ᴘᴀʀᴛ27

15 سال בروغ◁❚❚▷ıllıllı
؋ـصل سوم
[روز تو را شکنجه میدادم و شب با دردت گریه میکردم]
هر روز عشق من به والیسی و تهیونگ بیشتر می‌شود. این پسر با خال‌های کنار چشمش مرا به یاد خودم می‌اندازد؛ چرا این‌قدر شیرین است و این‌قدر شیرین می‌خندد؟ بوسه‌هایی که والیسی به من هدیه می‌دهد، عمیق‌ترین عشق را در خود دارد؛ درست پایین‌تر از چشمانم، و هر بار که مرا می‌بوسد، زیر گوشم زمزمه می‌کند: «تو نور پیشروی منی، هیما.»
می‌خواهم این را به تهیونگ بیاموزم؛ همیشه او را می‌بوسم، دقیقاً کنار خال کوچکش، و محکم در آغوش می‌گیرم.
سه سال زندگی‌ام به آرامی می‌گذرد، اما ناگهان می‌بینم بسیاری چیزها را فراموش کرده‌ام. به خود می‌آیم و درمی‌یابم در مکانی دیگر هستم. بهترین و بدترین اتفاق ممکن برایم رخ داده است: نفرین زمان. می‌گویند شاید یک ماه دیگر همه زندگی‌ام را فراموش کنم. دنیا برایم تار می‌شود.
والیسی مثل همیشه دلداری‌ام می‌دهد و می‌گوید راهی پیدا خواهد کرد. تهیونگ اولین کلمه‌ای که بر زبان آورد «مامان» بود. چگونه می‌توانم این چهره‌ی شیرین را فراموش کنم؟ چگونه می‌توانم این سه سال را از یاد ببرم؟
گریه می‌کنم و تهیونگ کنارم می‌آید، در آغوشم می‌خزد. دست بر موهای نرمش می‌کشم، صورت کوچکش را در دست می‌گیرم، اشک‌هایم جاری‌اند. بوسه‌ای بر پایین چشمانش می‌زنم و در گوشش زمزمه می‌کنم: «آخه چطور فراموشت کنم؟ چطور شما دو نفر را فراموش کنم؟»
والیسی ناامید شده، مدام در اتاقش است، معلوم نیست چه می‌کند. اما تهیونگ، زیبای کوچک من، تنها تسکین قلبم است؛ او در این سه سال بخشی از وجودم شده است.
می‌گویند وقتی حافظه‌ام را کامل از دست بدهم، تنها بیست دقیقه در شب می‌توانم دوباره همه‌چیز را به یاد آورم، و سپس دوباره همه‌چیز محو می‌شود.
والیسی با شتاب وارد اتاق می‌شود، لبخندی محکم بر لب دارد؛ لبخندی که هرگز فراموش نخواهم کرد. مرا و تهیونگ را در آغوش می‌گیرد و گوشواره‌هایی زیبا در دستم می‌گذارد؛ به رنگ خورشید، انگار نور و گرما در آن جریان دارد.
می‌گوید: «خودم ساخته‌امشان. جادوی من درونشان است. باعث می‌شود یادت بماند چه کسی هستی و چه کسانی را دوست داری.»
در آن لحظه از خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم...
دفتر را می‌بندم و به گوشواره‌ها نگاه می‌کنم. جادو درونشان را حس می‌کنم، اما نه جادوی پدرم... یعنی قرار است نفرین شوم؟ دنیا برایم تاریک‌تر می‌شود. ورق می‌زنم، ورق می‌زنم، تا به عجیب‌ترین نوشته می‌رسم:
«دارم از بیست دقیقه‌ام برای نوشتن استفاده می‌کنم. یک سال از گوشواره‌ها گذشته، تهیونگ چهار ساله است... و من روزها به چیزی تبدیل می‌شوم که همیشه از آن هراس داشتم. باید از یون‌می معذرت بخواهم. شرمسارم. متنفرم از خودم. لعنت بر من، لعنت بر من. امروز تمام روز را تهیونگ را زدم و او را نفرین کردم. باید کسی مرا بکشد... این بدترین عذاب است. نمی‌توانم تحمل کنم. روزها یادم می‌رود تهیونگ چقدر برایم ارزش دارد. دارم می‌میرم... بس است هیما، بس کن.

شب‌ها، نفرین زمان مرا به هیولایی بدل می‌کند. هر غروب که تاریکی بر اتاقم می‌نشیند، عشق و مهربانی‌ام به تهیونگ در سایه‌ها گم می‌شود و جای خود را به خشم و فراموشی می‌دهد. صبح‌ها وقتی نور خورشید بر چهره‌ی معصومش می‌تابد، تنها اشک و پشیمانی برایم باقی می‌ماند.
هر شب، گویی دستانم دیگر از آنِ من نیستند؛ گویی نفرین مرا وادار می‌کند که به عزیزترینم آسیب برسانم. و هر صبح، قلبم می‌شکند از یادآوری آنچه کرده‌ام. این چرخه‌ی بی‌پایان، شکنجه‌ای است نه برای او، بلکه برای روح من؛ زیرا می‌دانم درونم هنوز عاشقش هستم، اما نفرین، عشق را به نفرت بدل می‌کند.

شش سال گذشته است و من هنوز از خودم متنفرم. هر روز برای تهیونگ جهنمی‌ست، و هر شب برای من کابوسی بی‌پایان. گم شده‌ام، در میان نفرین و فراموشی، در میان عشقی که به نفرت بدل شده است. اکنون دختری در راه دارم، اما حتی توان فکر کردن به آینده‌اش را ندارم».
بی‌اراده ورق می‌زنم، اما نمی‌خواهم نظر مادرم را درباره‌ی خودم بدانم
«. تنها چیزی که اندکی آرامم می‌کند این است که کسی هست که به تهیونگ عشق می‌ورزد؛ لتیشیا. واقعاً از او سپاسگزارم. حداقل خوشحالم که با این سن کمش می‌تواند تهیونگ را خوشحال کند، چیزی که من دیگر قادر به انجامش نیستم».
ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
دیدگاه ها (۲۵)

17:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلصدای تلفن می‌...

2026 ܣܩܘ ܩܢ̣ߊ‌ܝ‌ܭـــــ

فیک « برای زیبایی او..» – درباره‌ی بنگ چان (Stray Kids)یک رو...

16:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلزک خودش را از...

black flower(p,307)

ᴘᴀʀᴛ20

🩷💚 من عادت دارم که حال خودم را ، خودم خوب کنم که عصر های دلگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط