Forbidden Moon (5)

Forbidden Moon (5)

ویو لیا

از وقتی جونگکوک رفته بود، یه سؤال مدام توی سرم می‌چرخید.

"چون من خواستم."

یعنی چی چون من خواستم؟

مگه اون گرگ آموزش دیده بود؟

یا اصلاً...

نه.

محاله.

داشتم زیادی فکر می‌کردم.

با این حال تمام مسیر برگشت به خونه، حس می‌کردم یه تیکه از پازل رو گم کردم.

یه تیکه مهم.


---

شب شده بود.

روی مبل نشسته بودم و سعی می‌کردم کتابی بخونم که از قفسه‌های مادربزرگم پیدا کرده بودم.

اما تمرکزم صفر بود.

هر چند دقیقه یک بار نگاهم سمت پنجره می‌رفت.

انگار منتظر چیزی بودم.

یا کسی.

ناگهان صدای تقه‌ای به پنجره خورد.

تق.

کتاب از دستم افتاد.

سریع سرم رو بلند کردم.

— چی بود؟

چند ثانیه همه‌جا ساکت موند.

بعد دوباره.

تق.

این بار از بیرون.

قلبم شروع کرد به تند زدن.

آروم از جام بلند شدم و به سمت پنجره رفتم.

پرده رو کنار زدم.

و خشکم زد.

یه پسر جوون پشت پنجره ایستاده بود.

لبخند بزرگی روی صورتش بود.

و دستش رو تکون می‌داد.

— سلام!

جیغ کوتاهی کشیدم و عقب پریدم.

— وای خدا!

پسر پشت پنجره خندید.

— ببخشید.

— تو کی هستی؟!

— من مین‌سوام.

اخم کردم.

— و چرا پشت پنجره خونه مردم وایمیستی؟

— در زدم، جواب ندادی.

— برای اینکه اصلاً نشنیدم!

چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد شونه بالا انداخت.

— خب حالا شنیدی.

واقعاً عجیب بود.


---

ویو جونگکوک

تائه‌جون روبه‌روم ایستاده بود.

از نگاهش معلوم بود حوصله هیچ بهونه‌ای رو نداره.

— اون امروز تا منطقه ممنوعه رفت.

— می‌دونم.

— فردا چی؟

سکوت کردم.

— پس فردا چی؟

اخماش بیشتر توی هم رفت.

— هرچی بیشتر اینجا بمونه، بیشتر خطر درست می‌کنه.

دستم رو روی میز گذاشتم.

— خودش خبر نداره.

— فعلاً.

نگاهم بالا اومد.

تائه‌جون ادامه داد:

— بالاخره یه روز می‌فهمه.

و درست همین جمله بود که باعث شد ذهنم درگیر بشه.

چون من بیشتر از هرکسی می‌دونستم...

اگه لیا حقیقت رو بفهمه، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌مونه.


---

ویو لیا

مین‌سو بالاخره از پنجره فاصله گرفت و از در وارد خونه شد.

بدون دعوت.

بدون خجالت.

بدون هیچ‌چیز.

همین‌طور دور خونه می‌چرخید و همه‌جا رو نگاه می‌کرد.

— اینجا خیلی وقته خالی بوده.

— معلومه.

— می‌دونی مردم درباره این خونه حرف می‌زنن؟

سرم رو بلند کردم.

— چه حرفی؟

مین‌سو چند ثانیه ساکت شد.

بعد آروم گفت:

— می‌گن این خونه رازهای زیادی قایم کرده.

اخم کردم.

— چه رازهایی؟

اما قبل از اینکه جواب بده، نگاهش روی یکی از دیوارها ثابت موند.

— اون چیه؟

برگشتم.

روی دیوار پشت قفسه کتاب‌ها، علامتی حک شده بود.

علامتی که مطمئن بودم قبلاً اونجا نبود.

و عجیب‌تر اینکه...

شبیه یه ماه کامل بود.

ماه سیاهی که دورش خطوط عجیبی کشیده شده بود.

ناگهان حس کردم دمای اتاق پایین اومده.

و برای اولین بار از زمان اومدنم به این دهکده...

واقعاً ترسیدم.

...

ادامه دارد...

#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (6)ویو لیاچند ثانیه به اون علامت خیره موندم.م...

فالوشه؟ https://wisgoon.com/jimin.yoonmin

همه ی پدارا خوب نیستن!:) درخواستی*

Forbidden Moon (3)ویو لیاقلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط