Forbidden Moon (6)

Forbidden Moon (6)

ویو لیا

چند ثانیه به اون علامت خیره موندم.

مطمئن بودم قبلاً اونجا نبود.

اگه بود، حتماً متوجهش می‌شدم.

مین‌سو هم ساکت شده بود.

که برای آدمی مثل اون اتفاق نادری محسوب می‌شد.

آروم جلو رفتم.

دستم رو روی علامت کشیدم.

سرد بود.

خیلی سرد.

انگار از یخ ساخته شده باشه.

— قبلاً اینجا بوده؟

مین‌سو شونه بالا انداخت.

— نمی‌دونم.

— یعنی چی نمی‌دونی؟

— من تا حالا داخل این خونه نیومده بودم.

نگاهم از روی علامت برداشته نمی‌شد.

یه حس عجیبی داشتم.

انگار قبلاً یه جا این نشون رو دیده بودم.

اما یادم نمی‌اومد کجا.


---

چند دقیقه بعد مین‌سو رفت.

اما ذهن من همچنان درگیر اون علامت بود.

نیمه‌شب از خواب پریدم.

نفسم تند شده بود.

قلبم محکم به سینه‌م می‌کوبید.

خواب دیده بودم.

یا شاید کابوس.

جنگل.

مه.

صدای زوزه گرگ‌ها.

و یه ماه بزرگ و سیاه توی آسمون.

بعد صدای یه زن.

صدایی که نمی‌تونستم چهره صاحبش رو ببینم.

فقط یه جمله گفت.

— بالاخره برگشتی...

نشستم روی تخت.

تمام بدنم عرق کرده بود.

— این دیگه چی بود...

برای خوابیدن دوباره خیلی تلاش کردم.

اما موفق نشدم.


---

ویو جونگکوک

صبح زود توی محوطه قبیله ایستاده بودم.

اعضای قبیله مشغول تمرین بودن.

اما تمرکز من جای دیگه‌ای بود.

تائه‌جون کنارم ایستاد.

— باز داری به اون دختر فکر می‌کنی؟

اخم کردم.

— نه.

— دروغ نگو.

جوابی ندادم.

تائه‌جون خندید.

— از وقتی اومده، حواست هیچ‌جا نیست.

نگاهم رو ازش گرفتم.

— موضوع اون نیست.

— پس چیه؟

چند ثانیه سکوت کردم.

بعد آروم گفتم:

— دیشب ماه سیاه روی دیوار خونه ظاهر شده.

لبخند از روی صورت تائه‌جون محو شد.

— مطمئنی؟

— آره.

این بار حتی اون هم نگران شد.

چون هر دو خوب می‌دونستیم اون نشون چه معنایی داشت.

نشونه‌ای که سال‌ها پیش ناپدید شده بود.

و حالا دوباره برگشته بود.

همزمان با ورود لیا.


---

ویو لیا

ظهر بود که تصمیم گرفتم خونه رو تمیز کنم.

شاید اینطوری ذهنم از اون خواب عجیب دور می‌شد.

در حال مرتب کردن انباری بودم که یه صندوق چوبی قدیمی پیدا کردم.

روی صندوق لایه ضخیمی از گرد و خاک نشسته بود.

کنجکاو شدم.

زانو زدم و درش رو باز کردم.

داخلش چند کتاب قدیمی بود.

چند عکس.

و یه گردنبند نقره‌ای.

گردنبند رو برداشتم.

یه آویز ماه روی اون قرار داشت.

دقیقاً همون ماهی که روی دیوار دیده بودم.

نفسم بند اومد.

— نه...

قلبم شروع کرد به تند زدن.

چرا این علامت همه‌جا بود؟

و چرا حس می‌کردم به من مربوطه؟

همون لحظه صدای کوبیده شدن در خونه بلند شد.

چنان ناگهانی که از جا پریدم.

تق!

تق!

تق!

کسی پشت در بود.

و از شدت ضربه‌ها معلوم بود عجله داره.

...

ادامه دارد...

شرط پارت بعد:
65 لایک
20بازنشر

اگه تا فردا صب برسونید 4 تا پارت میزارم
(قراره پا*رشم😃)
دیدگاه ها (۲)

فالوشه؟ https://wisgoon.com/park_ahorin

Forbidden Moon (5)ویو لیااز وقتی جونگکوک رفته بود، یه سؤال م...

فالوشه؟ https://wisgoon.com/jimin.yoonmin

Forbidden Moon (3)ویو لیاقلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط