پارت ۱۰: اخر
پارت ۱۰: اخر
باران آرامتر شده بود.
نه مثل قبل که تند و خشن میبارید… حالا بیشتر شبیه گریهی آسمان بود.
تو هنوز کنار جیمین نشسته بودی.
دستت دور دست سردش حلقه شده بود، انگار اگر رهایش کنی، همهچیز واقعاً تمام میشود.
نفسهایش ضعیف بود.
اما هنوز بود.
مرد نقرهای چند قدم دورتر ایستاده بود.
سایهها کنارش دیگر حرکت نمیکردند.
انگار آنها هم فهمیده بودند این لحظه برای جنگ نیست.
او آرام گفت:
«اون خودش انتخاب کرد.»
صدایش دیگر تهدیدآمیز نبود.
فقط خسته بود.
تو سر بلند نکردی.
فقط زمزمه کردی:
«میتونی نجاتش بدی؟»
سکوت.
و این سکوت، خودش جواب بود.
مرد نقرهای آهی کشید.
«دیگه نه مثل قبل.»
چند لحظه بعد، آرام برگشت و در تاریکی جنگل محو شد.
بدون پیروزی.
بدون ادامه.
فقط رفت.
---
تو برگشتی به جیمین.
صورتش رنگ پریدهتر از همیشه بود.
اما چشمانش هنوز تو را دنبال میکردند.
آرام گفت:
«ناراحت نباش…»
صدایش خیلی ضعیف بود.
تو با بغض گفتی:
«چرا این کارو کردی؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«چون بالاخره… یه چیزی رو انتخاب کردم که از دستش ندم.»
سکوت.
باران آرام روی موهایش مینشست.
«من همیشه فرار میکردم… از گذشته… از خودم…»
نفسش لرزید.
«ولی تو… باعث شدی یه بار… بمونم.»
اشکهایت بیاختیار میریخت.
«منو تنها نذار.»
چشمانش برای لحظهای بسته شد.
بعد دوباره باز شد.
و این بار آرامتر گفت:
«من هیچوقت واقعاً تنها نمیرم…»
دستش آرام روی دستت قرار گرفت.
سرد بود… اما واقعی.
«اگر منو یادت بمونه… من هنوز هستم.»
سکوت.
و بعد…
نور اطرافش شروع کرد به محو شدن.
آهسته.
مثل شمعی که آخرین نفسهایش را میکشد.
تو دستش را محکمتر گرفتی.
«نه… صبر کن…»
اما او فقط نگاهت کرد.
و لبخند زد.
آخرین لبخند.
«اسممو فراموش نکن…»
و بعد…
هیچ.
جایی که جیمین بود، فقط باران ماند.
---
روزها بعد.
جنگل دیگر برایت همان نبود.
عمارت هم دیگر پیدا نشد.
انگار همهچیز خواب بوده باشد.
اما گردنبند شکستهای که در دستت مانده بود… خواب نبود.
تو برگشته بودی به زندگی.
اما نه همان زندگی قبل.
گاهی شبها، وقتی باران میبارید…
حس میکردی کسی کنار پنجره ایستاده.
نگاهت میکند.
و لبخند میزند.
نه برای ترساندن.
برای یادآوری.
و تو فقط یک چیز را میدانستی:
برخی داستانها تمام نمیشوند…
فقط شکلشان عوض میشود.
پایان 🖤🌙
باران آرامتر شده بود.
نه مثل قبل که تند و خشن میبارید… حالا بیشتر شبیه گریهی آسمان بود.
تو هنوز کنار جیمین نشسته بودی.
دستت دور دست سردش حلقه شده بود، انگار اگر رهایش کنی، همهچیز واقعاً تمام میشود.
نفسهایش ضعیف بود.
اما هنوز بود.
مرد نقرهای چند قدم دورتر ایستاده بود.
سایهها کنارش دیگر حرکت نمیکردند.
انگار آنها هم فهمیده بودند این لحظه برای جنگ نیست.
او آرام گفت:
«اون خودش انتخاب کرد.»
صدایش دیگر تهدیدآمیز نبود.
فقط خسته بود.
تو سر بلند نکردی.
فقط زمزمه کردی:
«میتونی نجاتش بدی؟»
سکوت.
و این سکوت، خودش جواب بود.
مرد نقرهای آهی کشید.
«دیگه نه مثل قبل.»
چند لحظه بعد، آرام برگشت و در تاریکی جنگل محو شد.
بدون پیروزی.
بدون ادامه.
فقط رفت.
---
تو برگشتی به جیمین.
صورتش رنگ پریدهتر از همیشه بود.
اما چشمانش هنوز تو را دنبال میکردند.
آرام گفت:
«ناراحت نباش…»
صدایش خیلی ضعیف بود.
تو با بغض گفتی:
«چرا این کارو کردی؟»
لبخند خیلی کوچکی زد.
«چون بالاخره… یه چیزی رو انتخاب کردم که از دستش ندم.»
سکوت.
باران آرام روی موهایش مینشست.
«من همیشه فرار میکردم… از گذشته… از خودم…»
نفسش لرزید.
«ولی تو… باعث شدی یه بار… بمونم.»
اشکهایت بیاختیار میریخت.
«منو تنها نذار.»
چشمانش برای لحظهای بسته شد.
بعد دوباره باز شد.
و این بار آرامتر گفت:
«من هیچوقت واقعاً تنها نمیرم…»
دستش آرام روی دستت قرار گرفت.
سرد بود… اما واقعی.
«اگر منو یادت بمونه… من هنوز هستم.»
سکوت.
و بعد…
نور اطرافش شروع کرد به محو شدن.
آهسته.
مثل شمعی که آخرین نفسهایش را میکشد.
تو دستش را محکمتر گرفتی.
«نه… صبر کن…»
اما او فقط نگاهت کرد.
و لبخند زد.
آخرین لبخند.
«اسممو فراموش نکن…»
و بعد…
هیچ.
جایی که جیمین بود، فقط باران ماند.
---
روزها بعد.
جنگل دیگر برایت همان نبود.
عمارت هم دیگر پیدا نشد.
انگار همهچیز خواب بوده باشد.
اما گردنبند شکستهای که در دستت مانده بود… خواب نبود.
تو برگشته بودی به زندگی.
اما نه همان زندگی قبل.
گاهی شبها، وقتی باران میبارید…
حس میکردی کسی کنار پنجره ایستاده.
نگاهت میکند.
و لبخند میزند.
نه برای ترساندن.
برای یادآوری.
و تو فقط یک چیز را میدانستی:
برخی داستانها تمام نمیشوند…
فقط شکلشان عوض میشود.
پایان 🖤🌙
- ۳۲۶
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط