نام رمان :بوی خون عطر عشق
پارت 10
______________________
ا/ت با وجود ترس گفت
<<من ازت نمی ترسم >>
تهیونگ خیلی نزدیک ایستاد چشماش سرد بود
<<باید بترسی >>
ا/ت نگاهش را پایین انداخت تهیونگ آرام گفت
<<من آدم خوبی نیستم ا/ت>>
این اولین بار بود که اسمش را از زبان او می شینید قلبش بی اختیار تند تر زد اما قبل از اینکه چیزی بگوید تلفن تیهوگ زنگ خورد تهیونگ جواب داد چند ثانیه گوش داد رنگ صورتش تغییر نکرد اما نگاهش تیره تر شد
<<مطمعنی >>
صدای طرف متقابل از آن سوی خط شنیده نمی شد تهیونگ گفت
<<هیچ کس وارد ساختمون نشه>>
تماس را قطع کرد ا/ت پرسید
<<چی شده؟ >>
تهیونگ نگاهش کرد
<<یکی از آدم های من کشته شده >>
ا/ت خشکش زد
<<کی؟ >>
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت
<<همون کسی که قرار بود امشب ازت مراقبت کنه>>
کسوت سنگینی بینشون افتاد ا/ت به آرامی پرسید
<<پس قاتل.... >>
تهیونگ جملشو کامل کرد
<<دقیقا میدونه من کجام >>
در همان لحظه صدای سه ضربه آرام به در ورودی خورد
َ"تق
َ"تق
َ"تق
تهیونگ اسلحش را بیرون آورد نگاهش را به در قفل شده دوخته بود و صدای از پشت در آمد
<<تهیونگ...... بالاخره پیداکردم >>
تهیونگ بدون اینکه چشم از در بردارد آرام گفت
<<ا/ت برو پشت من >>
ا/ت این بار مخالفت نکرد یم قدم عقب رفت
<<اون کیه؟ >>
تهیونگ جواب نداد دستش را بالا آورد و به راننده اشاره کرد که عقب بایستد چند ثانیه سکوت ناگهان صدای خندیی آرام از پشت در شنیده شد
<<هنوزم..همون قدر محتاطی... تهیونگ>>
تهیونگ فکش را منقبض کرد
<<تو نباید اینجا باشی>>
<<ولی هستم >>
تهیونگ با صدای سرد گفت
<<چرا اومدی >>
مرد پشت در جواب داد
<<برای همون چیزی که تو دنبالشی>>
____________________
ا/ت با دقت گوش می داد تهیونگ لحظه به او نگاه کرد و بعد گفت
<<اسمشو رو نیار >>
مرد خندید
<<چرا؟.. میترسی خبرنگارت بفهمه؟ >>
ا/ت با شنیدن این جمله به تهیونگ نگاه کرد
<<خبرنگارت >>
تهیونگ چیز نگفت کرد پشت در ادامه داد
<<اون دختر نمیدونه تو کی هستی >>
تهیونگ آرام جواب داد
<<و قرار نیست بفهمه >>
_____________________________
بچه ها چند ساعت دیگه چند تا پارت دیگه آپلود میکنم
دوستون دارم بوس بوس
بایییییییییی💞💜✨
______________________
ا/ت با وجود ترس گفت
<<من ازت نمی ترسم >>
تهیونگ خیلی نزدیک ایستاد چشماش سرد بود
<<باید بترسی >>
ا/ت نگاهش را پایین انداخت تهیونگ آرام گفت
<<من آدم خوبی نیستم ا/ت>>
این اولین بار بود که اسمش را از زبان او می شینید قلبش بی اختیار تند تر زد اما قبل از اینکه چیزی بگوید تلفن تیهوگ زنگ خورد تهیونگ جواب داد چند ثانیه گوش داد رنگ صورتش تغییر نکرد اما نگاهش تیره تر شد
<<مطمعنی >>
صدای طرف متقابل از آن سوی خط شنیده نمی شد تهیونگ گفت
<<هیچ کس وارد ساختمون نشه>>
تماس را قطع کرد ا/ت پرسید
<<چی شده؟ >>
تهیونگ نگاهش کرد
<<یکی از آدم های من کشته شده >>
ا/ت خشکش زد
<<کی؟ >>
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد بعد گفت
<<همون کسی که قرار بود امشب ازت مراقبت کنه>>
کسوت سنگینی بینشون افتاد ا/ت به آرامی پرسید
<<پس قاتل.... >>
تهیونگ جملشو کامل کرد
<<دقیقا میدونه من کجام >>
در همان لحظه صدای سه ضربه آرام به در ورودی خورد
َ"تق
َ"تق
َ"تق
تهیونگ اسلحش را بیرون آورد نگاهش را به در قفل شده دوخته بود و صدای از پشت در آمد
<<تهیونگ...... بالاخره پیداکردم >>
تهیونگ بدون اینکه چشم از در بردارد آرام گفت
<<ا/ت برو پشت من >>
ا/ت این بار مخالفت نکرد یم قدم عقب رفت
<<اون کیه؟ >>
تهیونگ جواب نداد دستش را بالا آورد و به راننده اشاره کرد که عقب بایستد چند ثانیه سکوت ناگهان صدای خندیی آرام از پشت در شنیده شد
<<هنوزم..همون قدر محتاطی... تهیونگ>>
تهیونگ فکش را منقبض کرد
<<تو نباید اینجا باشی>>
<<ولی هستم >>
تهیونگ با صدای سرد گفت
<<چرا اومدی >>
مرد پشت در جواب داد
<<برای همون چیزی که تو دنبالشی>>
____________________
ا/ت با دقت گوش می داد تهیونگ لحظه به او نگاه کرد و بعد گفت
<<اسمشو رو نیار >>
مرد خندید
<<چرا؟.. میترسی خبرنگارت بفهمه؟ >>
ا/ت با شنیدن این جمله به تهیونگ نگاه کرد
<<خبرنگارت >>
تهیونگ چیز نگفت کرد پشت در ادامه داد
<<اون دختر نمیدونه تو کی هستی >>
تهیونگ آرام جواب داد
<<و قرار نیست بفهمه >>
_____________________________
بچه ها چند ساعت دیگه چند تا پارت دیگه آپلود میکنم
دوستون دارم بوس بوس
بایییییییییی💞💜✨
- ۱۹۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط