رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خونآشام 🌙🖤
پارت ۲: «ورود آخرین پری به قصر تاریک»
---
صدای دروازهی بزرگ قصر در تاریکی پیچید.
تو از پشت پنجرهی کالسکهی سیاه به بیرون نگاه میکردی.
همهجا تاریک بود.
درختان خشک، مه غلیظ و سکوتی که حس خوبی به تو نمیداد.
دستانت هنوز بسته نبود، اما جادویی نامرئی دور بدنت وجود داشت که اجازه نمیداد از قدرتت استفاده کنی.
با عصبانیت به شوگا نگاه کردی که روبهرویت نشسته بود.
«فکر کردی با آوردنم اینجا برنده شدی؟»
شوگا آرام به بیرون نگاه میکرد.
«نه.»
متعجب شدی.
«نه؟»
برای چند لحظه سکوت کرد.
«فقط یک قدم به چیزی که میخوام نزدیکتر شدم.»
اخم کردی.
«تو حتی نمیدونی داری با چی بازی میکنی.»
شوگا نگاه کوتاهی به تو انداخت.
«شاید.»
بعد آرام اضافه کرد:
«اما تو هم نمیدونی من برای چی این کار رو میکنم.»
---
وقتی وارد قصر شدی، اولین چیزی که دیدی...
دیوارهای بلند و مشکی بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهت را جلب کرد، صداها بودند.
صداهایی آرام...
صداهای پریهایی که کمک میخواستند.
با شوک به اطراف نگاه کردی.
پشت میلههای جادویی، چندین پری زندانی بودند.
چشمانت پر از خشم شد.
«تو... همهی اینها رو زندانی کردی؟»
شوگا چیزی نگفت.
«چند نفر رو برای گردنبند من اسیر کردی؟»
«اونها اطلاعاتی داشتن که لازم بود بدونم.»
«اسمش رو هرچی بذاری، باز هم زندانی کردنه.»
نگاه شوگا برای لحظهای تغییر کرد.
اما چیزی نگفت.
---
در سالن اصلی قصر...
چند نفر منتظر ورود شوگا بودند.
اولین کسی که جلو آمد، زنی با لباس سلطنتی بود.
مادر شوگا.
مادر شوگا: «بالاخره آوردیش؟»
نگاهش روی تو افتاد.
چند لحظه سکوت کرد.
مادر شوگا: «پس افسانه حقیقت داشت.»
پشت سر او، مردی با چهرهای جدی ایستاده بود.
پدر شوگا.
پدر شوگا: «این همان دختری است که سالها دنبالش بودی؟»
شوگا سر تکان داد.
«آره.»
پدر شوگا نگاه دقیقی به تو انداخت.
پدر شوگا: «قدرتش بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم.»
تو با سردی جواب دادی:
«من قدرتی نیستم که مال شما باشه.»
مادر شوگا لبخند کوچکی زد.
مادر شوگا: «جسور است.»
---
ناگهان صدای قدمهایی از پلهها آمد.
دختری با لباس زیبا و چهرهای مغرور پایین آمد.
یونا.
نگاهش اول روی شوگا افتاد...
بعد روی تو.
و همان لحظه، لبخندش محو شد.
یونا: «پس این همون پریه؟»
شوگا جواب نداد.
یونا آرام نزدیکتر شد.
یونا: «جالبه...»
چشمانش تو را بررسی میکرد.
یونا: «فکر نمیکردم کسی واقعاً بتونه توجه شوگا رو اینقدر جلب کنه.»
اخم کردی.
«من توجه کسی رو نمیخوام.»
یونا لبخند زد.
اما آن لبخند مهربان نبود.
یونا: «فعلاً اینو میگی.»
---
شب...
در اتاقی که برایت آماده کرده بودند، کنار پنجره ایستاده بودی.
قصر بزرگ بود.
خیلی بزرگتر از چیزی که تصور میکردی.
اما چیزی که بیشتر اذیتت میکرد...
این بود که حس میکردی چیزی دربارهی شوگا نمیدانی.
چرا کسی را که میخواست قدرتت را بدزدد، آنقدر غمگین دیده بودی؟
چرا وقتی دربارهی خواهرش حرف زد، نگاهش شبیه یک آدم شکسته بود؟
اما سریع افکارت را کنار زدی.
«نه... اون هنوز هم کسیه که منو زندانی کرده.»
همان لحظه...
صدایی از پشت در آمد.
در باز شد.
شوگا.
نگاهش روی تو افتاد.
«فردا دربارهی گردنبند صحبت میکنیم.»
به سمتش برگشتی.
«من هیچچیزی بهت نمیدم.»
چند لحظه نگاهت کرد.
بعد آرام گفت:
«میدونم.»
متعجب شدی.
«پس چرا منو آوردی؟»
شوگا چند ثانیه سکوت کرد.
«چون هنوز راهی برای باز کردن قدرتش پیدا نکردم.»
بعد برگشت که برود.
اما قبل از خروج گفت:
«و چون مطمئنم... تو چیزی دربارهی این گردنبند نمیدونی.»
در بسته شد.
و تو برای اولین بار فکر کردی...
شاید راز گردنبند خیلی بزرگتر از چیزی باشد که حتی خودت میدانی.
ادامه دارد.
شرطا:
۶ لایک
۱۲ کامنت
پارت ۲: «ورود آخرین پری به قصر تاریک»
---
صدای دروازهی بزرگ قصر در تاریکی پیچید.
تو از پشت پنجرهی کالسکهی سیاه به بیرون نگاه میکردی.
همهجا تاریک بود.
درختان خشک، مه غلیظ و سکوتی که حس خوبی به تو نمیداد.
دستانت هنوز بسته نبود، اما جادویی نامرئی دور بدنت وجود داشت که اجازه نمیداد از قدرتت استفاده کنی.
با عصبانیت به شوگا نگاه کردی که روبهرویت نشسته بود.
«فکر کردی با آوردنم اینجا برنده شدی؟»
شوگا آرام به بیرون نگاه میکرد.
«نه.»
متعجب شدی.
«نه؟»
برای چند لحظه سکوت کرد.
«فقط یک قدم به چیزی که میخوام نزدیکتر شدم.»
اخم کردی.
«تو حتی نمیدونی داری با چی بازی میکنی.»
شوگا نگاه کوتاهی به تو انداخت.
«شاید.»
بعد آرام اضافه کرد:
«اما تو هم نمیدونی من برای چی این کار رو میکنم.»
---
وقتی وارد قصر شدی، اولین چیزی که دیدی...
دیوارهای بلند و مشکی بود.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهت را جلب کرد، صداها بودند.
صداهایی آرام...
صداهای پریهایی که کمک میخواستند.
با شوک به اطراف نگاه کردی.
پشت میلههای جادویی، چندین پری زندانی بودند.
چشمانت پر از خشم شد.
«تو... همهی اینها رو زندانی کردی؟»
شوگا چیزی نگفت.
«چند نفر رو برای گردنبند من اسیر کردی؟»
«اونها اطلاعاتی داشتن که لازم بود بدونم.»
«اسمش رو هرچی بذاری، باز هم زندانی کردنه.»
نگاه شوگا برای لحظهای تغییر کرد.
اما چیزی نگفت.
---
در سالن اصلی قصر...
چند نفر منتظر ورود شوگا بودند.
اولین کسی که جلو آمد، زنی با لباس سلطنتی بود.
مادر شوگا.
مادر شوگا: «بالاخره آوردیش؟»
نگاهش روی تو افتاد.
چند لحظه سکوت کرد.
مادر شوگا: «پس افسانه حقیقت داشت.»
پشت سر او، مردی با چهرهای جدی ایستاده بود.
پدر شوگا.
پدر شوگا: «این همان دختری است که سالها دنبالش بودی؟»
شوگا سر تکان داد.
«آره.»
پدر شوگا نگاه دقیقی به تو انداخت.
پدر شوگا: «قدرتش بیشتر از چیزی است که فکر میکردیم.»
تو با سردی جواب دادی:
«من قدرتی نیستم که مال شما باشه.»
مادر شوگا لبخند کوچکی زد.
مادر شوگا: «جسور است.»
---
ناگهان صدای قدمهایی از پلهها آمد.
دختری با لباس زیبا و چهرهای مغرور پایین آمد.
یونا.
نگاهش اول روی شوگا افتاد...
بعد روی تو.
و همان لحظه، لبخندش محو شد.
یونا: «پس این همون پریه؟»
شوگا جواب نداد.
یونا آرام نزدیکتر شد.
یونا: «جالبه...»
چشمانش تو را بررسی میکرد.
یونا: «فکر نمیکردم کسی واقعاً بتونه توجه شوگا رو اینقدر جلب کنه.»
اخم کردی.
«من توجه کسی رو نمیخوام.»
یونا لبخند زد.
اما آن لبخند مهربان نبود.
یونا: «فعلاً اینو میگی.»
---
شب...
در اتاقی که برایت آماده کرده بودند، کنار پنجره ایستاده بودی.
قصر بزرگ بود.
خیلی بزرگتر از چیزی که تصور میکردی.
اما چیزی که بیشتر اذیتت میکرد...
این بود که حس میکردی چیزی دربارهی شوگا نمیدانی.
چرا کسی را که میخواست قدرتت را بدزدد، آنقدر غمگین دیده بودی؟
چرا وقتی دربارهی خواهرش حرف زد، نگاهش شبیه یک آدم شکسته بود؟
اما سریع افکارت را کنار زدی.
«نه... اون هنوز هم کسیه که منو زندانی کرده.»
همان لحظه...
صدایی از پشت در آمد.
در باز شد.
شوگا.
نگاهش روی تو افتاد.
«فردا دربارهی گردنبند صحبت میکنیم.»
به سمتش برگشتی.
«من هیچچیزی بهت نمیدم.»
چند لحظه نگاهت کرد.
بعد آرام گفت:
«میدونم.»
متعجب شدی.
«پس چرا منو آوردی؟»
شوگا چند ثانیه سکوت کرد.
«چون هنوز راهی برای باز کردن قدرتش پیدا نکردم.»
بعد برگشت که برود.
اما قبل از خروج گفت:
«و چون مطمئنم... تو چیزی دربارهی این گردنبند نمیدونی.»
در بسته شد.
و تو برای اولین بار فکر کردی...
شاید راز گردنبند خیلی بزرگتر از چیزی باشد که حتی خودت میدانی.
ادامه دارد.
شرطا:
۶ لایک
۱۲ کامنت
- ۴۹۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط