پارت ۸: نبردی که جنگل را میلرزاند
پارت ۸: نبردی که جنگل را میلرزاند
جنگل در سکوتی سنگین فرو رفته بود، اما این سکوت دوام نداشت.
صدای قدمها روی برگهای خیس پیچید.
بعد، یک انفجار نور بین درختها.
و در همان لحظه، یکی از سایهها به عقب پرتاب شد و با شدت به تنه درخت خورد.
تو هنوز روی زمین نشسته بودی، دستهایت بسته، نفسهایت تند و بریده.
مرد نقرهای چند قدم عقب رفت.
برای اولین بار، لبخندش محو شد.
«دیر نکرده…»
باد شدیدی وزید.
و از میان تاریکی، جیمین ظاهر شد.
پیراهنش پاره شده بود، چند خراش روی صورتش دیده میشد، اما نگاهش… همان نگاه همیشگی نبود.
این نگاه فقط یک چیز داشت:
خشم.
«دست ازش بردار.»
صدایش آرام بود.
اما این آرامش، خطرناکتر از فریاد بود.
مرد نقرهای آهی کشید.
«میبینی؟ همین وابستگی همیشه کارتو خراب میکنه.»
جیمین قدمی جلو آمد.
زمین زیر پایش انگار واکنش نشان میداد.
«من آخرین بار میگم.»
سکوت.
بعد ناگهان یکی از سایهها از پشت درخت به سمت جیمین حمله کرد.
اما این بار، جیمین حتی نگاه هم نکرد.
با یک حرکت سریع، مهاجم را گرفت و به زمین کوبید.
صدای شکست استخوان در فضا پیچید.
قلبت فرو ریخت.
این دیگر شبیه مبارزه نبود…
شبیه جنگ بود.
چند سایه دیگر همزمان حمله کردند.
سرعتشان غیرقابل دیدن بود.
اما جیمین هم همینطور.
حرکتهایش تار میشد.
ضربهها یکییکی میافتادند.
درختها میلرزیدند.
زمین خراش برمیداشت.
اما در میان این هرجومرج…
نگاه جیمین یک لحظه به تو افتاد.
فقط یک لحظه.
و در همان لحظه، همه چیز برایش کند شد.
مرد نقرهای از این فرصت استفاده کرد.
با سرعت به سمت تو آمد.
«همینه…»
دستش را به سمتت دراز کرد—
اما قبل از اینکه لمس کند…
جیمین بینتان ظاهر شد.
مثل سایهای که از تاریکی بریده شده باشد.
چشمهایش کاملاً تیره شده بود.
«گفتم… دست نزن.»
و بعد…
انفجار.
نیرویی که از برخوردشان آزاد شد، تو را چند متر عقبتر پرت کرد.
زمین زیر پایت لرزید.
گوشهایت زنگ میزد.
وقتی دوباره نگاه کردی، دیدی که جنگ اصلی شروع شده.
دو نفر روبهروی هم.
نه فقط دشمن…
بلکه گذشتهای که حالا به هم رسیده بود.
مرد نقرهای خندید.
«هنوزم همون احساسی هستی… برای همین همیشه شکست میخوری.»
جیمین نفس عمیقی کشید.
«من دیگه اون آدم نیستم.»
«دروغ نگو.»
مکث.
و بعد جملهای که فضا را سنگینتر کرد:
«تو همون روزی که اون دختر رو از دست دادی، خودتو هم از دست دادی.»
سکوت.
حتی باد هم ایستاد.
چشمان جیمین برای لحظهای لرزید.
فقط یک لحظه.
اما کافی بود.
مرد نقرهای سریعتر شد.
ضربهای به پهلوی جیمین زد.
او عقب رفت.
اما نیفتاد.
دندانهایش را روی هم فشار داد.
و تو برای اولین بار دیدی که جیمین…
در حال شکست خوردن است.
قلبت تندتر زد.
«جیمین!»
صدایت از بین درختها گذشت.
و همان لحظه…
نگاه او دوباره به تو افتاد.
انگار صدایت چیزی را درونش روشن کرد.
چیزی که هنوز نمرده بود.
چیزی که هنوز میخواست بجنگد.
چشمانش دوباره روشن شدند.
و این بار…
کاملاً متفاوت بود.
«دست ازش بردارید.»
صدایش آرام بود.
اما دنیا دوباره لرزید.
پایان پارت ۸ 🖤🌙
جنگل در سکوتی سنگین فرو رفته بود، اما این سکوت دوام نداشت.
صدای قدمها روی برگهای خیس پیچید.
بعد، یک انفجار نور بین درختها.
و در همان لحظه، یکی از سایهها به عقب پرتاب شد و با شدت به تنه درخت خورد.
تو هنوز روی زمین نشسته بودی، دستهایت بسته، نفسهایت تند و بریده.
مرد نقرهای چند قدم عقب رفت.
برای اولین بار، لبخندش محو شد.
«دیر نکرده…»
باد شدیدی وزید.
و از میان تاریکی، جیمین ظاهر شد.
پیراهنش پاره شده بود، چند خراش روی صورتش دیده میشد، اما نگاهش… همان نگاه همیشگی نبود.
این نگاه فقط یک چیز داشت:
خشم.
«دست ازش بردار.»
صدایش آرام بود.
اما این آرامش، خطرناکتر از فریاد بود.
مرد نقرهای آهی کشید.
«میبینی؟ همین وابستگی همیشه کارتو خراب میکنه.»
جیمین قدمی جلو آمد.
زمین زیر پایش انگار واکنش نشان میداد.
«من آخرین بار میگم.»
سکوت.
بعد ناگهان یکی از سایهها از پشت درخت به سمت جیمین حمله کرد.
اما این بار، جیمین حتی نگاه هم نکرد.
با یک حرکت سریع، مهاجم را گرفت و به زمین کوبید.
صدای شکست استخوان در فضا پیچید.
قلبت فرو ریخت.
این دیگر شبیه مبارزه نبود…
شبیه جنگ بود.
چند سایه دیگر همزمان حمله کردند.
سرعتشان غیرقابل دیدن بود.
اما جیمین هم همینطور.
حرکتهایش تار میشد.
ضربهها یکییکی میافتادند.
درختها میلرزیدند.
زمین خراش برمیداشت.
اما در میان این هرجومرج…
نگاه جیمین یک لحظه به تو افتاد.
فقط یک لحظه.
و در همان لحظه، همه چیز برایش کند شد.
مرد نقرهای از این فرصت استفاده کرد.
با سرعت به سمت تو آمد.
«همینه…»
دستش را به سمتت دراز کرد—
اما قبل از اینکه لمس کند…
جیمین بینتان ظاهر شد.
مثل سایهای که از تاریکی بریده شده باشد.
چشمهایش کاملاً تیره شده بود.
«گفتم… دست نزن.»
و بعد…
انفجار.
نیرویی که از برخوردشان آزاد شد، تو را چند متر عقبتر پرت کرد.
زمین زیر پایت لرزید.
گوشهایت زنگ میزد.
وقتی دوباره نگاه کردی، دیدی که جنگ اصلی شروع شده.
دو نفر روبهروی هم.
نه فقط دشمن…
بلکه گذشتهای که حالا به هم رسیده بود.
مرد نقرهای خندید.
«هنوزم همون احساسی هستی… برای همین همیشه شکست میخوری.»
جیمین نفس عمیقی کشید.
«من دیگه اون آدم نیستم.»
«دروغ نگو.»
مکث.
و بعد جملهای که فضا را سنگینتر کرد:
«تو همون روزی که اون دختر رو از دست دادی، خودتو هم از دست دادی.»
سکوت.
حتی باد هم ایستاد.
چشمان جیمین برای لحظهای لرزید.
فقط یک لحظه.
اما کافی بود.
مرد نقرهای سریعتر شد.
ضربهای به پهلوی جیمین زد.
او عقب رفت.
اما نیفتاد.
دندانهایش را روی هم فشار داد.
و تو برای اولین بار دیدی که جیمین…
در حال شکست خوردن است.
قلبت تندتر زد.
«جیمین!»
صدایت از بین درختها گذشت.
و همان لحظه…
نگاه او دوباره به تو افتاد.
انگار صدایت چیزی را درونش روشن کرد.
چیزی که هنوز نمرده بود.
چیزی که هنوز میخواست بجنگد.
چشمانش دوباره روشن شدند.
و این بار…
کاملاً متفاوت بود.
«دست ازش بردارید.»
صدایش آرام بود.
اما دنیا دوباره لرزید.
پایان پارت ۸ 🖤🌙
- ۱۴۵
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط