#رد_خون_و_بوسه

#رد_خون_و_بوسه
14

لارا:بگو چی شده؟

مینجی:حامله نیست

لارا:چ-
چیییییی(جیغ)

مینجی:هیسسس آروم...
من....من فالگوش وایساده بودم...
داشت با مامانش حرف می‌زد...
درباره ی بچه ای که وجود نداره...

لارا:خوب...
داشتن چی میگفتن...؟
برای چی همچین دروغی گفته؟

مینجی:نمیدونم

لارا:اوفف
باشه ممنون
من دیگه باید برم...

مینجی:اها باشه...

-

لارا:خدافظ

تهیونگ:کجا؟

لارا:خونه ی آقای شجاع...
از سر راهم برو کنار...

تهیونگ:(از جلوش میره کنار)

لارا:افرین...

راوی:لارا رفت خونه ی خودش...
و مهمونی به پایان رسید...

(فردا)

میا:دیوونه شدیییییی

لارا:ارعععع
لعنتی به حرفام گوش کنید...
جولیا داره تهیونگ و گول میزنه...(با دستاش موهاش و میده بالا)(کلافه)

جینو:تهیونگ به تو چه ربطی داره؟ها؟
اوفففف لارا اون فقط بیمارت بود...
و.....الانم شده داداش زن داداشت...

لارا:فقط گوش کن...
ربطش رو بعدا میفهمی...

مینجی:معلومه عاشق شدی...
ای-

میا:این عاشقی ارزش نداره...
اون...اون نمیتونه تو رو جای امنی نگه داره...
جای تو پیش اون امن نیست...

لارا:بچه ها...
فقط میخوام نجات پیدا کنه...
از این دروغ لعنتی...

جینو:اوففف..
نقشت و بگو

لارا:
اول:........(توضیح میده)
دوم:........(توضیح میده)
سوم:.......(توضیح میده)
بقیه اش بمونه...

جینو:اوکی...
فقط نقشه ی اول با من...

میا:دوم هم با من...

لارا:سوم با من...

مینجی:اوکی نمیخواد بگید میدونم چیکار کنم...(😏)

لارا:خوبه
خوب من برم...

جینو:خوب باییییییییییییییییی

میا:خدافظ

مینجی:بای

(تماس تصویری بود)

-(نقشه ی اول)

(زنگ در)

جیمی:چوی میشه باز کنی؟

چوی:چشم خانم..

(چوی در عمارت و باز میکنه)

جینو:ممنون...

جیمی:او به به خانم جئون...
جونم؟

جینو:بشین...برات خبر دارم چه خبری...

جیمی:خوب بگو فضولیم گل کرد...

جینو:خوب...
تو دوست تهیونگی نه؟

جیمی:ارع چطور؟

جینو:خوب دوستشی و باید کمکش کنی...
به لارا باید کمک کنی تا تهیونگ از این خواب دروغ بیدار شه...

جیمی:چیشده؟
داری من و میترسونی...؟؟؟

جینو:جولیا...جولیا حامله نیست...
و این یه دروغه...

جیمی:چی؟

جینو:درسته...
ما هم دنبال واقعیتیم که چرا جولیا همچین دروغی گفته...

جیمی:خوب من چیکار کنم؟

جینو:باید.............

-(نقشه ی دوم)

میا:الووووو جیگرم؟

جولیا:شما؟

میا:اووو مین میام دیگه...

جولیا‌:هوم کاری داشتی؟

میا:ازت خوشم اومده...
راستش اومدم که بگم باهم قرار بزاریم...
حرف بزنیم...

جولیا:عه واقعا؟؟؟
آخه آدمای کمیابی عاشق منن(😌)

میا:ک-
چیز عزیزم لوکیشنی که میفرستم بیا...

جولیا:هوم باشه عزیزم...

-

میا:بلخره رسیدی...

جولیا:سلام عزیزم...
خوب...بشین..

میا:چقدر زود صمیمی میشی...
نمیدونستم وگرنه زود باهات آشنا میشدم...(🙄)

جولیا:خوب....

راوی:میا و جولیا بعد کلی حرف زد و آشنایی...

میا:اوخدا...شنیدم حامله ای...
چند هفته اشه؟

جولیا:عاممم...
4 هفته...

میا:یک ماهشع...
خوبه...ولی بزرگ نشده ها...

جولیا:خوب آخه یک ماهه هنوز کوچیکه...(استرس)

میا:اها..
دکترت کیه؟

جولیا:دکتر پارک سنسی...

میا:پارک سنسی...
مکث...
هوم جایی نشنیدم...

جولیا:دکتر خوبیه...
همین و بدونی کافیه...(استرس)

میا:اها باش...
اوف من برم دیرم شده...

جولیا:عه باشه...

-

میا:(زنگ میزنه لارا)

لارا:چیشد؟

میا:پارک سنسی...
دکتر جولیا...یا دکتر تقلبیه جولیا...

لارا:هوم ممنون...

-(نقشه ی سوم)

لارا:رفتم بیمارستان...
پیش منشی ای که تمام اسم دکتر ها رو بلده...

منشی:خانم کیم؟

لارا:خودمم....
خانم لی...
عاممم دنبال دکتر ماما خانم پارک سنسی میگردم...

منشی:آها ارع میشناسمش...
دکتر خوبیه...ولی پول دوسته...
میدونی تو بیمارستان........پیداش کنی....

لارا:ممنون....


ادامه دارد🍷
دیدگاه ها (۰)

#رد_خون_و_بوسه15لارا:مینجی...برو بیمارستان.......دنبال دکتر ...

#رد_خون_و_بوسه13لارا:منم برمجیمی:ایش(🥺)(لارا رفت) (جونگ کوک ...

#رد_خون_و_بوسه12کوک:خوب خانم جئون؟جینو:جانم؟....عاممم چیز شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط