Forbidden Moon (3)

Forbidden Moon (3)

ویو لیا

قلبم داشت از سینه‌م بیرون می‌زد.

صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شدن.

دستم محکم دور دسته‌ی کیسه‌های خرید حلقه شده بود.

انگار قراره با یه بطری آب از جونم دفاع کنم.

— کی اونجاست؟

این بار بلندتر گفتم.

بازم جوابی نیومد.

فقط صدای خش‌خش برگ‌ها.

بعد ناگهان یه سایه از بین درخت‌ها بیرون اومد.

از ترس یه قدم عقب رفتم.

اما وقتی چهره‌ش رو دیدم، خشکم زد.

یه مرد بود.

قدبلند.

با موهای مشکی و نگاه سردی که مستقیم روی من قفل شده بود.

چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم.

اولین کسی بود که از وقتی به این دهکده اومده بودم، حس می‌کردم واقعاً می‌شناسمش.

درحالی‌که مطمئن بودم هیچ‌وقت ندیده بودمش.

اخم کردم.

— عادت داری مردم رو اینجوری تعقیب کنی؟

مرد حتی پلک هم نزد.

— گم شدی.

— این جواب سؤال من نبود.

— گم شدی یا نه؟

از لحنش حرصم گرفت.

— شاید.

— پس دنبالم بیا.

بعد خیلی راحت برگشت و شروع کرد به راه رفتن.

چند لحظه به پشت سرش خیره موندم.

— ببخشید؟

ایستاد.

— چی؟

— تو حتی اسمت رو هم نگفتی.

نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم موند.

— جونگکوک.

نمی‌دونستم چرا...

ولی همین که اسمش رو شنیدم، یه حس عجیب از وجودم رد شد.

انگار قبلاً جایی شنیده بودمش.


---

ویو جونگکوک

از همون لحظه‌ای که چشمش به من افتاد، فهمیدم می‌خواد هزار تا سؤال بپرسه.

و آخرین چیزی که الان لازم داشتم، سؤال بود.

لیا پشت سرم راه می‌اومد.

هر چند ثانیه یک بار هم غر می‌زد.

— می‌دونی آدم‌ها معمولاً خودشون رو معرفی می‌کنن؟

سکوت کردم.

— یا مثلاً سلام می‌کنن.

بازم سکوت کردم.

— یا حداقل مثل مجسمه راه نمی‌رن.

نفسی کشیدم.

— همیشه اینقدر حرف می‌زنی؟

چند ثانیه ساکت شد.

بعد گفت:

— همیشه اینقدر بداخلاقی؟

بی‌اختیار گوشه لبم تکون خورد.

خیلی کم.

اما تکون خورد.

دختری که پشت سرم راه می‌رفت، متوجهش نشد.

خوبه.


---

ویو لیا

بعد از ده دقیقه راه رفتن، بالاخره خونه از بین درخت‌ها پیدا شد.

همون خونه‌ی قدیمی.

نفس راحتی کشیدم.

— بالاخره.

جونگکوک ایستاد.

— دیگه گم نشو.

اخم کردم.

— خب اگه این جنگل شبیه هزارتو نبود، نمی‌شدم.

نگاه کوتاهی بهم انداخت.

برای یه لحظه حس کردم می‌خواد چیزی بگه.

اما نگفت.

فقط برگشت تا بره.

— صبر کن.

ایستاد.

— چی؟

— ممنون.

برای اولین بار نگاهش نرم‌تر شد.

خیلی کم.

اونقدر کم که شاید خیال کرده باشم.

بعد بدون حرف دیگه‌ای برگشت و بین درخت‌ها ناپدید شد.

و من همونجا ایستادم.

به جایی که چند ثانیه قبل اونجا بود خیره شدم.

نمی‌دونستم چرا...

اما حس می‌کردم این آخرین باری نیست که می‌بینمش.


---

ویو جونگکوک

همین که از خونه فاصله گرفتم، تائه‌جون مقابلم ظاهر شد.

اخماش از همیشه بیشتر توی هم بود.

— داری زیادی بهش نزدیک می‌شی.

فکم منقبض شد.

— نه.

— پس چرا خودت رفتی دنبالش؟

جوابی نداشتم.

یا شاید داشتم و نمی‌خواستم به زبون بیارمش.

تائه‌جون چند لحظه نگاهم کرد.

— این دختر دردسر می‌شه جونگکوک.

نگاهم به خونه‌ای افتاد که بین درخت‌ها دیده می‌شد.

نور یکی از پنجره‌ها روشن شده بود.

و برای اولین بار...

نتونستم با حرف تائه‌جون مخالفت کنم.

چون خودم هم حس می‌کردم ورود لیا قراره همه‌چیز رو به هم بریزه.

...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

Forbidden Moon (4)ویو لیاتمام شب به جونگکوک فکر کردم.نه به خ...

Forbidden Moon (2)ویو لیاصبح روز بعد با صدای کلاغ‌ها از خواب...

Forbidden Moon (1)ویو لیااز همون لحظه‌ای که اتوبوس پیچ آخر ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط