رمان تهیونگ

فلش‌بک به داخل مهمونی

ویو ات:
روبه‌روی ورودی اون مجلس بزرگ ایستاده بودیم...

از همون بیرون صدای دست‌زدن و همهمه به گوش می‌رسید... انگار داخل، همه‌چیز در اوج خودش بود.

کنار تهیونگ ایستاده بودم.
با سردی سرشو به سمتم برگردوند... نگاهی کوتاه و بی‌احساس بهم انداخت و دوباره نگاهش رو به جلو داد، انگار اصلاً وجود نداشتم.

نگاهم ناخودآگاه به مادرش افتاد... کیفش رو محکم توی دستش گرفته بود و با اعتماد‌به‌نفس همیشگیش، بی‌هیچ مکثی به سمت در ورودی حرکت می‌کرد.

— حرکت کن...

با صدای خشک تهیونگ، پشت سرش راه افتادم.

چند بادیگارد با دیدن تهیونگ سریع درهای بزرگ ورودی رو باز کردند و با احترام کنار رفتند تا ما وارد بشیم.

همین که قدم داخل اون مجلس گذاشتم... دهنم از تعجب باز موند.
همه‌جا فوق‌العاده شیک و خیره‌کننده بود... لوسترهای کریستالی از سقف آویزون بودن، و صدای خنده و صحبت مهمون‌ها با موسیقی آرام در هم آمیخته بود.

برای اولین بار توی زندگیم همچین جایی می‌اومدم...
سعی کردم تعجبم رو قایم کنم و صورتمو جدی نگه دارم، ولی چشم‌هام هنوز درگیر دیدن جزئیات اطراف بود.

کمی جلوتر، صدای دست‌زدن‌ها بلندتر شد...

چند نفر که از ظاهرشون معلوم بود آدم‌های پولداری هستن، دور میزی جمع شده بودن و برای دختر جوونی دست می‌زدن.

با شنیدن صدای مردی از پشت سرم برگشتم

— بفرمایید از این طرف...

نگاهی به تهیونگ انداختم. فقط سرش رو کمی تکون داد و بدون حرف، پشت سر اون مرد راه افتاد. من هم دنبالش رفتم.

رسیدیم به یک در سفید بزرگ... با نگارکاری‌های طلایی که زیر نور برق می‌زد.

اون مرد چند تقه‌ی آرام به در زد... و چند ثانیه بعد، در باز شد.

با باز شدن در، جمعی از آدم‌ها که دور یک میز بلند نشسته بودن دیده شدن... صدای خنده‌هاشون قطع شد و همه با ورود ما ساکت شدن.

یک خانم با دیدن تهیونگ ذوق‌زده از جاش بلند شد و به سمتش اومد و محکم بغلش کرد.
— اوه تهیونگ... ماشاالله چقدر بزرگ شدی... برای خودت مردی شدی...

— ممنون خاله...

× خاله؟... این چند تا خاله داره ؟

— تقریباً همه مهمونا رسیدن... شما چرا انقدر دیر کردید؟

منتظر جواب تهیونگ بودم که صدای مادرش بلند شد

✓ این دختره... تا آماده بشه طول کشید... انگار می‌خواسته بره عروسی...

نگاهی پر از تمسخر بهم انداخت و روی صندلی نشست.
× هنوز نیومده شروع کرد...
تو هر چیزی باید دخالت کنه...
زنکه جادوگر...

✓ پسرم بیا بشین.

— باشه... ات بیا.

پشت سرش حرکت کردم.

تهیونگ نشست و صندلی کنارش رو برام عقب کشید.

— بیا بشین.

بدون حرف به سمت صندلی رفتم...

اما درست وقتی نزدیک شدم، با نشستن یه دختر کنار تهیونگ، سرجام خشک شد.

✓ جولی عزیزم اینجا بشین.

× نگاهم به مادرش افتاد... با یه پوزخند زهر آلود داشت نگاهم می‌کرد.

جولی: سلام تهیونگی.

تهیونگ فقط سرش رو تکون داد و خیلی نامحسوس صندلیش رو از اون دختر فاصله داد.

یه صندلی خالی کنار یه خانم غریبه بود... ولی خیلی از تهیونگ دور بود.

اهمیتی ندادم و به سمتش رفتم...

که ناگهان صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی سرامیک بلند شد.

برگشتم... تهیونگ بود.

صندلی رو از گوشه‌ای برداشته بود و می‌کشید سمت خودش.

نگاهم بهش بود... سرشو بالا آورد و نگاهم کرد.

— بیا اینجا...

برای اولین بار، از کارش خوشحال شدم... نشستن کنار آدم غریبه حس بدی بهم می‌داد.

به سمت صندلی رفتم...

اما قبل از اینکه بشینم، دستمو گرفت و منو روی صندلی نشوند.

چیزی نگفتم.

ولی سکوت طول نکشید.

کم‌کم همه شروع کردن به حرف زدن... سوال پرسیدن از هم

هیچ‌کس نشون نمی‌داد مشکلی داره... شاید فقط ظاهرشون این‌طور بود.

که ناگهان صدای مردی از انتهای میز بلند شد
— کی غذا رو میارن؟

✓ ببخشید... منتظر یکی دیگه از پسرام هستم... گفت تو راهه...

× همون لحظه دو تا چیز رو فهمیدم...

یکی اینکه همه‌ی این مهمونی زیر سر مامان جادوگر تهیونگه...

و دوم... اون دو تا پسر داره.

اما تهیونگ هیچ‌وقت درباره‌ی برادرش حرفی نزده بود...

حتی نمی‌دونستم همچین کسی وجود داره.

× می‌دونستم جینا و مامان و داداشم هم اینجا هستن...

سرمو خم کردم تا ته میز رو ببینم...

و حدسم درست بود... آخر میز نشسته بودن.

جینا همون لباس صورتی رو پوشیده بود که صبح براش انتخاب کرده بودم...

واقعاً بهش می‌اومد... خیلی زیبا شده بود.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که در با شدت باز شد—

و کسی با سر پایین وارد شد.

در حالی که داشت آروم چیزی توی گوش بادیگارد می‌گفت.
من داشتم به این فکر میکردم که‌اون‌ کیه؟

— حتماً بهش بدی.

جمله‌ش که تموم شد، سرشو بالا آورد.

و من، با دیدن صورتش، از تعجب خشکم زد.

× یعنی تمام این مدت... داداش بودن...؟


🌷ادامه دارد..✨
دیدگاه ها (۴۰)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط