رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤

پارت ۵: «نقشه‌ی یونا»

صبح زود، قصر مثل همیشه ساکت بود.

اما این سکوت آرامش نبود...

بیشتر شبیه سکوت قبل از یک اتفاق بزرگ بود.

تو تمام شب به حرف‌های لیلا فکر کرده بودی.

پری‌هایی که در قصر زندانی بودند.

قدرتی که داشتی.

و شوگایی که هرچقدر هم تلاش می‌کردی، نمی‌توانستی بفهمی واقعاً چه کسی است.

یک لحظه فکر می‌کردی او فقط یک خون‌آشام بی‌رحم است.

اما لحظه‌ی بعد...

چشمانش را به یاد می‌آوردی.

چشمانی که پر از درد بودند.


---

در اتاق غذاخوری قصر...

تو روبه‌روی شوگا نشسته بودی.

چند خون‌آشام اطراف سالن بودند.

اما هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداشت.

بالاخره سکوت را شکستی.

«پری‌هایی که زندانی کردی رو آزاد کن.»


شوگا بدون اینکه نگاهت کند، جواب داد:

«نه.»


اخم کردی.

«حتی حاضر نیستی دلیل بیاری؟»


شوگا فنجانش را روی میز گذاشت.

«چون اگر آزادشون کنم، قبل از اینکه به هدفت برسی، همه فرار می‌کنن.»


«هدف من؟»


نگاهش را بالا آورد.

«نجات دادن همه.»


برای لحظه‌ای ساکت شدی.

چون درست گفته بود.

اما بعد محکم جواب دادی:

«و تو فکر می‌کنی این کار اشتباهه؟»


شوگا چیزی نگفت.


---

همان لحظه، درهای سالن باز شد.

یونا وارد شد.

لبخند زیبایی روی صورتش داشت.

اما تو از همان نگاه اول فهمیدی...

این لبخند واقعی نیست.

یونا: «صبح بخیر.»

هیچ‌کس جواب نداد.

یونا کنار شوگا ایستاد.

یونا: «من فکر کردم شاید بتونم کمکت کنم.»

به او نگاه کردی.

«تو؟»


یونا لبخند زد.

یونا: «آره. بالاخره من هم می‌خوام این گردنبند پیدا بشه.»

شوگا نگاه سردی به او انداخت.

«من به کمک تو نیاز ندارم.»


یونا کمی ناراحت شد، اما سریع خودش را کنترل کرد.

یونا: «همیشه همین‌قدر بی‌اعتماد بودی.»


---

بعد از رفتن شوگا...

یونا به سمت تو آمد.

یونا: «می‌دونی؟»

به او نگاه نکردی.

«چی؟»


یونا: «تو خیلی شبیه داستان‌هایی هستی که درباره‌ات می‌گفتن.»

ساکت ماندی.

یونا ادامه داد:

یونا: «زیبا، قدرتمند و کسی که همه می‌خوان داشته باشنش.»

لحنش عجیب بود.

نه تعریف بود...

نه حسادت آشکار.

چیزی بین این دو.

«حرفت رو واضح بزن.»


یونا خندید.

یونا: «من و تو می‌تونیم با هم کنار بیایم.»

متعجب نگاهش کردی.

«چرا باید به تو اعتماد کنم؟»


یونا نزدیک‌تر آمد.

یونا: «چون من تنها کسی هستم که می‌دونم چطور می‌تونی از اینجا فرار کنی.»


---

چند ساعت بعد...

در بخش قدیمی قصر، شوگا با پدرش صحبت می‌کرد.

پدر شوگا: «این دختر دارد روی تو تأثیر می‌گذارد.»

شوگا اخم کرد.

«نه.»


پدر شوگا: «پس چرا هنوز گردنبند را نگرفتی؟»

سکوت.

چون خودش هم جواب را نمی‌دانست.

مادر شوگا آرام گفت:

مادر شوگا: «شاید چون برای اولین بار، مطمئن نیستی کار درست چیست.»

شوگا نگاهش را پایین انداخت.


---

شب...

تو دوباره به سمت زندان پری‌ها رفتی.

اما این بار...

تنها نبودی.

یونا پشت سرت ایستاده بود.

یونا: «قولم رو فراموش نکن.»

برگشتی.

«تو گفتی کمکم می‌کنی فرار کنم.»


یونا لبخند زد.

یونا: «و می‌کنم.»

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

یونا: «البته بعد از اینکه چیزی که من می‌خوام رو بهم بدی.»

اخم کردی.

«چی می‌خوای؟»


لبخند یونا عمیق‌تر شد.

یونا: «وقتی گردنبند رو به دست آوردی... من هم سهم خودم رو می‌گیرم.»

قلبت کمی فرو ریخت.

از همان لحظه فهمیدی...

یونا آن‌قدرها هم که نشان می‌دهد، دوست نیست.


---

در همان زمان، در تاریکی راهرو...

شوگا ایستاده بود.

تمام حرف‌ها را شنیده بود.

نگاهش روی یونا بود.

و برای اولین بار...

به کسی که از کودکی می‌شناخت، شک کرد.

«یونا... تو چه نقشه‌ای داری؟»


شرطا:
۱۰ لایک
دیدگاه ها (۴)

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۴: «پری‌...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۳: «گردن...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲: «ورود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط