نمیدانم که چه بلایی بر سرم آمده است نمیتوانم خود را از

نمیدانم که چه بلایی بر سرم آمده است . نمیتوانم خود را از این منجلاب بیرون کشم.. انگار از سویی طنابی دار به گردنم آویجه و از سوی دیگه در مردابی گرفتارم کرده‌اند ؛ تنها ناجی‌ام طنابی‌ست که به دور گردنم آویخته شده و قصد کشتنم را دارد.. میتوانی بفهمی که چطور مقهور شده‌ام!؟
آسمان چشمانم را ابرهای سیاهی فرا گرفته که نمیدانند چطور باید ببارند . حقیقتش احساس میکنم از برای خود نیز مغفول شده‌ام ، به مانند قایقی شکسته و غرق شده در اعماق دریا فرو رفته‌ام و سال هاست که کسی سراغی از من نمیگیرد ، مضمحل شده‌ام ، و این چیزیست که مرا درد می‌بخشد ؛ کاری هم از دستم ساخته نیست ، تنها این مرقومه هایَم هستند که مرا درک میکنند و می‌فهمند ، به جز آنها کسی را ندارم تا که در خاطرش تداعی شوم
در هر حال این تنها من نیستم که زندگی‌ام در تاوه و سقم معنا شده
دیدگاه ها (۰)

غمی بر سینه‌ام نشسته ، آنچنان سنگین است که نای ندارم کوچک صد...

گاهی اوقات که به چَشمانت خیره میشوم ، احساس میکنم حسی به توه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط