ℙ𝕒𝕣𝕥 ۱۲ | یه تصمیم بزرگ

ℙ𝕒𝕣𝕥 ۱۲ | یه تصمیم بزرگ

اون روز، بعد از اینکه جونگ‌کوک از پرورشگاه رفت، مستقیم به شرکت برگشت.

تهیونگ تا دیدش گفت:

ـ بالاخره آقای مدیر پیداش شد!

جیمین هم خندید.

ـ کجا بودی؟ هرچی زنگ زدیم جواب ندادی.

جونگ‌کوک کتش رو درآورد و روی صندلی نشست.

ـ یه کار شخصی داشتم.

تهیونگ با لبخند شیطنت‌آمیز گفت:

ـ همون پرورشگاه؟

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ از کجا فهمیدی؟

جیمین خندید.

ـ چون این چند روز فقط اسمتو می‌شنویم، بعدم هر دفعه از اونجا برمی‌گردی یه ذره آروم‌تری!

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

چند ثانیه بعد آروم گفت:

ـ اون دختر... آرا...

تهیونگ و جیمین همزمان بهش نگاه کردن.

ـ چی شده؟

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.

ـ می‌خوام کمکش کنم که آینده بهتری داشته باشه.

جیمین لبخند زد.

ـ فکر خوبیه.

تهیونگ هم گفت:

ـ مطمئنم از پسش برمیای.

جونگ‌کوک از جاش بلند شد و کنار پنجره ایستاد.

بارون آروم روی شیشه می‌بارید.

زیر لب گفت:

ـ امیدوارم یه روز... لبخندش هیچ‌وقت از بین نره.

اما خبر نداشت که روزهای سختی هم در انتظارشونه...

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #پیوند_خون_و_اختیار #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۰)

ᴘᴀʀᴛ ۱۰ | اولین گفت‌وگوفردای اون روز...جونگ‌کوک دوباره به پر...

اول بالایی رو بخونیدᴘᴀʀᴛ ۱۱ | یه سؤال عجیبچند دقیقه بعد...آر...

ᴘᴀʀᴛ ۲ | دختر دردسرسازجونگ‌کوک همراه مدیر پرورشگاه داشت راهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط