رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۴: «پریهای زندانی قصر»
از وقتی وارد قصر شده بودی، یک چیز بیشتر از همه اذیتت میکرد...
سکوت.
قصر شوگا بیش از حد بزرگ بود، اما انگار هیچکس در آن زندگی نمیکرد.
راهروهای طولانی، دیوارهای سرد و پنجرههایی که همیشه پردههای تیره داشتند.
اما تو میدانستی این سکوت واقعی نیست.
چون شب قبل...
صدای گریهی پریها را شنیده بودی.
---
آرام از اتاقت بیرون آمدی.
نگهبانهایی که شوگا گذاشته بود، فکر میکردند هنوز خواب هستی.
با قدمهای آهسته در راهرو حرکت کردی تا دوباره همان صدا را پیدا کنی.
بعد از چند دقیقه...
به یک در بزرگ آهنی رسیدی.
صدای ضعیفی از پشت آن میآمد.
پری: «لطفاً... یکی کمکمون کنه...»
دستت را روی در گذاشتی.
«کی اونجاست؟»
چند لحظه سکوت شد.
بعد چند صدا با هم بلند شد.
پریها: «تو کی هستی؟»
در را کمی باز کردی.
و چیزی دیدی که قلبت را شکست.
پشت دیوارهای جادویی، تعداد زیادی پری زندانی بودند.
بعضی بالهایشان زخمی بود.
بعضیها آنقدر ضعیف بودند که حتی نمیتوانستند بلند شوند.
با عصبانیت مشتت را گره کردی.
«شوگا...»
---
یکی از پریها جلو آمد.
دختری با موهای طلایی و چشمانی خسته.
لیلا: «ا.ت؟»
با تعجب نگاهش کردی.
«لیلا؟ تو اینجایی؟»
لیلا آرام لبخند زد.
لیلا: «وقتی تو رو بردن، من هم دنبال راهی برای نجاتت اومدم... ولی گیر افتادم.»
ناراحت شدی.
«همهی این مدت اینجا بودی؟»
لیلا سرش را پایین انداخت.
لیلا: «خیلیها سالهاست اینجان.»
نگاهت به پریهای دیگر افتاد.
«من آزادشون میکنم.»
لیلا سریع دستت را گرفت.
لیلا: «نه!»
متعجب نگاهش کردی.
«چرا؟»
لیلا: «چون قصر شوگا فقط دیوار نداره... جادو هم داره. اگر بفهمه قدرتت رو آزاد کردی، دیگه هیچکس نمیتونه جلوی اون رو بگیره.»
با عصبانیت جواب دادی:
«پس باید همینجا بشینم و نگاه کنم؟»
لیلا چیزی نگفت.
چون جوابش را میدانست.
---
اما تو خبر نداشتی...
کسی از دور همه چیز را دیده بود.
شوگا.
در تاریکی راهرو ایستاده بود.
چشمانش روی تو بود.
روی دختری که به جای فرار کردن، به فکر نجات بقیه بود.
دوست شوگا کنار او ایستاد.
دوست شوگا: «قربان، باید جلویش را بگیریم؟»
شوگا سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه.»
دوستش متعجب شد.
دوست شوگا: «اما اگر بقیه رو آزاد کنه...»
شوگا نگاهش را از تو برنداشت.
«گفتم نه.»
برای خودش هم عجیب بود.
چرا باید اجازه میداد کسی که دشمنش بود، نقشهاش را خراب کند؟
---
همان شب...
در سالن اصلی قصر، خانوادهی شوگا جمع شده بودند.
پدر شوگا با جدیت گفت:
پدر شوگا: «این دختر خطرناکه.»
مادر شوگا: «قدرتش بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم.»
یونا که گوشهای ایستاده بود، لبخند کوچکی زد.
یونا: «یا شاید فقط باید کاری کنیم که قدرتش دیگه به دردش نخوره.»
همه نگاهشان را به سمت او بردند.
مادر شوگا: «منظورت چیست؟»
یونا شانه بالا انداخت.
یونا: «هیچی... فقط میگم شاید یک پری بدون بال، دیگه آنقدر قدرتمند نباشه.»
---
آن شب...
تو کنار پنجره ایستاده بودی.
به ماه نگاه میکردی.
«من نمیذارم اینجا بمونن.»
گردنبندت آرام درخشید.
انگار خودش هم با تصمیم تو موافق بود.
اما چیزی که نمیدانستی...
این بود که یونا نقشهای برای تو کشیده بود.
نقشهای که میتوانست تمام قدرتت را تغییر دهد.
و شوگا...
برای اولین بار بعد از سالها...
بین هدفش و چیزی که درست بود گیر کرده بود.
پایان پارت ۴ 🌙🖤
پارت ۴: «پریهای زندانی قصر»
از وقتی وارد قصر شده بودی، یک چیز بیشتر از همه اذیتت میکرد...
سکوت.
قصر شوگا بیش از حد بزرگ بود، اما انگار هیچکس در آن زندگی نمیکرد.
راهروهای طولانی، دیوارهای سرد و پنجرههایی که همیشه پردههای تیره داشتند.
اما تو میدانستی این سکوت واقعی نیست.
چون شب قبل...
صدای گریهی پریها را شنیده بودی.
---
آرام از اتاقت بیرون آمدی.
نگهبانهایی که شوگا گذاشته بود، فکر میکردند هنوز خواب هستی.
با قدمهای آهسته در راهرو حرکت کردی تا دوباره همان صدا را پیدا کنی.
بعد از چند دقیقه...
به یک در بزرگ آهنی رسیدی.
صدای ضعیفی از پشت آن میآمد.
پری: «لطفاً... یکی کمکمون کنه...»
دستت را روی در گذاشتی.
«کی اونجاست؟»
چند لحظه سکوت شد.
بعد چند صدا با هم بلند شد.
پریها: «تو کی هستی؟»
در را کمی باز کردی.
و چیزی دیدی که قلبت را شکست.
پشت دیوارهای جادویی، تعداد زیادی پری زندانی بودند.
بعضی بالهایشان زخمی بود.
بعضیها آنقدر ضعیف بودند که حتی نمیتوانستند بلند شوند.
با عصبانیت مشتت را گره کردی.
«شوگا...»
---
یکی از پریها جلو آمد.
دختری با موهای طلایی و چشمانی خسته.
لیلا: «ا.ت؟»
با تعجب نگاهش کردی.
«لیلا؟ تو اینجایی؟»
لیلا آرام لبخند زد.
لیلا: «وقتی تو رو بردن، من هم دنبال راهی برای نجاتت اومدم... ولی گیر افتادم.»
ناراحت شدی.
«همهی این مدت اینجا بودی؟»
لیلا سرش را پایین انداخت.
لیلا: «خیلیها سالهاست اینجان.»
نگاهت به پریهای دیگر افتاد.
«من آزادشون میکنم.»
لیلا سریع دستت را گرفت.
لیلا: «نه!»
متعجب نگاهش کردی.
«چرا؟»
لیلا: «چون قصر شوگا فقط دیوار نداره... جادو هم داره. اگر بفهمه قدرتت رو آزاد کردی، دیگه هیچکس نمیتونه جلوی اون رو بگیره.»
با عصبانیت جواب دادی:
«پس باید همینجا بشینم و نگاه کنم؟»
لیلا چیزی نگفت.
چون جوابش را میدانست.
---
اما تو خبر نداشتی...
کسی از دور همه چیز را دیده بود.
شوگا.
در تاریکی راهرو ایستاده بود.
چشمانش روی تو بود.
روی دختری که به جای فرار کردن، به فکر نجات بقیه بود.
دوست شوگا کنار او ایستاد.
دوست شوگا: «قربان، باید جلویش را بگیریم؟»
شوگا سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«نه.»
دوستش متعجب شد.
دوست شوگا: «اما اگر بقیه رو آزاد کنه...»
شوگا نگاهش را از تو برنداشت.
«گفتم نه.»
برای خودش هم عجیب بود.
چرا باید اجازه میداد کسی که دشمنش بود، نقشهاش را خراب کند؟
---
همان شب...
در سالن اصلی قصر، خانوادهی شوگا جمع شده بودند.
پدر شوگا با جدیت گفت:
پدر شوگا: «این دختر خطرناکه.»
مادر شوگا: «قدرتش بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم.»
یونا که گوشهای ایستاده بود، لبخند کوچکی زد.
یونا: «یا شاید فقط باید کاری کنیم که قدرتش دیگه به دردش نخوره.»
همه نگاهشان را به سمت او بردند.
مادر شوگا: «منظورت چیست؟»
یونا شانه بالا انداخت.
یونا: «هیچی... فقط میگم شاید یک پری بدون بال، دیگه آنقدر قدرتمند نباشه.»
---
آن شب...
تو کنار پنجره ایستاده بودی.
به ماه نگاه میکردی.
«من نمیذارم اینجا بمونن.»
گردنبندت آرام درخشید.
انگار خودش هم با تصمیم تو موافق بود.
اما چیزی که نمیدانستی...
این بود که یونا نقشهای برای تو کشیده بود.
نقشهای که میتوانست تمام قدرتت را تغییر دهد.
و شوگا...
برای اولین بار بعد از سالها...
بین هدفش و چیزی که درست بود گیر کرده بود.
پایان پارت ۴ 🌙🖤
- ۳۹۲
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط