Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_391
دستم رو از روی شونش برداشتم
سمت ستون رفتم
تکیه ام رو بهش دادم
این چه بدبختیه؟
چرا باید توی یکی از روزهایی که میخواستم توی دفتر خاطرات ذهنم به عنوان یه روز عالی ثبتش کنم
یه همچین اتفاقی بیوفته؟
نباید همینطور دست رو دست بزارم
یجای کار میلنگه
تکیه ام رو از دیوار گرفتم
+دیگه صبر کردن بسه
میرم پلیس خبر کنم
شماهم بیشتر فکر کنین
ببینید لیلی به چیز خاصی اشاره نکرده؟
همه سری تکون دادن که فیلیکس سمتم اومد
_منم میام
+بریم
.
باهم وارد کلانتری شدیم
موضوع رو با جزئیات توضیح دادیم
ولی کلانتری گفت که چون تازه چند ساعت گذشته نمیتونن پرنده تشکیل بدن!
بجاش چند مامور فرستادن تا بیان اون منطقه رو به درستی بگردن
برای چندمین بار کوبیدم روی میز افسره
+یعنی چی که نمیتونین پرونده تشکیل بدین؟؟؟ دارم میگم همسرم چندین ساعته که گم شده
معلوم نیست کجاست
به همهٌ اشناها زنگ زدیم ولی اصلا
خبری ازش نبود
شما چجور کلانتریی هستین؟
مرد میان سال از روی صندلی بلند شدو مثل من صداش رو کمی بالا برد
_اقای محترم
چرا متوجه نیستین؟؟ شما هرجای دیگه ای که برین براتون پرونده درست نمیکنن!
تا حداقل چندین روز از گم شدن همسرتون نگذره هیچکس هیچ کاری جز اینکه بهتون کمک کنه پیداش کنین نمیتونه انجام بده
ولی من دارم تخفیف قائل میشمو چون اقای جئون پدر جنابعالی رو میشناسم
میگم اجازه بده حداقل 24 ساعت از نبود همسرتون بگذره
بعد قول میدم یه پرونده سفت سخت با یه کارگاه با تجربه بفرستم سر وقتتون
الانم تشریف ببرین و وقت منو نگیرین
عجیب امروز همه داشتن میرفتن تو مخم
اینقدر بی اعصاب بودم که مطمئنم میتونستم ردیف دندوناشو بیارم پایین
دست فیلیکس نشست روی شونم
_داداش
اینا هم مسئولیت دارن
بهترین کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که باهاشون همکاری کنیم
با عصباینت مشکلی حل نمیشه
چشمامو بستم تا کمی اروم بشم
..
همراه فیلیکس از کلانتری زدیم بیرونو به سمت خونه حرکت کردیم
ساعت نزدیکای سه صبح بود
و باید منتظر میموندیم تا صبح ساعت هفت که چند پلیس بیان برای پرسو جو
...
توی اتاق نشسته بودمو پشت سر هم از سیـ||گارم پُک میگرفتم
کل ذهنم درگیر لیلی بود
همش نگران بودم که چه اتفاقی براش افتاده و کجا رفته؟
تلفنِ همراهش رو از توی جیب شلوار مشکی رنگش بیرون اورد و با کمی مکث اهمی کرد و با صدایی کشیده جواب داد:
_جووونم اقا
صدایی از اونطرف خط نمیشنیدم.
ولی هرکی نباشه،
باید رئیس این مرد بیریخت باشه!
_اقا خاطرت جمع
اوردیمش یه جایی که به ذهن شیطون هم نمیرسه چه برسه به اون پلیسای عقب مونده...!
_دختره تازه به هوش اومده
اول شروع کرد به جیغو داد... البته که عادیه.
ولی بهش فهموندم که اینجا نباید غلـ ط زیادی کنه
فرد پشت خط چیزی گفت و این مرد بلند خندید.
_فدات
هیچ عجله ای نیست
راستش از این جوجه خوشم اومده
میتونه نیازم رو برام برطرف کنه..
چشم هرچی شما بگین
هیچی از حرفاش نمیفهمیدم
منظورش از اینکه میتونم نیاز هاشو برطرف کنم...چی بود؟؟
گوشیو قطع کردو انداخت توی جیبش.
خواست بره که دوباره صداش زدم
+ترو خدا اینطوری نرو
جوابمو بده
چند قدم رفته رو برگشت و به حالت قبل جلوم ایستاد
برای اینکه میترسیدم دوباره بزنتم خودم رو عقب تر کشیدم.
ولی وقتی رفتم عقب، متوجه شدم که ستونی پشت سرم هستو نمیتونم بیشتر ازین برم عقب.
نیشخندی زد
فکم رو محکم گرفت توی دستشو نگاه هیـ..ز و چندشش رو از پایین تا بالا روی بد..نم چرخوند.
ناخداگاه پاهام رو چفت کردم.
بلند خندید.
_نه خوشم اومد
خجالتیم که هستی!!! اما وقتی تمام و کمال در اختیارم بودی نیاز به خجالت نی..
با اخم بهش زل زدم و با صدایی که به شدت سعی داشتم بالا نره گفتم:
+خجالت بکش
من، من متاهلم بی وجدان!
تو خودت عقل نداری!؟ چطور به خودت اجازه میدی اینطوری با بی حیایی نگاه هیـ..ز و حرفای بی شرمانه ات رو روی من پیاده کنی؟؟
برخلاف تصورم که فکر میکردم الان عصبی میشه...
بلند تر خندید و یهو خنده اش متوقف شد و فکم رو فشار بیشتری داد.
_ببین دختر جون
با من ازین حرفای ک**شر نزن اوکی؟
من حیا و این حرفا سرم نمیشه خب؟ به من میگن سوکی میلوینی(به من میگن حسام بُل هوس😂)
ینی چی؟؟ ینی هرکاری دلم بخواد میکنم.
حتی اگه کشـ..شتن ادم باشه.
یه لقمه کردن تو که کاری نداره جوجه فوکولی خوشگل!
300 لایک
100 بازنشر
#season_Third
#part_391
دستم رو از روی شونش برداشتم
سمت ستون رفتم
تکیه ام رو بهش دادم
این چه بدبختیه؟
چرا باید توی یکی از روزهایی که میخواستم توی دفتر خاطرات ذهنم به عنوان یه روز عالی ثبتش کنم
یه همچین اتفاقی بیوفته؟
نباید همینطور دست رو دست بزارم
یجای کار میلنگه
تکیه ام رو از دیوار گرفتم
+دیگه صبر کردن بسه
میرم پلیس خبر کنم
شماهم بیشتر فکر کنین
ببینید لیلی به چیز خاصی اشاره نکرده؟
همه سری تکون دادن که فیلیکس سمتم اومد
_منم میام
+بریم
.
باهم وارد کلانتری شدیم
موضوع رو با جزئیات توضیح دادیم
ولی کلانتری گفت که چون تازه چند ساعت گذشته نمیتونن پرنده تشکیل بدن!
بجاش چند مامور فرستادن تا بیان اون منطقه رو به درستی بگردن
برای چندمین بار کوبیدم روی میز افسره
+یعنی چی که نمیتونین پرونده تشکیل بدین؟؟؟ دارم میگم همسرم چندین ساعته که گم شده
معلوم نیست کجاست
به همهٌ اشناها زنگ زدیم ولی اصلا
خبری ازش نبود
شما چجور کلانتریی هستین؟
مرد میان سال از روی صندلی بلند شدو مثل من صداش رو کمی بالا برد
_اقای محترم
چرا متوجه نیستین؟؟ شما هرجای دیگه ای که برین براتون پرونده درست نمیکنن!
تا حداقل چندین روز از گم شدن همسرتون نگذره هیچکس هیچ کاری جز اینکه بهتون کمک کنه پیداش کنین نمیتونه انجام بده
ولی من دارم تخفیف قائل میشمو چون اقای جئون پدر جنابعالی رو میشناسم
میگم اجازه بده حداقل 24 ساعت از نبود همسرتون بگذره
بعد قول میدم یه پرونده سفت سخت با یه کارگاه با تجربه بفرستم سر وقتتون
الانم تشریف ببرین و وقت منو نگیرین
عجیب امروز همه داشتن میرفتن تو مخم
اینقدر بی اعصاب بودم که مطمئنم میتونستم ردیف دندوناشو بیارم پایین
دست فیلیکس نشست روی شونم
_داداش
اینا هم مسئولیت دارن
بهترین کاری که میتونیم انجام بدیم اینه که باهاشون همکاری کنیم
با عصباینت مشکلی حل نمیشه
چشمامو بستم تا کمی اروم بشم
..
همراه فیلیکس از کلانتری زدیم بیرونو به سمت خونه حرکت کردیم
ساعت نزدیکای سه صبح بود
و باید منتظر میموندیم تا صبح ساعت هفت که چند پلیس بیان برای پرسو جو
...
توی اتاق نشسته بودمو پشت سر هم از سیـ||گارم پُک میگرفتم
کل ذهنم درگیر لیلی بود
همش نگران بودم که چه اتفاقی براش افتاده و کجا رفته؟
تلفنِ همراهش رو از توی جیب شلوار مشکی رنگش بیرون اورد و با کمی مکث اهمی کرد و با صدایی کشیده جواب داد:
_جووونم اقا
صدایی از اونطرف خط نمیشنیدم.
ولی هرکی نباشه،
باید رئیس این مرد بیریخت باشه!
_اقا خاطرت جمع
اوردیمش یه جایی که به ذهن شیطون هم نمیرسه چه برسه به اون پلیسای عقب مونده...!
_دختره تازه به هوش اومده
اول شروع کرد به جیغو داد... البته که عادیه.
ولی بهش فهموندم که اینجا نباید غلـ ط زیادی کنه
فرد پشت خط چیزی گفت و این مرد بلند خندید.
_فدات
هیچ عجله ای نیست
راستش از این جوجه خوشم اومده
میتونه نیازم رو برام برطرف کنه..
چشم هرچی شما بگین
هیچی از حرفاش نمیفهمیدم
منظورش از اینکه میتونم نیاز هاشو برطرف کنم...چی بود؟؟
گوشیو قطع کردو انداخت توی جیبش.
خواست بره که دوباره صداش زدم
+ترو خدا اینطوری نرو
جوابمو بده
چند قدم رفته رو برگشت و به حالت قبل جلوم ایستاد
برای اینکه میترسیدم دوباره بزنتم خودم رو عقب تر کشیدم.
ولی وقتی رفتم عقب، متوجه شدم که ستونی پشت سرم هستو نمیتونم بیشتر ازین برم عقب.
نیشخندی زد
فکم رو محکم گرفت توی دستشو نگاه هیـ..ز و چندشش رو از پایین تا بالا روی بد..نم چرخوند.
ناخداگاه پاهام رو چفت کردم.
بلند خندید.
_نه خوشم اومد
خجالتیم که هستی!!! اما وقتی تمام و کمال در اختیارم بودی نیاز به خجالت نی..
با اخم بهش زل زدم و با صدایی که به شدت سعی داشتم بالا نره گفتم:
+خجالت بکش
من، من متاهلم بی وجدان!
تو خودت عقل نداری!؟ چطور به خودت اجازه میدی اینطوری با بی حیایی نگاه هیـ..ز و حرفای بی شرمانه ات رو روی من پیاده کنی؟؟
برخلاف تصورم که فکر میکردم الان عصبی میشه...
بلند تر خندید و یهو خنده اش متوقف شد و فکم رو فشار بیشتری داد.
_ببین دختر جون
با من ازین حرفای ک**شر نزن اوکی؟
من حیا و این حرفا سرم نمیشه خب؟ به من میگن سوکی میلوینی(به من میگن حسام بُل هوس😂)
ینی چی؟؟ ینی هرکاری دلم بخواد میکنم.
حتی اگه کشـ..شتن ادم باشه.
یه لقمه کردن تو که کاری نداره جوجه فوکولی خوشگل!
300 لایک
100 بازنشر
- ۷.۸k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط