𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی
...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟔


ولی چیزی نپرسیدم.

کنار پدرم نشستم.

پدر لیانا: خوب، حرفاتون رو زدید؟

+ بله پدر.

پدر کوک رو به من کرد و آروم شروع به حرف زدن کرد

– خوب، من نظر پسرم رو می‌دونم. نظر تو چیه دخترم؟

برای چند لحظه ساکت موندم.

+ من...

نگاهم رو به پدرم دوختم.

پدرم چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد سری تکون داد و لبخندی بهم زد.

همین لبخند کافی بود تا آروم بشم.

لبخند زدم و سری تکون دادم.

همون لحظه صدای دست زدن همه بلند شد.

کوک هم با خوشحالی لبخند می‌زد.

و بعد از اون...

چند ماه گذشت و من و کوک ازدواج کردیم.


پایان فلش‌بک:

- هی... حواست کجاست دخترم؟

با صدای جونگ کوک از فکر و خیال بیرون اومدم.

نگاهم بهش افتاد.

همین‌طور که پیش‌بندش رو باز می‌کردم، حرفم میزدم

+ یاد روزی افتادم که یهویی با پدر مادرت اومدی خواستگاریم...

کوک خندید.

از جاش بلند شد و سرم رو بوسید.

- من از اولش می‌دونستم تو برای منی...

از حرفش لبخندی زدم.

بعد با دستم به دوش اشاره کردم.

+ برو دوش بگیر تا موهایی که روی صورتت ریخته بره.

کوک نگاهی به من انداخت و با شیطنت لبخند زد.

- نظرت چیه با خودت دوش بگیرم؟

+ نه کوک...

- چرا بیب

و در حموم رو بست

ویو نیم ساعت بعد:

با خستگی از حموم بیرون اومدم

جونگ کوک هم لباس‌هاش رو پوشیده بود و روی تخت نشسته بود.

+ کوک، من نیاز به حموم نداشتم...

کوک ابرویی بالا انداخت.

- ولی برای آخرین بار بود، بیب...

با شنیدن حرفش، دوباره اشک توی چشمام جمع شد.

لبمو گاز گرفتم و سعی کردم خودمو کنترل کنم.

نمی‌خواستم دوباره جلوی کوک گریه کنم.

امشب به اندازه‌ی کافی گریه کرده بودم.

لباس‌هامون رو عوض کردیم.

کوک روی تخت دراز کشید و دستش رو باز کرد.

همون‌طور که نگاهم می‌کرد، منتظر بود برم توی بغلش.

لبخند کوچیکی زدم و به سمت تخت رفتم.

کنارش دراز کشیدم و خودمو توی بغلش جا دادم.

دست‌هاش دورم حلقه شد.

سرش رو توی گودی گردنم برد و چند بار پشت سر هم نفس عمیقی کشید.

- نمی‌دونم چطوری قراره این همه مدت بدون این بو زندگی کنم...

با حرفش صورتم دوباره خیس شد.

دستم رو دورش محکم‌تر کردم.

+ کوکی...

- جونم پرنسسم؟

چند لحظه سکوت کردم.

نمی‌دونستم چطور باید حرفم رو بزنم.

آخرش با صدای گرفته گفتم:

+ قول میدی نذاری هیچ اتفاقی برات بیفته؟
و قول میدی فراموشم نکنی؟

جونگ کوک سرش رو از روی شونه‌م برداشت و نگاهی به چشمام کرد.

دستش رو روی صورتم گذاشت و اشک روی گونه‌م رو با انگشت پاک کرد.

- یک، قول می‌دم هیچ اتفاقی برام نیفته...
و دو، من هیچ‌وقت تمام دلیل زندگیم رو فراموش نمی‌کنم.

این بار من محکم‌تر بغلش کردم.

صورتم رو توی سینه‌ش پنهون کردم.

+ دلم برات اندازه‌ی اقیانوس بی‌انتها تنگ می‌شه...

اشکام دوباره از چشمم سرازیر شد.

- منم، بیب...

بوسه‌ای روی چشمم کاشت.

- دیگه اون مرواریدها رو حروم نکن....

+ ولی این اشک‌ها به خاطر توئه.

- حتی به خاطر من .

آروم موهام رو نوازش کرد.

- حالا بخواب عزیزم.

چشمام رو بستم، ولی هنوز خوابم نمی‌برد.

دوباره باز کردم و نگاهی به چشماش کردم...
+ می‌خوام تا صبح بیدار باشم و تمام دلتنگی دو سالم رو نگات کنم...

- اونجوری حرف نزن، بچه غورتت می‌دما!

با حرفش خنده‌ی کوتاهی کردم.

چند دقیقه بعد، هردومون چشم‌هامون رو بستیم.

اتاق ساکت شده بود.

صدای نفس‌های کوک کنار گوشم می‌اومد.

چند دقیقه بعد، نگاه کوتاهی بهش کردم.

خوابیده بود.

ولی من هنوز بیدار بودم.

با خودم فقط به یک چیز فکر میکردم

یعنی واقعاً قراره دو سال ازش دور باشم؟

چشمام دوباره پر از اشک شد.

ولی این بار اشک‌هام رو پاک کردم.

باید می‌خوابیدم.

فردا روز سختی بود.

نمی‌خواستم به خاطر بیدار موندن، صبح برای خداحافظی خواب بمونم.

چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم.
دیدگاه ها (۱۴)

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

پرنسسم فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/amelia_mh

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط