رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۸۶ }🌷

با چیزی که دیدم، سرجام خشکم زد...

مادر جادوگرش... پایین پله‌ها ایستاده بود
و با چشماش، از سر تا پام رو با دقت بررسی می‌کرد...

× «سلام...»

سلامی از روی احترام دادم، اما اون سکوت کرده بود و فقط با ابروی بالا، نگام می‌کرد...
یه جور نگاه کنایه‌وار، سنگین و آزاردهنده...

از پله‌ها پایین اومدم و روبه‌روش ایستادم...
که با صدای تهیونگ، هر دومون برگشتیم...

- «مادر، شما با خاله برید... من و ا...»

حرفش هنوز کامل نشده بود که مادرش مثل یه تلنگر، وسط حرفش پرید...

✓: «نه پسرم! اینو با تو تنها یه جا نمی‌ذارم باشید... دختره پرو، معلوم نیست برای کی انقدر خوشگل کرده...»

× سکوت کرده بودم...
حوصله بحث باهاش رو نداشتم...

با بی‌اعتنایی شونه‌اش رو بهم زد و از کنارم رد شد...
به سمت تهیونگ رفت و کنارش ایستاد...

✓: «هرچی به این‌جور دخترا رو بدی، بدتر می‌شن...
منم با شما میام.»

تهیونگ هم مثل من سکوت کرده بود...
فقط با نگاه سردش به مادرش خیره شده بود...

مادر جادوگرش از کنارش رد شد و از سالن عمارت بیرون رفت...

من و تهیونگ هنوز همون‌جا ایستاده بودیم...
من با تعجب نگاش می‌کردم، اون با نگاه سرد و جدی...

که بالاخره به حرف اومد...

- «برو سوار ماشین شو...
به مامانم حرفی بزنی، من می‌دونم و تو...»

× «کی خواست حرف بزنه...»

از کنارش رد شدم و از سالن خارج شدم...
تهیونگ هم پشت سرم اومد...

- «برو از اون طرف!»

با دست به جایی که ماشین پارک بود اشاره کرد...

راه رو طی کردم و به ماشین رسیدم...

× نگاهی به صندلی‌های جلو و عقب انداختم...
مادرش نبود...

× «این جادوگر کجاست...؟»

{تقریباً حرفمو‌ زیر لب زمزمه کردم }

- «برو به مامانم بگو بیاد.»

× «نمی‌خوام... خودت برو بگو.»

- «ات، روی اعصابم راه نرو... برو بگو بیاد.»

× «گفتم نمی‌رم.»

- «نکنه دوست داری همین الان مهمونی رو کنسل کنم و»

منظورش رو فهمیده بودم...
اجازه ندادم حرفش کامل شه...

× «خیلی خب... می‌رم...»

از ماشین فاصله گرفتم ...
شروع کردم به گشتن، تا مادر جادوگرش رو پیدا کنم...

× «اصلاً چرا قبول کردم...
چرا باید از تهدیدای مسخره‌ش بترسم...
مگه کیه که»

حرفم نیمه‌کاره موند...

صدای خنده‌ی بلندی توی عمارت پیچید...

از همون خنده فهمیدم...
مامان تهیونگه...

به سمت صدا رفتم...

که متوجه شدم مادر تهیونگ و خاله‌اش کنار هم ایستادن و دارن حرف می‌زنن...

پشت دیوار قایم شدم تا حرف‌هاشون رو بشنوم...

شاید اون لحظه، حس کنجکاوی بیشتر از هر چیزی توی وجودم قوی‌تر بود...

–––––––––––––––––––––––––

✓: «واییی، آره...»

با خنده بلندش، دستش رو برد کنار چشمش و اشکی که از خنده جمع شده بود رو پاک کرد...

بعد، انگار که بخواد بحث رو عوض کنه، ادامه داد...

✓: «اون دختر فوق‌العاده‌ست... حتماً واسه تهیونگ جورش می‌کنم.»

خاله ته: «اما اون زن داره...»

✓: «اون زن به دردش نمی‌خوره...
من می‌خوام پسرم خوشبخت بشه، نه با این دختر بدبخت...»

× حرفش مثل خنجر توی دلم نشست...
بغض عجیبی راه گلوم رو گرفت...

اون لحظه... انگار یه وسیله‌ی بی‌ارزش بودم...
که دیگه نمی‌خواستنش...
و خیلی راحت داشتن جایگزینم می‌کردن...

آروم دوباره سرک کشیدم سمت اون‌ور دیوار...
تا بقیه حرف‌هاشون رو هم بشنوم...

✓: «من دیگه می‌رم... نمی‌خوام تهیونگ با اون دختره تنها یه جا باشه...»

خاله ته: «اما..»

بدون اینکه به ادامه حرف خواهرش گوش بده، دستش رو تکون داد و از کنارش رد شد...

ویو ات:

داشت به سمت ماشین می‌اومد...
نمی‌خواستم بفهمه من اونجا بودم...

با عجله از پشت دیوار جدا شدم و به سمت ماشین دویدم...

فقط می‌خواستم از دیدش غیب بشم...

با نفس‌نفس زدن به ماشین رسیدم...
که تهیونگ رو دیدم، در حالی که داشت با تلفن حرف می‌زد...

و مادر جادوگرش هم از دور به سمت ماشین می‌اومد...

- «بذارش داخل انبار... خودم میام...»

لحنش سرد بود...
خشک و جدی...

انگار پشت گوشی با کسی حرف می‌زد که هیچ اعتمادی بهش نداشت...

- «کار اشتباهی کنی... من می‌دونم و تو...»

گوشی رو قطع کرد و به سمتم برگشت...

بدون هیچ حرف اضافه‌ای...
فقط با همون چشم‌های خمار و سردش گفت:

- «سوار شو...»

× درِ صندلی جلو رو باز کردم...

که یهو دستم کشیده شد...

✓: «برو عقب...»

دستم رو محکم گرفت و به سمت عقب هولم داد...

تعادلم رو به‌زور حفظ کردم که نیفتم...

بدون حرف، روی صندلی عقب نشستم...

یه نگاه کوتاه از داخل اینه ماشین به تهیونگ انداختم...
که شاهد همه‌چیز بود...

اما هیچ واکنشی نشون نداد...

ساکت...
سرد...

{ویو داخل مهمونی}:

🌷 ادامه دارد... ✨

فکر کنم قسمت بعد مورد علاقتون باشه 😍😎

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐👑
دیدگاه ها (۸۹)

بانوم فالوشع 😘🩷🫠 https://wisgoon.com/jeon_lily

رمان تهیونگ

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁶ویو جونکوک___چند ثانیه دیگه...

پارت ۲: غریبه‌ی مرموزاز دید: اتقلبم داشت از سینه‌ام می‌زد بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط