My lovely neighbor part : 64
وقتی که بالاخره تهیونگ با یوهالهای خالی رفت من از پدر مادرم خواهش کردم تا چیز بیشتری نپرسن مطمئنشون کردم که حالم خوب میشه اونها من رو برای خداحافظی
بغل کردن و من رو توی آپارتمان جدیدم تنها گذاشتن
آخر همون شب وقتی که من روی تختم که با جعبه ها محاصره شده بود نشسته بودم برای خونهی جدیدم هدیهی ناخواسته ای دریافت کردم این هدیه به شکل ایمیلی از طرف آخرین ریافت کردم این هم کسی بود که من انتظارش رو داشتم
" چلسی !
مدتی طول کشید تا بفهمم که حتی میتونم این ایمیل رو بفرستم یا نه؟ فقط به خاطر این که نمی خواستم ناراحتت کنم نیاز داشتم تا بدونی که دیدنت توی برگر پسر بد چقدر خوشایند بوده من مطمئنم که تو من رو دیدی در صورتی که ندیدی اون روزی بود که صورتت داشت توسط یه مرد شیکپوش مکیده میشدی من میخواستم بیام نزدیکت و چیزی بگم ولی تو به نظر یه کم سرت شلوغ می اومد بعد از تموم کردنمون من با کلی احساس گناه زندگی کردم دیدن تو که با کس دیگه ای به زندگیت ادامه دادی من رو واقعا خوشحال کرد برات چیزی غیر از خوشحالی آرزو نمیکنم
جونگکوک "
چیزی ننوشتم وقتی که این ایمیل دستم رسید واقعا مثل یه مشت آهنی توی شکمم بود
لپتاپ رو بستم چشمهام رو روی هم گذاشتم و برای آخرین بار با گریه خوابیدم با خودم عهد کردم که فردا به شروع دوباره برای قسمت جدیدی از زندگیم باشه
خواهرم خوشش می اومد تا طی غذاخوردن بین اجراهاش به من زنگ بزنه
جیا با دهن پر گفت : ÷ تو این دو هفته ازش چیزی نشنیدی؟
+ نه و دارم بهت میگم بعد از اون مکالمه جلوی مامان و بابا من مطمئن بودم میافته اون مکالمه مثل این بود که اون داشت من رو آماده میکرد تا بتونم بدون اون زندگی کنم از پدر و مادر معذرت خواهی کرد اون قفلها رو روی در گذاشت و حالتهاش روز آخر خیلی عجیب و غریب و محافظه کارانه شده بود ظاهرا برای اون از دل برود هر آنکه از دیده برفت کاملا صدق میکنه
÷ پس برنامه ای برای دیدنش یا زنگ زدن بهش رو نداری؟
+ من اولین نفر برای انجام این کار نمیشم نه این همون چیزیه که تو قبلا بهم میگفتی تو نمی فهمیدی که من چرا به هیچ کدوم از هشدارهاش گوش نمیدم من فقط سعی کردم تا امیدم رو زنده نگه دارم ولی این حقیقت که بعد از اون شب اون دیگه به من زنگ نزد خیلی ناامید کننده است من واقعا احساس میکنم که دیگه قرار نیست ازش چیزی بشنوم
این برام دردناک بود تا این کلمات رو بگم
÷ میتونم بگم که تو داری تمام تلاشت رو میکنی تا در برابر این قوی باشی ولی کاملا میدونم که تو آسیب دیدی و میدونم که برات آسون نیست تا بهش زنگ نزنی
+ من فقط نمیتونم باور کنم که اون زنگ نزده و هیچ تکستی هم نداده...
÷ این بهترین کار هستش نه؟ میدونم که تو میخواستی باهاش فقط به عنوان دوستش بمونی ولی واقعا...فکر نمیکنم که بتونی احساساتت رو توی سینه ات نگه داری تو به این فاصله ای که اون بهت تحمیل کرده نیاز داری تا حدودی فکر میکنم که اون هم میدونه این برات بهترین چیزه
+ خب، قدم بعدی من چیه؟
÷ تو باید به اون سایت قرارگذاری برگردی
حتی فکر کردن بهش هم عضله های بدنم رو منقبض میکرد میدونستم که باید تلاش خودم رو بکنم تا ذهنم رو از تهیونگ و فکر کردن بهش منحرف کنم
+ در واقع اون پسره مارک بود که احتمالا من هفته ی پیش باید باهاش میرفتم بیرون اون رو از سرم باز کردمش
÷ پس بهش زنگ بزن تو لازم داری تا بیرون بری ولی بیشتر از اون به حواس پرتی لازم داری
+ باشه تو راست میگی با این که این کارها فقط برای بیرون رفتن از آپارتمانمه
÷ میدونی تو شبانه تمومش نمیکنی
+ نمیدونم که میخوام تمومش کنم یا نه فقط باید بپذیرمش
÷ چیزایی رو بپذیری که نمیتونی عوض کنی...این سوژه ی خوبی برای به رمان هستش
+ من همیشه بچه ها رو به خاطر این جور چیزها موعظه میکنم و حالا وقت توصیه گرفتن من هستش
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
& من خیلی خوشحالم که ما بالاخره اینکار رو داریم میکنیم
مارک این رو گفت و هم زمان در رو باز کرد تا من بیرون برم
& دیگه داشتم به این فکر میکردم که من رو پیچوندی
+ نه من سرم با اسباب کشی و باقی کارها شلوغ بود عذرمیخوام اگه بهت همچین احساسی دادم
ما برای دیدن چهل و نهمین نمایش فیلم جدید جیمز باند به سینما اومده بودیم متوجه شده بودم که به سینمای شلوغ برای قرار برای قرار اول مناسبه با اینکه اگر تهیونگ بود به خاطر نشستن تو ماشین مارک حسابی سرزنشم میکرد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید جذابمون لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
منتظر نظرهاتون هستم 🙃😉
بغل کردن و من رو توی آپارتمان جدیدم تنها گذاشتن
آخر همون شب وقتی که من روی تختم که با جعبه ها محاصره شده بود نشسته بودم برای خونهی جدیدم هدیهی ناخواسته ای دریافت کردم این هدیه به شکل ایمیلی از طرف آخرین ریافت کردم این هم کسی بود که من انتظارش رو داشتم
" چلسی !
مدتی طول کشید تا بفهمم که حتی میتونم این ایمیل رو بفرستم یا نه؟ فقط به خاطر این که نمی خواستم ناراحتت کنم نیاز داشتم تا بدونی که دیدنت توی برگر پسر بد چقدر خوشایند بوده من مطمئنم که تو من رو دیدی در صورتی که ندیدی اون روزی بود که صورتت داشت توسط یه مرد شیکپوش مکیده میشدی من میخواستم بیام نزدیکت و چیزی بگم ولی تو به نظر یه کم سرت شلوغ می اومد بعد از تموم کردنمون من با کلی احساس گناه زندگی کردم دیدن تو که با کس دیگه ای به زندگیت ادامه دادی من رو واقعا خوشحال کرد برات چیزی غیر از خوشحالی آرزو نمیکنم
جونگکوک "
چیزی ننوشتم وقتی که این ایمیل دستم رسید واقعا مثل یه مشت آهنی توی شکمم بود
لپتاپ رو بستم چشمهام رو روی هم گذاشتم و برای آخرین بار با گریه خوابیدم با خودم عهد کردم که فردا به شروع دوباره برای قسمت جدیدی از زندگیم باشه
خواهرم خوشش می اومد تا طی غذاخوردن بین اجراهاش به من زنگ بزنه
جیا با دهن پر گفت : ÷ تو این دو هفته ازش چیزی نشنیدی؟
+ نه و دارم بهت میگم بعد از اون مکالمه جلوی مامان و بابا من مطمئن بودم میافته اون مکالمه مثل این بود که اون داشت من رو آماده میکرد تا بتونم بدون اون زندگی کنم از پدر و مادر معذرت خواهی کرد اون قفلها رو روی در گذاشت و حالتهاش روز آخر خیلی عجیب و غریب و محافظه کارانه شده بود ظاهرا برای اون از دل برود هر آنکه از دیده برفت کاملا صدق میکنه
÷ پس برنامه ای برای دیدنش یا زنگ زدن بهش رو نداری؟
+ من اولین نفر برای انجام این کار نمیشم نه این همون چیزیه که تو قبلا بهم میگفتی تو نمی فهمیدی که من چرا به هیچ کدوم از هشدارهاش گوش نمیدم من فقط سعی کردم تا امیدم رو زنده نگه دارم ولی این حقیقت که بعد از اون شب اون دیگه به من زنگ نزد خیلی ناامید کننده است من واقعا احساس میکنم که دیگه قرار نیست ازش چیزی بشنوم
این برام دردناک بود تا این کلمات رو بگم
÷ میتونم بگم که تو داری تمام تلاشت رو میکنی تا در برابر این قوی باشی ولی کاملا میدونم که تو آسیب دیدی و میدونم که برات آسون نیست تا بهش زنگ نزنی
+ من فقط نمیتونم باور کنم که اون زنگ نزده و هیچ تکستی هم نداده...
÷ این بهترین کار هستش نه؟ میدونم که تو میخواستی باهاش فقط به عنوان دوستش بمونی ولی واقعا...فکر نمیکنم که بتونی احساساتت رو توی سینه ات نگه داری تو به این فاصله ای که اون بهت تحمیل کرده نیاز داری تا حدودی فکر میکنم که اون هم میدونه این برات بهترین چیزه
+ خب، قدم بعدی من چیه؟
÷ تو باید به اون سایت قرارگذاری برگردی
حتی فکر کردن بهش هم عضله های بدنم رو منقبض میکرد میدونستم که باید تلاش خودم رو بکنم تا ذهنم رو از تهیونگ و فکر کردن بهش منحرف کنم
+ در واقع اون پسره مارک بود که احتمالا من هفته ی پیش باید باهاش میرفتم بیرون اون رو از سرم باز کردمش
÷ پس بهش زنگ بزن تو لازم داری تا بیرون بری ولی بیشتر از اون به حواس پرتی لازم داری
+ باشه تو راست میگی با این که این کارها فقط برای بیرون رفتن از آپارتمانمه
÷ میدونی تو شبانه تمومش نمیکنی
+ نمیدونم که میخوام تمومش کنم یا نه فقط باید بپذیرمش
÷ چیزایی رو بپذیری که نمیتونی عوض کنی...این سوژه ی خوبی برای به رمان هستش
+ من همیشه بچه ها رو به خاطر این جور چیزها موعظه میکنم و حالا وقت توصیه گرفتن من هستش
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
& من خیلی خوشحالم که ما بالاخره اینکار رو داریم میکنیم
مارک این رو گفت و هم زمان در رو باز کرد تا من بیرون برم
& دیگه داشتم به این فکر میکردم که من رو پیچوندی
+ نه من سرم با اسباب کشی و باقی کارها شلوغ بود عذرمیخوام اگه بهت همچین احساسی دادم
ما برای دیدن چهل و نهمین نمایش فیلم جدید جیمز باند به سینما اومده بودیم متوجه شده بودم که به سینمای شلوغ برای قرار برای قرار اول مناسبه با اینکه اگر تهیونگ بود به خاطر نشستن تو ماشین مارک حسابی سرزنشم میکرد
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید جذابمون لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
منتظر نظرهاتون هستم 🙃😉
- ۸۶۶
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط