رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۸۵ }🌷


شب...:

نور چراغ‌ها توی آینه چند برابر شده بود...

میکاپ آرتیست: خانم، این آخریشه...

× دو ساعته داری میگی این آخریشه... ولی هنوز تموم نشده...

میکاپ آرتیست خندید و کارشو تموم کرد...

میکاپ آرتیست: بفرما... تموم شد...
چقدر زیبا شدید...

نگاهی از داخل آینه به خودم انداختم... خیلی قشنگ شده بودم...

پوستم صاف، آرایشم بی‌نقص...

ولی هنوز کسی برام لباس نیاورده بود...

میکاپ آرتیست: خانم... لبا...

حرفش کامل نشده بود که در اتاق باز شد و قامت تهیونگ نمایان شد...

- برو بیرون...

میکاپ آرتیست سریع از اتاق رفت بیرون...

در رو پشت سرش بست...

و با قدم‌های آروم به سمتم اومد...

صدای قدم‌هاش توی اتاق پیچید...

توی اون کت‌وشلوار مردونه مشکی خیلی جذاب شده بود...

نه خیر... اصلاً هم قشنگ نشده...

نگاهم افتاد به لباس سفید توی دستش...

پارچه‌اش توی نور برق می‌زد...

- در بیار...

× چ... چی رو در بیارم؟

- لباست...

با یادآوری اینکه هنوز چند روز از مریضیم مونده و ممکنه لباس سفید کثیف بشه، یه قدم عقب رفتم...

× این سفیده... من نمی‌تونم بپوشم...

- دلیل؟

× الان چی بگم... بگم پریودم؟ نه نه...
یه‌جوری غیرمستقیم میگم...

× نمی‌تونم...

وای ات... گند زدی... این غیرمستقیم بود؟!

نگاهمو بهش دادم...

با چشم‌های عصبی نگام می‌کرد... رگ‌های گردنش از عصبانیت زده بود بیرون...

- عوضش می‌کنی یا خودم عوض کنم؟

× منم گفتم نمی‌کنم!

حرفمو با جدیت گفتم که یه قدم اومد جلو...

ابروهاش توی هم رفته بود...

آروم اومد سمتم و دستشو گذاشت پشت کمرم...

فاصله‌مون خیلی کم شد...

- فکر کنم خودم باید عوضش کنم...

دستشو آورد سمت دکمه‌های لباسم...

چند تای اول رو باز کرد...

سریع به خودم اومدم و هلش دادم عقب...

× چیکار می‌کنی؟!

- دیدم خودت نمی‌تونی... گفتم کمک کنم...

× برو کنار... خودم عوض می‌کنم...

ازم فاصله گرفت و رفت سمت در...

- تا یک دقیقه دیگه پایینی...

محکم گفت و از اتاق رفت بیرون...

در که بسته شد، یه نفس عمیق کشیدم...

× پسره روانی... بدون مغز...

چی تو خودش دیده که می‌خواد به من دست بزنه...

با اعصبانیت لباسمو با لباس سفید عوض کردم...

پارچه خنکش روی تنم نشست...

نگاهی تو آینه به خودم انداختم...

خیلی زیبا شده بودم...

ولی اخم کردم...

که فکر نکنه شاهکار کرده...

از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت پله‌ها...

نور لوسترها کل سالن رو روشن کرده بود...

به پله آخر که رسیدم...

با چیزی که دیدم، سرجام خشکم زد...


🌷ادامه دارد..✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐

دخترای گل... ویدیو های اپارت رو حمایت نمی‌کند ... و منم واقعا از این موضوع ناراحت میشم...

و هیچ انرژی مثبتی برای نوشتن پارت جدید رمان تهیونگ ندارم ... با خودم هر سری میگم این دفعه حمایت کردند ولی میبینم نه‌..
آیدی پیج رو می‌زارم... امیدوارم این سری حمایت کنید 🤗🥺

https://www.aparat.com/dashboard/profile/settings

آیدی اپارتم 🥹🥺
دیدگاه ها (۹۶)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

عشقِ من…این روزا وقتی ‏توی آینه نگاه می‌کنم، دیگه خودم رو نم...

Part11ویو می یونکه ناگهان میکاپ آرتیست ها وارد اتاق شدن درست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط