باعث شد بیشتر بترسم
سرمو از روی سینهش بلند کردم و با چشمای پر از اشک بهش نگاه کردم
"+ بابا چرا چیزی نمیگی
بابام لبهاشو به هم فشار داد و صورتمو بین دستاش گرفت
" % ا/ت به حرفم گوش کن
با گریه سرمو تکون دادم
" % هر اتفاقی افتاد یادت باشه که بابا دوستت داره بیشتر از هر چیزی توی این دنیا
با شنیدن حرفش قلبم فشرده شد
"+ بابااااا اینجوری حرف نزن تو رو خداااا
دوباره خودمو توی بغلش انداختم و شروع کردم به گریه کردن
برای چند لحظه همهچیز ساکت شد تا اینکه صدای سرد تهیونگ بلند شد
" _ وقت ندارم
با شنیدن صداش سریع سرمو چرخوندم و با نفرت نگاش کردم
دلم میخواست یه کاری کنم که بفهمه چقدر ازش متنفرم ولی حتی جرئت نداشتم از کنار بابام تکون بخورم
بابام سرشو بلند کرد و رو به تهیونگ گفت
"% آقای کیم خواهش میکنم فقط یه روز دیگه بهم فرصت بدین من یه راهی پیدا میکنم
تهیونگ دستاشو توی جیب شلوارش گذاشت و با خونسردی جواب داد
" _ دیشب هم همین حرف رو زدی
"% ولی دخترم چه گناهی کرده
تهیونگ چند لحظه ساکت موند و بعد نگاهش رو به من دوخت
"_ دخترت تا وقتی بدهیت رو تسویه کنی پیش من میمونه
با شنیدن حرفش اشکهام دوباره سرازیر شدن
"+ من نمیخوام پیش تو بمونم
تهیونگ ابروشو بالا انداخت
"_ کسی ازت نظر نخواست دختر کوچولو
از لحنش عصبانی شدم و با اینکه تمام بدنم میلرزید از پشت بابام بیرون اومدم
"+ من دختر کوچولوی تو نیستم
برای چند لحظه سکوت شد
یکی از مردهایی که پشت سر تهیونگ ایستاده بود سرشو پایین انداخت تا خندهش رو پنهون کنه ولی تهیونگ حتی به اون توجهی نکرد
نگاهش رو روی صورتم ثابت نگه داشت و با صدای آرومی گفت
" _ پس بهتره یاد بگیری چطور با من حرف بزنی
با وجود ترسی که داشتم سرمو بالا گرفتم
"+ من باهات هرجوری دلم بخواد حرف میزنم
بابام سریع دستمو گرفت
"% ا/ت بسه عزیزم
ولی دیگه نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم
"+ چرا باید ساکت بشم بابا اون میخواد منو با خودش ببره
تهیونگ ساعتش رو نگاه کرد و رو به افرادش گفت
" _ ببرینش بیرون
با شنیدن این حرف دوباره به بابام چسبیدم
"+ نهههههه بابااااا
دو نفر از مردها به سمتم اومدن و سعی کردن منو از بابام جدا کنن
با تمام قدرت لباس بابام رو چسبیدم و سرمو به سینهش فشار دادم
"+ ولم کنیننن من نمیامممم
یکی از مردها آروم گفت
مرد: خانم لطفاً همکاری کنین
"+ نمیخوامممم ولم کننن
بابام دستمو گرفته بود و نمیذاشت به زور ازش جدام کنن
"% با دخترم اینجوری رفتار نکنین
تهیونگ که از این وضعیت کلافه شده بود چند قدم جلو اومد
" _ بسه
محکم دستمو گرفت کشید و کشوندم طرف در خونه
" +ولم. کنننن
بابام اومد کنارم و دستمو گرفت
" %ول کن دخترمو لطفا
"_اگه نیای از بابات خداحافظی کن
با شنیدن حرف تهیونگ قلبم فرو ریخت
__________________________
بفرمایید 🎀💞
- ۱.۷k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط